از ((ابن اسیر)) احوال مردى را پرسیدند که چون قرآن بر او خوانند بیهوش شود گفت میان ما و او پیمان ! که او بر دیوار بیشانند و تمامى قرآن از آغاز تا انجام را بر او فرو خوانند. اگر فرو افتد، چنانست که او دعوى مى کنند.
خر ((ابو حسن بن جزاز)) مرد و یکى از دوستانش به او نوشت :
خر ادیب مرد و به یاران گفتم : خر مرد و آن چه باید از دست برود، رفت .
آرى ! کسى که به آبرومندى بمیرد، به راحتى مرده است . و خرى که چون ادیب را جانشین داشته باشد، نمرده است .
و ((ابن جزاز)) در پاسخش نوشت :
چه بسیار مردم نادانى که مرا مى بینند که در طلب روزى روانم . مى گویند: مى بینم پیاده مى روى و هر پیاده اى ، در محنت مى افتد. مى گویم : خرم مرد، تو زنده و پایدار باشى !
کشکول شیخ بهایی
گفته اند که : در کوهى از لبنان ، زاهدى ، دور از مردم ، در غارى مى زیست . روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى رسید؛ که نیمى از آن را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نیم دیگر را به هنگام سحر. و این حال ، روزگارى دراز پایید، و مرد از کوه به زیر نیامد، تا این که چنین شد، که در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت یافت و خواب از چشم زاهد رفت . پس نماز گزارد و آن شب را در امید خوردنى ، بیدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع کند. اما غذایى نرسید.
در پایین آن کوه ، روستایى بود که ساکنان آن ، بر دین عیسى بودند و هنگامى که بامدادان زاهد به نزد آنان رفت و خوردنى خواست ، پیرمردى از آنان ، دو گرده نان جوین او را داد. زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى کوه روانه شد. و در خانه آن پیرمرد، سگى بود لاغر و به بیمارى گرى دردمند. که به زاهد در آویخت و بر او بانگ کرد و به دامن جامه او آویزان شد.
مرد زاهد، یکى از آن دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد. سگ نان را خورد و بار دیگر به زاهد در آویخت و عوعو کرد و زوزه کشید. زاهد نان دیگر را جلوى او انداخت . سگ نان را خورد و براى سومین بار به زاهد در آویخت و زوزه خود را بلندتر کرد و دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره کرد.
زاهد گفت : سبحان الله ! من ، سگى از تو بى حیاتر ندیده ام . صاحب تو دو نان بیشتر به من نداده است ، و تو هر دو را از من گرفته اى . این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست ؟
آنگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد. و گفت : من بى حیا نیستم . در خانه این مسیحى پرورده شدم . گوسفندانش را نگهبانى مى کنم ، خانه اش را پاس مى دارم . و به لقمه نانى یا پاره استخوانى که به من مى دهد؛ بسنده مى کنم ، و چه بسیار که مرا از یاد مى برند و روزها گرسنه مى مانم . گاه ، او، براى خود نیز چیزى نمى یابد. با این همه ، خانه اش را رها نمى کنم . از آن گاه که خود را شناخته ام ، به در خانه بى گانه اى نرفته ام . و شیوه من ، همواره این بوده است ، که اگر غذایى یافته ام ، شکر کرده ام و اگر نه ، شکیبا بوده ام . اما تو، همین که یک شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد که از در خانه روزى دهنده بندگان به خانه مردى مسیحى آمدى . از پروردگار خویش ، روى برتافتى و با دشمن ریاکارش در ساختى . حالا، بگو! کدام یک از ما بى حیاست ؟ من ؟ یا تو؟
زاهد همین که چنین ، شنید، دست خویش به سر کوفت و بیهوش به زمین افتاد.
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: مردى بود که کارش فروختن روغن زیتون بود و محبت شدیدى نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) داشت ، رسم این مرد چنان بود که هرگاه مى خواست سراغ کارش برود، تا نمى رفت و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) را نمیدید به دنبال آن کار نمى رفت ، و این جریان معروف شده بود و (همه مى دانستند از اینرو) هر گاه (از دور) مى آمد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) سر خود را بالا مى آورد تا آن مرد او را ببیند (و به دنبال کار خود برود).
