عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟

۱ نظر »

مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کرب‌و‌بلایی
عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟

صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم
تمام، دیده به ره دوختند تا تو بیایی

گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه
گهی برای زیارت کنار قبر رضایی

بیا که پرچم خون خداست چشم‌به‌راهت
بیا که منتقم خون سیدالشهدایی

خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم
که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی

رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم
از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی

سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری
تو در مقام و جلال و شرف، رسول خدایی

ز چشم خود گله دارم نه از تو ای گل نرگس
که با منی همه جا و نبینمت به کجایی

پیمبر است به شهر مدینه چشم‌به‌راهت
که اشک ریزی و بر انتقام فاطمه آیی

دعای شیعه همین ذکر «میثم» است که
گوید عزیز فاطمه! مولا! بیا تو صاحب مایی
نخل میثم حاج غلام رضا سازگار

حکایت مرد هندی در جستجوی امام زمان (ع)

بدون نظر »

ابـو سـعـيـد غـانـم هـنـدی گـويـد: مـن در يـكـی از شـهـرهـای هـنـدوسـتـان كه بكشمير داخله معروفست بودم و رفقائی داشتم كه كرسی نشين دست راست سلطان بودند، آنـهـا 40 مـرد بـودنـد. هـمـگـی چـهـار كـتـاب مـعـروف : تـورات ، انجيل ، زبور، صحف ابراهيم را مطالعه می كردند، من و آنها ميان مردم قضاوت می كرديم و مـسـائل ديـنـشـان را بـه آنـهـا تـعـليـم نـمـوده ، راجـع بـه حلال و حرامشان فتوی می داديم و خود سلطان و مردم ديگر، در اين امور به ما رو می آوردند، روزی نـام رسـول خـدا را مـطرح كرديم و گفتيم : اين پيغمبری كه نامش در كتب است ، ما از وضعش ‍ اطلاع نداريم ، لازمست در اين باره جستجو كنيم و به دنبالش برويم ، همگی راءی دادنـد و تـوافـق كـردنـد كـه مـن بـيرون روم و در جستجوی اين امر باشم ، لذا من از كشمير بـيـرون آمـدم و پـول بـسـيـاری هـمـراه داشـتـم ، 12 مـاه راه رفـتـم تـا نـزديـك كابل رسيدم ، مردمی ترك سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختی به مـن زدنـد و و بـه شـهـر كـابلم بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، بشهر بلخم فـرسـتـاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابی اسود بود، درباره من به او خـبـر دادنـد كـه : من از هندوستان بجستجوی دين بيرون آمده و زبان فارسی را آموخته ام و با فقهاء و متكلمين مباحثه كرده ام .
داود بـن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد: و دانشمندان را گرد آورد تا بـا مـن مـبـاحـثـه كنند، من بآنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوی پيغمبری می بـاشـم كـه نـامـش را در كـتـابـها ديده ام . گفتند: او كيست و نامش چيست ؟ گفتم : محمد است . گـفـتـند: او پيغمبر ماست كه تو در جستجويش هستی ، سپس شرايع او را از آنها پرسيدم ، آنها مرا آگاه ساختند.
بـآنـها گفتم : من می دانم كه محمد پيغمبر است ولی نمی دانم او همين است كه شما معرفيش مـی كـنـيد يا نه ؟ شما محل او را به من نشان دهيد تا نزدش روم و از نشانه ها و دليل هايی كـه مـی دانـم از او بـپـرسـم ، اگـر همان كسی بود كه او را می جويم به او ايمان آورم . گفتند: او وفات كرده است صلی الله عليه وآله . گفتم : جانشين و وصی او كيست ؟ گفتند: ابـوبـكـر اسـت . گـفتم : اين كه كنيه او است ، نامش را بگوييد، گفتند: عبدالله ابن عثمان اسـت و او را بـقريش منسوب ساختند. گفتم : نسب پيغمبر خود محمد را برايم بگوييد، آنها نـسـب او را گـفـتند، گفتم : اين شخص ، آن كه من می جويم نيست . آن كه من در طلبش هستم ، جـانـشـيـن او بـرادر ديـنـی او و پـسـر عـمـوی نـسـبـی او و شـوهر دختر او و پدر فرزندان (نـوادگـان ) اوسـت ، و آن پسر را در روی زمين ، نسلی جز فرزندان مردی كه خليفه اوست نـمـی بـاشـد، نـاگـاه هـمـه بر من تاختند و گفتند: ای امير! اين مرد از شرك بيرون آمده و بسوی كفر رفته و خون او حلال است .
