جاحظ گفت به همراه ((محمد بن اسحاق بن ابراهیم موصلى )) بودم و او، از سامراء به بغداد مى رفت . و آب دجله در نهایت زیادى بود. با هم در کشتى نشستیم . محمد دستور داد، باده آوردند و نوشیدیم . سپس دستور داد تا در میان ما و کنیزکانش پرده اى آویختند و به آنان دستور خواندن داد.و یکى از آنان خواند:
روزها به جدایى و سرزنش مى گذرد. روزگار بر ما مى گذرد و ما را خشمگین مى کند.
نمى دانم : آیا من این ویژگى دارم و یارانم چنین اند.؟
سپس ساکت شد و کنیزک دیگر خواند:
به عاشقان رحمى کنید! بویژه آنان که یاورى ندارند.تا کى باید آنها از هم دور بمانند و مهجور؟ و از دوستان آزار بینند، به جفایى که برآنان مى رانید.
پس ، یکى از آنان گفت : اى بد کاره ! پس چه مى کنید؟ و او گفت : چنین کنند و آنگاه ، دست در پرده زد و درید و همچون ماه تابید و خویش را به دجله در انداخت .
بر بالاى سر محمد، غلامى رومى ایستاده بود، با چهره اى زیبا و بادبزنى در دست ، که او را باد مى زد. او نیز خویش را به دجله افکند و چنین خواند:
بعد از تو، بقا را فایده اى نیست . و مرگ ، بهترین رازدار عاشقانست .
و با آب دست در آغوش کردند و کشتیبانان در پى آن دو، خویش در آب افکندند.اما نجات آن دو میسر نشد و آب ، آنان را در ربود و رفتند که خدایشان بیامرزاد.!