روزى طبق معمول به نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آمد و حضرت نیز سر خود را بالا آورد تا آنمرد او را دیده و برفت ، ولى طولى نکشید که باز گشت ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) که دید آن مرد چنین کرد با دست خود اشاره کرد که بنشین ، آن مرد پیش آنحضرت نشست ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بدو فرمود: امروز کارى کردى که روزهاى پیش چنین نمى کردى ؟ عرض کرد: اى رسول خدا سوگند بدانکه تو را به راستى به نبوت بر انگیخته یاد تو چنان دلم را فرا گرفت (و هواى دیدارت چنان بسرم افتاد) که نتوانستم دنبال کارم بروم و بناچار بنزدت بازگشتم ، حضرت در حق آنمرد دعا کرد و با خوشروئى با او سخن گفت .
این جریان گذشت و چند روز شد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آنمرد را ندید از احوال او پرسید؟ اصحاب عرض کردند: چند روز است که ما او را ندیده ایم حضرت برخاست نعلین خود را پوشید و اصحاب نیز کفشهاى خود را پوشیده به دنبال آن جناب به بازار روغن زیتون فروشان آمدند و دیدند که در دکان آن مرد کسى نیست ، احوال او را از همسایگانش پرسیدند آنها به عرض رساندند که مرده است ، و مردى امانتدار و راستگو بود ولى یک خصلت در او بود، فرمود: چه خصلتى ؟ عرض کردند: به کارى ناستوده دست مى زد – مقصودشان این بود که به دنبال زنان مى رفت – رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: خدایش بیامرزد، به خدا سوگند چنان محبتى به من داشت که اگر برده فروش هم بود خدایش مى آمرزید. (مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: شاید مقصود، کسى باشد که اشخاص آزاد را از روى عمد اسیر کند و بفروشد)
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: یکى از موالى (بندگان آزاد شده ) امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) از او مالى درخواست کرد، حضرت به او فرمود: (صبر کن تا) بهره من که از بیت المال به من مى رسد آن را با تو تقسیم کنم ! آن شخص گفت : من بدان مقدار اکتفا نمى کنم (و کفایت کار مرا نمى کند) و (براى بدست آوردن مال بیشترى ) بنزد معاویه رفت ، معاویه نیز او را بهره مند ساخت (و آنچه مى خواست به وى داد) او نامه اى به امیرالمؤ منین نوشت و از مالى که (در نزد معاویه ) بدست آورده بود حضرت را به خبر ساخت امیر مؤ منان در پاسخ او نوشت :
اما بعد بدانکه این مالى که اکنون در دست تو است پیش از تو در دست دیگران بوده و پس از تو نیز به دست دیگرى مى رسد، و تنها آن مقدار از این مال بهره تو است که بوسیله آن براى خویش کارى آماده کنى ، پس خود را بر فرزندانت در آنچه بکار آنها مى خورد مقدم دار، زیرا (اگر فرزندانت را در نظر داشته باشى و بوسیله آن براى خود کارى صورت ندهى در این صورت ) براى یکى از دو نفر مال جمع کرده اى : مردى که (پس از تو) آن مال را در راه اطاعت خدا مصرف کند و او سعادتمند شده ولى تو بدبخت گشته اى ، و مردى که آنرا به مصرف گناه و نافرمانى خدا برساند و بوسیله مالى که تو براى او جمع آورى کرده اى بدبخت شود، و هیچیک از این دو دسته شایسته آن نیستند که تو آنها را بر خویشتن مقدم دارى ، و به خاطر این مال بار خودت را سنگین مکن ، پس نسبت به آنکه گذشته (مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: یعنى از فرزندانت ) به رحمت خدا امیدوار باش ، و براى آنکه بجاى ماند به روزى خدا اعتماد کن
