• بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم    



خشم و شهوت مرد را احول کند

بدون نظر »

بود شاهی در جهودان ظلم‌ساز

دشمن عیسی و نصرانی گداز

عهد عیسی بود و نوبت آن او

جان موسی او و موسی جان او

شاه احول کرد در راه خدا

آن دو دمساز خدایی را جدا

گفت استاد احولی را کاندر آ

زو برون آر از وثاق آن شیشه را

گفت احول زان دو شیشه من کدام

پیش تو آرم بکن شرح تمام

گفت استاد آن دو شیشه نیست رو

احولی بگذار و افزون‌بین مشو

گفت ای استا مرا طعنه مزن

گفت استا زان دو یک را در شکن

چون یک بشکست هر دو شد ز چشم

مرد احول گردد از میلان و خشم

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود

چون شکست او شیشه را دیگر نبود

خشم و شهوت مرد را احول کند

ز استقامت روح را مبدل کند

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار

کی شناسد ظالم از مظلوم زار

شاه از حقد جهودانه چنان

گشت احول کالامان یا رب امان

صد هزاران مؤمن مظلوم کشت

که پناهم دین موسی را و پشت
مثنوی معنوی
احول. = دوبین

سه کس در قیامت به خدا نزدیک ترند

۱ نظر »

– ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕعلیه السلام فرمودند : «ﺳﻪ ﺗﻦ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻯ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺳﺪ. ﻣﺮﺩﻯ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﺸﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻰ ﺑﺮ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺳﺘﻢ ﺭﻭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻭ ﻣﺮﺩﻯ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﺗﻦ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺭ ﻃﺮﻑ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻭ ﻣﺮﺩﻯ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﻮﺩ ﻭ ﺯﻳﺎﻥ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍﺳﺘﻰ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﻰ ﺭﺍ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﺪ.
خصال شیخ صدوق

سه تن که بی حساب به بهشت میروند

بدون نظر »

ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ علیه السلام فرمودند: «ﺧﺪﺍﻯ ﺳﻪ ﻛﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﻛﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ، ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ: ﭘﻴﺸﻮﺍﻯ ﺩﺍﺩﮔﺮ ﻭ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﻯ ﻭ ﭘﻴﺮﻯ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻨﺪﮔﻰ ﺧﺪﺍﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﺬﺭﺍﻧﻴﺪﻩ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻰ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺭﻭﻧﺪ: ﭘﻴﺸﻮﺍﻯ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﭘﻴﺸﻪ ﻭ ﭘﻴﺮ ﺯﻧﺎ ﻛﺎﺭ ﺍﺳﺖ».
خصال شیخ صدوق

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای

بدون نظر »

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای
آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای
حافظ

را آرامش در قیامت

بدون نظر »

ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﻛﺮﻡ (ص) فرمودند: «ﺧﺪﺍﻯ ﺑﺰﺭﮒ فرموده «ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﻭ ﺟﻠﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺩﻭ ﺑﻴﻢ ﻭ ﺩﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﻮﻳﺶ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻧﻜﻨﻢ، ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺘﺮﺳﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻴﻤﻨﺎﻙ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ».
خصال صدوق

بخل

بدون نظر »

«ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺨﻞ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﻨﺪﻩ ﻳﻰ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻧﮕﺮﺩﺩ».
پیامبر اسلام (ص)
خصال شیخ صدوق

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

بدون نظر »

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند
بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو
حافظ

حکایتی از کلیله ودمنه

بدون نظر »

آورده‌اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند. نر گفت: تابستان است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم برین اتفاق کرد و بپراگندند. و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد. چون تابستان آمد و گرمی دران اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب بود، چون باز رسید و دانه اندک تر دید گفت:

این در وجه نفقه زمستانی بود. چرا خوردی؟ ماده هرچند گفت «نخورده ام » سود نداشت. می‌زدش تا سپری شد.

در فصل زمستان که بارانها متواتر شد دانه نم کشید و بقرار اصل باز رفت. نر وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می‌نالید و می‌گفت: دشوارتر آنکه پشیمانی سود نخواهد داشت.

و حکیم عاقل باید که در نکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد. و فایده حذق و کیاست آنست که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و مآل غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند.

خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان

بدون نظر »

زبان دانی آمد به صاحبدلی
که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من
همه روز چون سایه دنبال من
بکرد از سخنهای خاطر پریش
درون دلم چون در خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد
جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف
نخوانده بجز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد
که این قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم
از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت ازان جا چو زر تازه روی
ادامه نوشتار »

ره روی کبک نیاموخته

بدون نظر »

زاغی از آنجا که فراغی گزید
رخت خود از باغ به راغی کشید
زنگ زدود آیینه باغ را
خال سیه گشت رخ راغ را
دید یکی عرصه به دامان کوه
عرضه ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان
داده ز فیروزه و لعلش نشان
نادره کبکی به جمال تمام
شاهد آن روضه فیروزه فام
فاخته گون صدره به برکرده تنگ
دوخته بر صدره سجاف دو رنگ
تیهو و دراج بدو عشقباز
بر همه از گردن و سر سرفراز
پایچه ها برزده تا ساق پای
کرده ز چستی به سر تیغ جای
بر سر هر سنگ زده قهقهه
پی سپرش هم ره و هم بیرهه
تیزرو و تیز دو و تیز گام
خوش پرش و خوش روش و خوش خرام
هم حرکاتش متناسب به هم
هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را
وان روش و جنبش هموار را
با دلی از دور گرفتار او
رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای
وز پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می کشید
وز قلم پا رقمی می کشید
در پیش القصه در آن مرغزار
رفت بر این قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته
ره روی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش
ماند غرامت زده از وار خویش
هر کس ازین دایره تیزرو
هست درین دیر به واری گرو
جامی و از وار همه سادگی
تاجور مسند آزادگی
جامی