من بآنها گفتم : ای مردم ! من برای خود دينی دارم كه بآن گرويده ام و تا محكمتر از آن را نـيـابـم از آن دسـت بـر ندارم ، من اوصاف اين مرد را در كتابهايی كه خدا بر پيغمبرانش نازل كرده ديده ام و از كشور هندوستان و عزتی كه در آنجا داشتم بيرون آمده در جستجوی او بـرآمـدم ، و چـون از پـيـغـمـبـری كـه شـما برايم ذكر نموديد تجسس كردم ، ديدم او آن پيغمبری كه در كتابها معرفی كرده اند نيست ، از من دست برداريد.
حاكم آنجا نزد مردی فرستاد كه نامش حسين بن اشكيب بود و او را حاضر كرد، آنگاه به او گـفـت بـا ايـن مـرد هـنـدی مـبـاحـثـه كـن ، حـسـيـن گفت : خدا اصلاحت كند. در اين مجلس فقها و دانـشـمـنـدانـی هـستند كه برای مباحثه با او، از من داناتر و بيناترند، گفت : هر چه من می گويم بپذير، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانی نما.
پـس از آنـكـه بـا حـسين بن اشكيب گفتگو كردم ، گفت : كسی را كه تو در جستجويش هستی هـمـان پـيـغـمـبـری است كه اينها معرفی كردند، ولی موضوع جانشينش چنان كه اينها گفتند نـيـست ، اين پيغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصی و جانشين او علی بن ابـيـطـالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسين نوادگان محمد می باشد.
غـانـم ابـوسـعـيـد گـويد: من گفتم : الله اكبر اينست كسی كه من در جستجويش هستم ، سپس بـسـوی داود بـن عـبـاس بـازگـشـتـم و گـفـتـم : ای امير: آنچه را می جستم پيدا كردم . و من گـواهـی دهـم كه معبودی جز خدا نيست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتاری و احسان كرد و به حسين گفت : از او دلجوئی كن .
من بسوی ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضی را كه مورد نيازم بـود، به من تعليم نمود به او گفتم ، ما در كتابهای خود می خوانيم كه محمد صلی الله عـليـه وآله آخـريـن پـيـغـمبران بوده و پس از او پيغمبری نيايد و امر رهبری بعد از او با وصی و وارث و جانشين بعد از اوست ، سپس با وصی او پس از وصی ديگر و فرمان خدا همواره در نسل ايشان جاريست تا دنيا تمام شود. پس وصی وصی محمد كيست ؟ گفت : حسن و بـعـد از او حـسين فرزندان محمد صلی الله عليه وآله اند. آنگاه امر وصيت را كشيد تا به صاحب الزمان عليه السلام رسيد، سپس ‍ از آنچه پيش آمده (غيبت امام و ستمهای بنی عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودی جز جستجوی ناحيه صاحب الزمان را نداشتم .
عـامـری گـويـد: سـپـس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شيعيان ) شد و با آنها بيرون رفت تا به بغداد رسيد و رفيقی از اهل سند همراه او بود كه با او هم كيش بود.
عـامـری گويد: غانم به من گفت : من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم ، و رفتم تـا به عباسيه (قريه ای بوده در نهر الملك ) رسيدم . مهيای نماز شدم و نماز گزاردم و دربـاره آنـچه در جستجويش برخاسته بودم ، می انديشيدم كه ناگاه شخصی نزد من آمد و گـفـت : تـو فـلانـی هـسـتـی ؟ – و اسم هندی مرا گفت : – گفتم : آری ، گفت : آقايت ترا می خواند، اجابت كن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از اين كوچه به آن كوچه می برد تا به خانه و باغی رسـيـد، حـضـرت را در آنـجـا ديدم نشسته است ، به لغت هندی فرمود: خوش آمدی ، ای فلان ! حـالت چـطـور اسـت ؟ و فـلانـی و فـلانـی كـه از آنـهـا جـدا شـدی چـگـونـه بـودنـد؟ تـا چهل نفر شمرد و از يكان يكان آنها احوالپرسی كرد، سپس آنچه در ميان ما گذشته بود، بـه مـن خـبـر داد و هـمـه ايـنـهـا بـه لغـت هـنـدی بـود، آنـگـاه فـرمـود: مـی خـواسـتـی بـا اهـل قـم حـج گـزاری ؟ عـرض كـردم : آری ، آقـای مـن ! فـرمـود: امـسـال بـا آنـهـا حـج مـگزار و مراجعت كن ، و سال آينده حج گزار سپس كيسه پولی كه در مـقـابـلش بـود، پيش من انداخت و فرمود: اين را خرج كن ، و در بغداد نزد فلانی – نامش را برد- مرو، و به او هيچ مگو.
عامری گويد: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پيروزی (رسيدن بمقصود و ديدار امام عـليه السلام ) بما خبر داد كه رفقای ما از عقبه بر گشتند، و غانم بطرف خراسان رفت ، چـون سـال آينده شد، بحج رفت و از خراسان هديه ای برای ما فرستاد و مدتی در آنجا بود و سپس وفات يافت – خدايش بيامرزد.
اصول کافی جلد 2 باب زندگانی حضرت صاحب الزمان (ع) روایت 3

مختصری از زندگانی امام زمان (ع)

بدون نظر »

آن حضرت در نيمه شعبان سال 255 هجری متولد شده است .
احـمـد بـن مـحـمـد گـويـد: هنگامیكه زبيری كشته شد، اين مكتوب از جانب امام حسن عسكری عـليه السلام بيرون آمد: (((اينست مجازات كسیكه بر خدا نسبت به اوليائش دروغ بندد، او گـمـان كرد كه مرا خواهد كشت و نسلم قطع میشود، چگونه قدرت خدا را مشاهده كرد؟ و بـرای و پـسـری مـتـولد شـد كـه او را (((م ح م د))) نـام گـذاشـت ، و در سال 256

اصول کافی جلد 2 باب زندگانیحضرت صاحب الزمان عليه السلام روایت 1
********************
ضـوء بـن عـلی از مـردی از اهـل فـارس كـه نـامـش را بـرده نـقـل ، مـیكـنـد كـه : بـه سـامـرا آمـدم و بـه در خانه امام حسن عسكری عليه السلام چسبيدم ، حـضـرت مـرا طلبيد، من وارد شدم و سلام كردم فرمود: پس دربان ما باش ، من همراه خادمان در خـانـه حـضـرت بـودم ، گـاهـی میرفتم ، هر چه احتياج داشتند از بازار میخريدم ، و زمانيكه در خانه ، مردها بودند، بدون اجازه وارد میگشتم .
روزی(بدون اجازه ) بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود، ناگاه در اتاق حركت و صـدائی شـنـيدم ، سپس به من فرياد زد: بايست ، حركت مكن : من جراءت در آمدن و بيرون رفـتن نداشتم ، سپس كنيزكی كه چيز سرپوشيده ای همراه داشت ، از نزد من گذشت : آنگاه مـرا صـدا زد كـه درآی، مـن وارد شـدم و كـنـيز را هم صدا زد، كنيز نزد حضرت بازگشت ، حضرت به كنيز فرمود: از آنچه همراه داری، روپوش بردار، كنيز از روی كودكی سفيد و نـيـكو روی پرده برداشت ، و خود حضرت روی شكم كودك را باز كرد، ديدم موی سبزی كـه بـسـيـاهـی آميخته نبود از زير گلو تا نافش روئيده است ، پس فرمود: اين است صاحب شـمـا و بـه كـنـيـز امـر فـرمود كه او را ببرد، سپس من آن كودك را نديدم ، تا امام حسن عليه السلام وفات كرد
اصول کافی جلد 2 باب اشـــاره و نـــص بـــر صـــاحـــب خـــانـــه (امـــام زمـــان عجل الله تعالی فرجه و) عليه السلام روایت 6