جابر از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که آنحضرت فرمود: روزى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) براى سان دیدن از اسبان بیرون آمد پس عبورش به قبر ابى احیحه افتاد، ابوبکر (که همراه آن حضرت بود) گفت : خدا لعنت کند صاحب این قبر را به خدا سوگند، شیوه اش جلوگیرى از راه خدا و تکذیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بود، خالد پسر ابواحیحه گفت : بلکه خدا ابوقحافه را لعنت کند که به خدا، نه مهمان نوازى داشت و نه با دشمنان اسلام مى جنگید، خدا هر کدامیک از آن دو را که در تیره و تبار خود پست تر و بى مقدارتر بود لعنت کند، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) که گفتگوى آن دو را شنید افسار شتر را بگردنش انداخت و فرمود: هر گاه شما به مشرکین بد مى گوئید بطور عموم بگوئید و شخص معینى را نام نبرید که فرزند آن شخص خشمناک گردد، سپس ایستاد و اسبان را از جلوش عبور دادند، در این میان اسبى را آوردند عیینه بن حصن گفت : این اسب چنین و چنان است (و شروع کرد بتوصیف کردن آن اسب ) رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: ما را واگذار که من بخصوصیات اسبان از تو داناترم عیینه گفت : من نیز به حال مردان و انساب (آنان ) از تو داناترم ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) خشمگین شد بطوریکه چهره اش سرخ شد و به او فرمود: (بگو) کدام مردان برترند؟ عیینه گفت : مردانى که در نجد هستند، آنها شمشیرهاى خود را روى شانه ها مى گذارند و نیزه هاشانرا روى شانه اسبان مى نهند، و در میدان جنگ با آنها پیکار مى کنند و هم چنان پیش مى روند، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: دروغ گفتى بلکه مردان اهل یمن بهترند، ایمان یمنى است (و از یمن آمده ، ابن اثیر گفته چون ایمان از مکه طلوع کرد و مکه نیز جزء سرزمینهاى تهامه است و تهامه نیز از زمینهاى یمن محسوب مى گردد) و حکمت و فرزانگى نیز از یمن است ، و اگر موضوع هجرت من (از مکه به مدینه ) نبود من نیز مردى از اهل یمن بودم .
جفا و سنگدلى در سرو صدا کنندگان (یا شترداران و گاو داران ) چادرنشین است که همان قبائل ربیعه و مضر هستند و در طرف برآمدنگاه خورشیدند، و قبیله مذحج (که از اهل یمن هستند) بیشتر قبیله اى هستند که به بهشت روند، و قبیله حضر موت بهتر از تیره عامربن صعصعه هستند، – و برخى روایت کرده اند که فرمود: بهتر از تیره حارث بن معاویه هستند – و تیره بجیله بهتر از قبائل رعل و ذکوران مى باشند، و اگر تیره لحیان هلاک گردد من باکى ندارم .
سپس فرمود: خدا لعنت کند فرمانروایان چهارگانه : (جمد) و (مخوس ) و (مشرح ) (هر دو بر وزن منبر) و (ابضعه ) و خواهرشان (عمرده ) را (این پنج نفر فرزندان معدیکرب هستند که چنانچه مورخین گویند مردان آنها به همراه اشعث بن قیس به مدینه آمده و اسلام آوردند، ولى چون برفتند به حال کفر برگشته و در جنگ حنین بدست لشگر اسلام کشته شدند).
و خدا لعنت کند (محلل ) و (محلل له ) را (شرح آن در آخر حدیث بیاید) و هرکه (یعنى هر بنده اى که ) بغیر از موالیان (و آقایان خود) خویش را منتسب کند، و هر کس براى خود مدعى نسبى گردد که آنرا نشناسد (و به دروغ خود را به فامیلى یا شخصى منتسب سازد). و آن مردانى که خود را بزنان شبیه سازند و زنانى که خود را به مردان شبیه سازند، و هر که در اسلام چیز تازه آورد (و بدعتى گزارد) و هر که بدعت گزارى را پناه دهد، و هر که جز قاتل خود دیگرى را (به عنوان قصاص ) بکشد، یا بزند ضارب خود را، و هر که پدر و مادرش را لعنت کند.
