در مدح پیامبر (ص) از منطق الطیر عطار ۴

بدون نظر »

تا دم آخر که بر می‌گشت حال

شوق کرد از حضرت عزت سؤال

چون دلش بی‌خود شدی در بحر راز

جوش او میلی برفتی در نماز

چون دل او بود دریای شگرف

جوش بسیاری زند دریای ژرف

در شدن گفته ارحنا یا بلال

تا برون آیم ازین ضیق خیال

باز در باز آمدن آشفته او

کلمینی یا حمیرا گفته او

زان شد آمد چون بیندیشد خرد

می‌ندانم تا برد یک جان ز صد

عقل را در خلوت او راه نیست

علم نیز از وقت او آگاه نیست
ادامه نوشتار »

در مدح پیامبر (ص) از منطق الطیر عطار ۳

بدون نظر »

داعی ذرات بود آن پاک ذات
در کفش تسبیح‌زان کردی حصات

ز انبیا این زینت وین عز که یافت
دعوت کل امم هرگز که یافت

نور او چون اصل موجودات بود
ذات او چون معطی هر ذات بود

واجب آمد دعوت هر دو جهانش
دعوت ذرات پیدا و نهانش

جزو و کل چون امت او آمدند
خوشه چین همت او آمدند

روزحشر از بهر مشتی بی عمل
امتی او گوید و بس زین قبل

حق برای جان آن شمع هدی
می‌فرستد امت او را فدی

در همه کاری چو او بود اوستاد
کار اوست آنرا که این کار اوفتاد

گرچ او هرگز به چیزی ننگریست
بهر هر چیزیش می‌باید گریست
ادامه نوشتار »

در مدح پیامبر (ص) از منطق الطیر عطار ۲

بدون نظر »

حق چو دید آن نور مطلق در حضور
آفرید از نور او صد بحر نور

بهر خویش آن پاک جان را آفرید
بهر او خلقی جهان را آفرید

آفرینش را جزو مقصود نیست
پاک دامن‌تر ازو موجود نیست

آنچه اول شد پدید از غیب غیب
بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

بعد از آن آن نور عالی‌زد علم
گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

یک علم از نور پاکش عالمست
یک علم ذریتیست و آدمست

چون شد آن نور معظم آشکار
در سجود افتاد پیش کردگار

قرنها اندر سجود افتاده بود
عمرها اندر رکوع استاده بود

سالها بودند مشغول قیام
در تشهد بود هم عمری تمام

از نماز نور آن دریای راز
فرض شد بر جملهٔ امت نماز

حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه
در برابر بی‌جهت تا دیرگاه
ادامه نوشتار »

در مدح پیامبر (ص) از منطق الطیر عطار ۱

بدون نظر »

خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا
صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
آفتاب شرع و دریای یقین
نور عالم رحمه للعالمین
جان پاکان خاک جان پاک او
جان رها کن آفرینش خاک او
خواجهٔ کونین و سلطان همه
آفتاب جان و ایمان همه
صاحب معراج و صدر کاینات
سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات
هر دو عالم بستهٔ فتراک او
عرش و کرسی قبله کرده خاک او
پیشوای این جهان و آن جهان
مقتدای آشکارا و نهان
ادامه نوشتار »

متن کامل داستان شیخ صنعان از منطق الطیر عطار

۱۷ نظر »

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب
می‌نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجای آورده بود
عمره عمری بود تا می‌کرده بود
خود صلوه وصوم بی‌حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند
پیش او از خویش بی‌خویش آمدند
ادامه نوشتار »

شعری از حسن دهلوی

بدون نظر »

ساقیا!مى بده ! که ابرى خاست از خاور سفید

سرو را سرسبز شد، صد برگ را چادر سفید

ابر، چون چشم زلیخا بهر یوسف ژاله بار

ژاله ها چون دیده یعقوب پیغمبر سفید

عنکبوت غار را گفتم که : این پرده چه بود؟

گفت : مهمان عزیزى بود، کردم در سفید

محضر آزادگان مى جستم از مبناى دهر

کاغذى در دست من دادند سرتاسر سفید

اى حسن ! اغیار را هرگز نباشد طبع راست

راستست این ، زاغ را هرگز نباشد پر سفید

شعری از سنایی

بدون نظر »

طرب اى عاشقان خوشرفتار!

طلب اى نیکوان شیرینکار!

در جهان شاهدى و ما فارغ

در قدح باده اى و ما هوشیار

بر سردست ، عشقبازانند

ملک الموت گشته در منقار

اى هواهاى تو خدا انگیز!

وى خدایان تو خدا آزار!

ره ، رها کرده اى ، از آنى گم

عز ندانسته اى ، از آنى خوار

علم کز تو ترانه بستاند

جهل از آن علم به بود صد بار

ده بود آن ، نه دل ، که اندروى

گاو و خر باشد و ضایع و عقار

کى درآید فرشته ؟ تا نکنى

سگ ز در دور و صورت از دیوار

خود، کلاه و سرت حجاب رهند

خود میفزا بر آن کله ، دستار

افسرى کان نه دین نهد بر سر

خواهش افسر شمار! و خواه افسار

اى سنایى ! از آن سگان بگریز!

گوشه اى گیر ازین جهان ، هموار

هان و هان ! تا تو را چو خود نکند

مشتى ابلیس دیده طرار

تر مزاجى ، مگرد در سقلاب !

خشک مغزى ، مپوى در تاتار!

گر سنایى زیار ناهمدم

گله اى کرد از و شگفت مدار

آب رابین ! که چون همى نالد

هر دم از همنشین ناهموار

در تعریف عشق

بدون نظر »

مرحبا اى عشق خوش سوداى ما!

اى طبیب جمله علت هاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما

اى تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

آتش عشقست کاندر نى فتاد

جوشش عشقت کاندر مى فتاد

عشق و ناموس اى برادر! راست نیست

بر در ناموس ، اى عاشق ! مایست !

هر چه غیر شورش و دیوانگى ست

اندرین ره ، دورى بیگانگى ست

آتشى از عشق در جان بر فروز

سر به سر فکر عبارت را بسوز

عارفان کز جام حق نوشیده اند

رازها دانسته و پوشیده اند

سر غیب آن را سزد آموختن

کاو ز گفتن لب تواند دوختن

شعری از مثنوی

بدون نظر »

لامکانى که در او نور خداست

ماضى و مستقبل و حال از کجاست ؟

ماضى و مستقبلش پیش تو است

هر دو یک چیزست ، پندارى دواست

خواندن شعر در مدح اهلبیت

بدون نظر »

درحدیث معتبر از حضرت صادق ((علیه السلام )) منقول است که هرکه درمدح اهل بیت صلوات الله علیهم یک بیت شعر بگوید حق تعالى براى او خانه در بهشت بنا کند.
درحدیث دیگر فرمود که هرکه در مدح ما بیتى از شعر بگوید مؤ ید بروح القدس گردد.
درحدیث دیگر ازحضرت امام رضا ((علیه السلام )) منقول است که هرمؤ منى که یک بیت شعر در مدح اهل بیت بگوید، حقتعالى براى او در بهشت شهرى بنا کند بزرگتر ازهفت برابر دنیا و چون در آن شهر آید، هر ملک مقرب و هر پیغمبر مرسل بدیدن اوبیایند
حلیه المتقین دربیان بعضى از آداب متفرقه و فواید نافعه