در بـــيـــان خـــلقـــت و شـــمـائل حـضـرت رسول خدا صلی اللّه عليه و آله و سلّم

بدون نظر »

بـدان كـه حـضـرت رسـول صلی اللّه عليه و آله و سلّم در ديده ها با عظمت می نمود و در سـيـنه ها مهابت او بود، رويش از نور می درخشيد مانند ماه شب چهارده ، از ميانه بالا اندكی بـلنـدتـر بـود و بـسـيار بلند نبود و سر مباركش بزرگ بود و مويش نه بسيار پيچيده بـود و نـه بـسـيـار افـتـاده و مـوی سـرش اكثر اوقات از نرمه گوش نمی گذشت و اگر بـلنـدتـر مـی شد ميانش را می شكافت و بر دو طرف سر مـی افـكـنـد و رويش سفيد و نورانی بود و گشاده پيشانی بود و ابرويش باريك بود و مـقـوّس و كشيده بود و رگی در ميان پيشانيش بود كه هنگام غضب پرمی شد و برمی آمد و بينی آن جناب باريك و كشيده بود و ميانش اندكی برآمدگی داشت و نوری از آن می تافت و مـحـاسـن شـريفش انبوه بود و دندانهايش سفيد و برّاق و نازك و گشاده بود گردنش در صـفـا و نـور و اسـتـقـامـت مـانـنـد گـردن صـورتـهـائی بـود كـه از نـقـره مـی سـازنـد و صيقل می زنند.
اعـضـای بـدنـش همه معتدل و سينه و شكمش برابر يكديگر بود. ميان دو كتفش پهن بود و سـر اسـتخوانهای بندهای بدنش قوی و درشت بود و اينها از علامات شجاعت و قوّت است و در مـيـان عـرب مـمـدوح است . بدنش سفيد و نورانی بود و از ميان سينه تا نافش خط سياه باريكی از مو بود مانند نقره كه صيقل زده باشند و در ميانش ‍ از زيادتی صفا خطّ سياهی نـمـايـد و پستانها و اطراف سينه و شكم آن حضرت از مو عاری بود و ذراع و دوشهايش مو داشـت انگشتانش كشيده و بلند بود. ساعدها و ساقش صاف و كشيده بود. كف پاهايش هموار نـبـود بـلكـه مـيانش از زمين دور بود و پشت پاهايش بسيار صاف و نرم بود به حدّی كه اگر قطره آبی بر آنها ريخته می شد بند نمی شد
منتهب الامال

مطالب مشابه
دوران شیر خوارگی پیامبر (ص)
لحظات آخر عمر پیامبر (ص) وممانعت از نوشتن نامه رسول خدا
ذکر بعضی از وقایع شب تولد پیامبر (ص)2
ذکر بعضی از وقایع شب تولد پیامبر (ص)
در ولادت با سعادت پيامبر اسلام (ص)
در ذکر نسب رسول خدا (ص) ازدواج ووفات عبدالله(ع)
در ذکر نسب رسول خدا (ص) {عبدالله}
ذکر نسب رسول خدا (ص){ عبدالمطلب وحفر زمزم)

دوران شیر خوارگی پیامبر (ص)

بدون نظر »

ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده است كه اوّل مرتبه (ثُوَيْبَه ) آزاد كرده ابـولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او (حليمه سعديّه ) آن حضرت را شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و چون نُه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفـت و بـعـضـی گـفـتـه انـد كـه در آن وقـت دوازده سـال از عـمر آن حضرت گذشته بود. و از برای خديجه به تجارت شام رفت در هنگامی كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود
********************
ابن شهر آشوب و قطب راوندی و ديگران روايت كرده اند از حليمه بنت أ بی ذؤ يب كه نام او عـبداللّه بن الحارث بود از قبيله مُضَر و حليمه زوجه حارث بن عبدالعُزّی بود، حليمه گـفت كه در سال ولادت رسول خدا صلی اللّه عليه و آله و سلّم خشكسالی و قحط در بلاد مـا بـه هـم رسـيـد و بـا جـمـعـی از زنـان بـنـی سـعـد بـن بـكـر بـه سـوی مـكـّه آمديم كه اطفال از اهل مكّه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغی سوار بودم كم راه ، و شتر ماده ای هـمـراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان او جاری نمی شد و فرزندی همراه داشتم كه در پـسـتـان مـن آن قدر شير نمی يافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگی ديده اش آشنای خواب نمی شد و چون به مكّه رسيديم هيچيك از زنان محمّد صلی اللّه عليه و آله و سـلّم را نـگـرفـتند؛
ادامه نوشتار »

لحظات آخر عمر پیامبر (ص) وممانعت از نوشتن نامه رسول خدا

بدون نظر »

عبد اللّه بن عبّاس گويد:
چون زمان رحلت رسول خدا (ص) فرا رسيد گروهی كه عمر بن خطّاب نيز در ميان آنان بود در خانه حضور داشتند، رسول خدا (ص) فرمود: بيائيد نامه ای برای شما بنويسم تا هرگز پس از آن گمراه نشويد. عمر گفت : چيزی نياوريد كه درد بر او غلبه كرده ، و قرآن نزد شما هست ، و كتاب خدا ما را كافی است . ميان اهل خانه اختلاف افتاد و به مخاصمه پرداختند، عدّه ای می گفتند برخيزيد (كاغذ بياوريد) تا رسول خدا برايتان بنويسد، و عدّه ای ديگر سخن عمر را می گفتند. چون سر و صدا بلند شد و اختلاف بالا گرفت رسول خدا (ص) فرمود: از نزد من برخيزيد (و مرا تنها بگذاريد).
عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عتبه گويد: ابن عبّاس هميشه می گفت : تمام مصيبت ها از همان وقتی آغاز شد كه با اختلاف و شلوغ كاری خود مانع از آن شدند كه رسول خدا (ص) آن نوشته را بر ايمان بنويسد.

جُنَید بغدادی

بدون نظر »

شیخ ابوالقاسم جُنَید بغدادی، صوفی مشهور معروف به سید الطایفه، پدرش محمد بن جنید قوایری بغدادی بود.

شیخ ابوالقاسم، در زمانی که صوفیان در نیمه دوم قرن سوم بیشتر در بغداد زندگی می‌کردند، او از معروف‌ترین آن‌ها و از مشایخ صوفیان بود و سری سقطی دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران است ولی در بغداد زندگی می‌کرد. او زاهدی عابد و عارفی واصل بود و چون زیاد اهل سفر نبود مریدان و شاگردان از جاهای دیگر به دیدار او به بغداد می‌آمدند. پس از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با هم بیشتر شد تعالیم جنید بغدادی و ابوبکر شبلی به شهرهای دیگر نفوذ کرد و چون جنید تقریباً در راس صوفیه قرار دارد بسیاری از صوفیان بعد از او طریقه خود را منسوب به او می‌دانند.
ادامه نوشتار »

احمد بن ابى عبد اللّه برقى

بدون نظر »

ولادت
شيخ ابو جعفر، احمد بن محمد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن علی برقی ، از راويان حديث و از فقهای بزرگ شيعه و از ياران ائمه عليهم السلام به شمار می آيد.
احمد در روستای ((برق رود)) از توابع شهر قم به دنيا آمد.
او اصالتاً از كوفه است . جد بزرگ او محمد بن علی از ياران زيد بن علی بن الحسين عليهماالسلام بود كه در برابر حكومت ظلم و ستم بنی اميه قيام كرده و در زندان يوسف بن عمر به شهادت رسيد.
خالد، پدر بزرگ احمد در حالی كه كودكی خردسال بود همراه پدرش عبد الرحمن بن محمد از كوفه آواره شدند و به شهر قم پناه آوردند.
شهر قم در آن زمان پناهگاه شيعيان محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم بود و بسياری از روات بزرگ شيعه در اين شهر زندگی می كردند.
ادامه نوشتار »

ذکری از سید مرتضی

بدون نظر »

داستان اين كه شيخ مفيد فاطمه (ع ) را به خواب ديد، كه دو فرزند خود ((حسن )) و ((حسين )) را به نزد او آورد و گفت : به دو فرزند من دانش ‍ بياموز! و روز ديگر ((فاطمه )) – دختر ((الناصر)) – فرزندان خويش ‍ ((رضی )) و ((مرتضی )) را آورد و گفت : اين دو را علم بياموز! مشهور است
***********************.
سيد مرتضی كه – روحش قدسی باد! – لاغر اندام بود و به كودكی ، با برادرش – سيد رضی نزد ((ابن نباته )) – صاحب خطب – درس ‍ می خواند.
***********************.
سيد مرتضی كه – روحش قدسی باد! – به شاگردانش ماهيانه می داد و دانش های بسياری را تدريس می كرد. در يكی از سال ها، قحطی شديدی به مردم روی آورد و مردی يهودی برای به دست آوردن غذای روزانه حيله ای انديشيد. چنين كه روزی به مجلس درس سيد آمد و از او اجازه خواست ، تا نزدش نجوم بخواند. سيد نيز او را اجازه داد و دستور داد، تا جيره او را روزانه دهند. مرد، چندی نزد او درس خواند و به دست او اسلام آورد
***********************.
ابن براج بيست ، يا سی سال سمت داوری ((طرابلس )) را عهده دار بود. ((شيخ جعفر توسی )) آنگاه كه نزد ((سيد مرتضی )) درس ‍ می خواند، دوازده دينار ماهانه داشت . و ((ابن براج )) ماهانه هشت دينار دريافت می كرد.
***********************.
روزی ((شيخ مفيد)) به مجلس درس سيد آمد. سيد برخاست و شيخ را به جای خويش نشاند و خود روبروی او نشست شيخ ، اشارت كرد تا سيد در حضور وی به تدريس بپردازد، چه ، از فصاحت گفتار او به شگفت می آمد. سيد، روستايی را وقف كرده بود كه درآمد آن ، صرف كاغذ فقيهان می شد
.کشکول شیخ بهایی

ذکر بعضی از وقایع شب تولد پیامبر (ص) 2

بدون نظر »

.
در آن وقـت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تـرا از جـا بـرآورده اسـت ای سـيـّد مـا؟ گـفـت : وای بـر شـمـا! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر می يابم و می بايد كه حادثه عظيمی در زمين واقـع شـده بـاشـد كـه تـا عـيـسـی بـه آسـمـان رفـتـه اسـت مـثـل آن واقـع نشده است ، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده اسـت ؛ پـس مـتـفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزی نيافتيم . آن ملعون گفت كـه اِسْتعلام اين امر كار من است . پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حـرم رسـيـد، ديـد كـه مـلائكـه اطـراف حـرم را فـرو گـرفـتـه انـد، چـون خـواسـت كـه داخـل شـود مـلائكـه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكی و از جانب كوه حـِری داخـل شـد، جـبـرئيـل گـفـت : بـرگـرد ای مـلعـون ! گـفـت : ای جـبـرئيـل ، يـك حـرف از تـو سـؤ ال مـی كـنـم ، بـگـو امـشـب چـه واقـع شـده اسـت در زمين ؟ جبرئيل گفت : محمّد صلی اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده اسـت ، پـرسيد كه آيا مرا در او بهره ای هست ؟ گفت : نه ، پرسيد كه آيا در امّت او بهره دارم ؟ گفت : بلی ، ابليس ‍ گفت : راضی شدم
ادامه نوشتار »