مردى عرض کرد: اى رسول خدا مگر کسى پیدا مى شود که پدر و مادر خود را لعنت کند؟! فرمود: آرى پدر و مادر مردم را لعنت مى کند و آنها نیز پدر و مادر او را لعنت مى کنند.
و خدا لعنت کند قبائل رعل ، و ذکوران و لحیان را، و جذیمه را از تیره اسد، و غطفان ، و ابوسفیان بن حرب ، و شهبل ذوالاسنان را، و دو فرزند ملیکه بن جزیم و مروان و هوذه و هونه را.
(توضیح : مجلسى (رحمه الله علیه )در معناى محلل و محلل له چند معنا کرده یکى همان معناى متبادر آن که مقصود از محلل کسى است که زنى را که شوهرش سه طلاقه کرده بزنى بگیرد و با او نزدیکى کند تا بر شوهر اولى آن زن حلال شود و پس از نزدیکى طلاقش دهد و مقصود از (محلل له ) همان شوهر آن زن است و از طیبى نقل کرده که گفته است شوهر آن زن ملعونست چون حاضر شده تا سه بار زنش را طلاق دهد و راضى شده دوباره با این حیله شرعى آن زن را بگیرد و محلل ملعونست چون مانند بز نر خود را اجیر کرده تا کار دیگرى را اصلاح کند. و وجه دیگر آنست که مقصود عمل مردمان جاهلیت باشد که ماههاى حرام را حلال و ماههاى حلال را حرام مى کردند و در قرآن به (نسى ء) تعبیر شده ، و وجه سوم آنکه مقصود حلال کردن هر حرام الهى باشد).
جاحظ گفت به همراه ((محمد بن اسحاق بن ابراهیم موصلى )) بودم و او، از سامراء به بغداد مى رفت . و آب دجله در نهایت زیادى بود. با هم در کشتى نشستیم . محمد دستور داد، باده آوردند و نوشیدیم . سپس دستور داد تا در میان ما و کنیزکانش پرده اى آویختند و به آنان دستور خواندن داد.و یکى از آنان خواند:
روزها به جدایى و سرزنش مى گذرد. روزگار بر ما مى گذرد و ما را خشمگین مى کند.
نمى دانم : آیا من این ویژگى دارم و یارانم چنین اند.؟
سپس ساکت شد و کنیزک دیگر خواند:
به عاشقان رحمى کنید! بویژه آنان که یاورى ندارند.تا کى باید آنها از هم دور بمانند و مهجور؟ و از دوستان آزار بینند، به جفایى که برآنان مى رانید.
پس ، یکى از آنان گفت : اى بد کاره ! پس چه مى کنید؟ و او گفت : چنین کنند و آنگاه ، دست در پرده زد و درید و همچون ماه تابید و خویش را به دجله در انداخت .
بر بالاى سر محمد، غلامى رومى ایستاده بود، با چهره اى زیبا و بادبزنى در دست ، که او را باد مى زد. او نیز خویش را به دجله افکند و چنین خواند:
بعد از تو، بقا را فایده اى نیست . و مرگ ، بهترین رازدار عاشقانست .
و با آب دست در آغوش کردند و کشتیبانان در پى آن دو، خویش در آب افکندند.اما نجات آن دو میسر نشد و آب ، آنان را در ربود و رفتند که خدایشان بیامرزاد.!
در یکى از تفسیرها، ذیل آیه ((ان تقول نفس یا حسرتى على ما فرت فى جنب الله )) (یعنى آنگاه ، هر نفسى به خود آید و فریاد و احسرتا! برآرد و گوید: واى بر من ! که امر خدا را فرو گذاشتم و در حق خود ظلم و تفریط کردم – سوره – ۳۹ – آیه ۵۶) آمده است که : ابوالفتح بن برهانى ، در فقه سر آمد بود و بر عامه مردم پیشوایى داشت . و مال فروانى گرد آورد و به بغداد رفت و تدریس نظامیه به او واگذار شد، و در همدان مرد. هنگامى که وفات او نزدیک شد، به یارانش گفت بیرون رفتند، و تنها شد، به صورت خود مى زد، و مى گفت ((یا حسرتنا على ما فرطت فى جنب الله )) و خطاب به خود مى گفت : یا ابا الفتح ! در طلب دنیا و کسب جاه ، و آمد و رفت به درگاه پادشاهان ، زندگى خویش تباه کردى . آنگاه خواند:
از صاحبان دانش ، در شگفتم که : چگونه غافل ماندند؟ و جامه حرص ، به مهلک ها کشاندند. چنان پیرامون ستمگران مى گردند، که گویى به هنگام مناسک ، پیرامون خانه خدا در گردشند و پیوسته این آیه تکرار مى کرد، تا جان داد
کشکول شیخ بهایی
امـام صـادق (ع ) فـرمـود: عـیـسـى بـن مـریـم بـقـریـه گـذشـت کـه اهـل آن و پـرنـده هـا و جـاندارانش یکجا مرده بودن ، فرمود: همانا اینها بخشم و عذاب (خدا) هـلاک شـده انـد، و اگـر بمرگ خود بتدریج مرده بودند هر آینه یکدیگر را بخاک سپرده بـودنـد، حـواریون عرض کردند: یا روح الله از خدا بخواه اینان را براى ما زنده کند تا بما بگویند کردارشان چه بوده (که باین عذاب گرفتار شده اند) تا ما از آن دورى کنیم ، عـیـسى (ع ) از پروردگار خود خواست ، پس از جانب فضا بدو ندا شد: که آنان را صدا بزن ، پس عیسى علیه السلام شب هنگام بر تپه از زمین بر آمد، و فرمود: اى مردم این ده ، یـک تـن از مـیـان آنها پاسخ داد، بلى اى روح خدا و کلمه اش ، فرمود: واى بر شما کردار شـمـا چـه بـود؟ در پاسخ عرض کرد: پرستش طاغوت ، و دوستى دنیابه همراه ترس اندک (از خـدا) و آرزوى دور و دراز، و غـفلت در سرگرمى و بازى ، عیسى علیه السلام فرمود: دوستى شما بدنیا چگونه بود؟ عرض کرد: مانند دوستى کودک بمادرش ، هرگاه بما رو مـیـآورد شـاد و خـرسـنـد مـیـشدیم ؟ و چون از ما رومیگرداند گریان و غمناک میشدیم فرمود: پرستش شما از طاغوت چگونه بود؟ عرض کرد: گنهکاران را فرمانبرى داشتیم ، فرمود: سـر انـجام کار شما بکجا کشید؟ عرض کرد: شبى را بخوشى بسر بردیم و بامدادان در هـاویه افتادیم ، فرمود هاویه چیست ؟ عرض کرد: سجین است ، فرمود: سجین چیست ؟ عرض کـرد: کـوههائى از آتش گداخته است که تا در روز قیامت بر ما فروزان است ، فرمود: چه گفتید و بشما چه گفتند:؟ عرض کرد: گفتیم ما را بدنیا بر گردانید تا در آن زهد ورزیم ، بـمـا گـفـتـه شـد: دروغ مـیگوئید: فرمود: واى بر تو چه شد که جز تو دیگرى از این جـمـاعـت با من سخن نگفت ؟ عرض کرد: یا روح الله همه آنها بدهنه ولگام آتشین مهار شده اند، و بدست فرشتگان سخت و تند گرفتارند، و من در میان آنها بسر میبردم ولى از آنها نـبـودم ، تا آن هنگام که عذاب خدا آمد مراهم با ایشان در برگرفت ، پس من به تار موئى بـر لبـه دوزخ آویزان و نمیدانم که آیا در آن برو درافتم و یا از آن رهائى یابم ، پس عـیـسـى (ع ) بـسـوى حواریون رو کرده فرمود: اى دوستان خدا خوردن نانى خشک با نمکى زبـر و خـوابـیـدن بـر مزبله ها خیر بسیاریسد در صورتى که در دنیا و آخرت در عافیت باشد.
اصول کافی جلد ۴ باب دوستی دنیا وحرص بر آن روایت ۱۱
دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت که قابل دزدى باشد . خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . کسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد کرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبى است که در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت : تاکنون به راه خطا مى رفتم . یک شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت