متن کامل داستان شیخ صنعان از منطق الطیر عطار

۱۷ نظر »

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب
می‌نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجای آورده بود
عمره عمری بود تا می‌کرده بود
خود صلوه وصوم بی‌حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند
پیش او از خویش بی‌خویش آمدند
ادامه نوشتار »

شیخ صنعان ودختر ترسا

بدون نظر »

شیخ صنعان پیر صاحب کمال و پیشواری مردم زمان خویش بودو قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هر کس به جمع ارادت او در می‌آمد از ریاضت و عبادت نمی‌آسود. شیخ خود نیز هیچ سّنتی را فرو نمی ‌گذاشت و نماز و روزه بیحد بجا می ‌آورد. پنجاه بار حج کرده بود.
شیخ چندین شب در خواب دید که گذارش به روم افتاده و در برابر بتی سجده می ‌کند. از این خواب آشفته گشت و دانست که راه دشواری در پیش دارد که جان بدر بردن از آن آسان نیست. اندیشید که اگر بهنگام در این بیراهه قدم نهد راه تاریک بر وی روشن گردد و اگر سستی کند همیشه در عقوبت و شکنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مریدان در میان گذاشت و گفت باید زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم کنم تا تعبیر خوابم معلوم گردد. یاران در سفر با وی همراه گشتند و به خذاک روم قدم گذاشتند و همه جا سیر می‌کردند تا ناگهان در ایوانی دختر ترسائی در نهایت زیبایی دیدند
ادامه نوشتار »

یک حکایت

بدون نظر »

((شریف )) صلاح الدین ایوبى را هدیه فرستاد. پیام رسان ، یک به یک ، آنها را بیرون مى آورد و بر پادشاه عرضه مى داشت . تا باد بزنى از برگ خرما در آورد و گفت : اى پادشاه ! این باد بزنى است ، که نه پادشاه دیده است ، و نه هیچ یک از پدران او. پادشاه خشمگین شد و آن را گرفت و دید بر آن نوشته است :
من از نخلى هستم ، که در کنار من ، گور کسى است که از همه مردم گرامى تر است .
سعادت آن گور، چنان مرا شامل شد که در دست ابن ایوب قرار گرفتم ام .
و صلاح الدین دانست که آن باد بزن از برگ نخل مسجد رسول (ص ) است . پس ، آن را بوسید و بر سر نهاد و خطاب به پیامبر (ص ) گفت : راست گفتى ! راست گفتى !

سخن حکیمان و دانشمندان ، مشاهیر…

بدون نظر »

شیخ مقتول (سهروردى ) در یکى از مصنفاتش گفت : بدان ! که تو، به زودى به مکافات کارها و گفتارها و اندیشه هایت خواهى رسید. و بزودى ، صورتى روحانى از هر یک از حرکات تو، چه عملى باشد، چه گفتار و چه اندیشه اى ، ظاهر خواهد شد. اگر آن حرکت ، عقلى بوده است ، به صورت فرشته اى پدید مى آید، که در دنیا به همنشینى با او لذت مى برى و در آخرت تو را به نور هدایت ، رهبرى مى کند. و اگر آن حرکت ، شهوانى یا غضبانى بوده است ، از آن صورت ، شیطانى پدید آید که در زندگى ، به تو آزار مى رساند و در آخرت حجابى مى شود و مانع ملاقات تو با نور پروردگار مى گردد.

حکایتی از بزرگان

بدون نظر »

سرىّ سقطى گفت : از ((رمله )) به سوى ((بیت المقدس ) مى رفتم . گذرم به سرزمینى سر سبز افتاد که در آن آبگیرى بود. نشستم و از گناه خوردم و آب نوشیدم و به خود گفتم اگر در دنیا حلالى خوردم یا نوشیدم . همین بود. ناگاه شنیدم که هاتفى مى گوید: یا سرىّ! مخارجى که تو را به اینجا رسانده است ، از کجاست ؟

یک حکایت

بدون نظر »

از ((صفدى )) پرسیدند درباره این سخن قیس (که مى گوید):
((هنگامى که نماز مى گزارم ، تو را به یاد مى آورم و (آنگاه ) نمى دانم که دو رکعت نماز گزارده ام یا هشت رکعت .)) و اینک ! مناسبت میان ((دو)) و ((هشت )) چیست ؟ گفت مثل این است که از زیادى خطا و مشغولى اندیشه ، رکعت ها را به انگشت مى شمرده . سپس مبهوت شده و ندانسته است که آیا انگشت هاى بسته را نماز گزارده است ؟ یا انگشت هاى باز را؟ و مى گویم – خداوند، صلاح (صفدى ) را پاداشى نیک دهد! بدین پاسخ زلال که داده است ، از طبعى که رقیق تر از سحر حلال است و لطیف تر از خمر آمیخته به آب زلال . اگر چه ، مى دانیم که قیس ، چنین قصدى نداشته است .

توصیف عشق

بدون نظر »

عشق ، جذب دل هاست به نیروى مغناطیس زیبایى و کیفیت این جذب ، به اندازه ایست که هیچ بیانى ، توانایى آن را ندارد. و از آن ، به عباراتى تعبیر مى شود، که بیشتر، آن را مى پوشاند. مانند ((زیبایى )) که درک شدنى است ، اما به وصف نمى گنجد و یا همچون ((وزن شعر)) است .
شیخ بهایی
یکى از عرفا چه نیکو گفه است !: کسى که محبت را توصیف کند، آن را نشناخته است و عبدالله بن اسباط قیروانى که – خدا او را پاداش نیک دهد! – چه نیکو گفت ! که : با همه این اوصاف ، اگر عشق را وصف کردى ، آن را نشناخته اى .

حکایاتی از بزرگان

بدون نظر »

یکى از حکیمان گفته :
در شادى و غم ، احوال خویش را بر نکوهش گر و بیوفا آشکار مکن !. که ترحّم دوستان تلخست ؛
همچنان که سرزنش دشمنان
******************************
جنید را پس مرگ به خواب دیدند و او را پرسیدند که : پروردگارت با تو چه کرد؟ گفت آن اشارت پرید و عبارات نابود شد و دانش ها از یاد رفت و آن رسم ها به کهنگى گرایید و جز چند رکعت نمازى که در شب خواندم ، سودمند نیافتاد!

حکایتی خواندنی

بدون نظر »

زنى بادیه نشین ، بر کنار گور پدر ایستاد و گفت : اى پدر! عوض نبودن ترا از خداوند خواهم خواست و در سوگ تو از پیامبر خدا(ص ) پیروى مى کنم . سپس گفت : پروردگارا! بنده تو، تهیدست است ، و بى نیاز از آن چه که در دست بندگان تست و مستمند بدانچه در اختیار تست ، بر تو وارد شد. اى بخشنده ! تو، تنها پروردگارى هستى که آرزومندان به درگاهش فرود مى آیند و نیازمندان از فضل او بى نیاز مى شوند و گناهکاران در وسعت رحمت او آرام مى گیرند. پروردگارا! مهمانخانه رحمت تو، محلّ پذیرایى مهمانان تست و بهشت تو، جایگاه آسایش ‍ آنانست . سپس بگریست و به راه خود رفت

و اذ قیل لهم تعالو الى ما انزل الله

بدون نظر »

محقق تفتازانى در ((شرح کشاف )) پیرامون این آیه : ((و اذ قیل لهم تعالو الى ما انزل الله )) (و چون به ایشان گفته شد که به حکم خدا و رسول باز آیید – سوره ۴ – آیه ۶۱) گوید: بنى حمدان پادشاهى بودند که چهره هایشان زیبا بود و زبان هاشان فصیح و دست هاشان بخشنده و ((ابو فراس )) در بلاغت و بزرگوارى و اسب سوارى و دلیرى ، یگانه آنان بود. چنانکه صاحب بن عباد گفت : شعر، به پادشاهى شروع شد و به پادشاهى ختم . یعنى : امرى القیس و ابو فراس . او در ادب سر آمد بود و به کمال رسیده بود. در یکى از جنگ ها به اسارت رومیان در آمد و سروده هاى روزگار اسارت او در لطافت و رقت معنى ، مشهور است . و از آنهاست که از شنیدن ((قوقو)) کبوترى بر درختى بلند در نزدیکى خود سرود:
مى گویم و کبوترى در نزدیکى من مى نالد. اى همدم ! آیا از حال من آگاهى ؟
اى پناه عشق من ! امید! که هیچگاه ، به بلاى هجران دچار نیایى ! و هیچگاه غم ها بر تو نتازد! اى همدم ! روزگار میان من و تو به انصاف رفتار نکرد. بیا! تا غم هایمان را بخش کنیم .
آیا گرفتار مى خندد؟ آزاد شده مى گرید؟ غمگین خاموش ؟ و خاطر آسوده اى مى نالد؟
من از تو، به گریستن سزاوارترم . لیکن اشک من ، در رویدادهاى روزگار، بهایى گزاف دارد.
شعر او در اینجا به پایان مى رسد و منظور از استشهاد آن ، واژه ((تعالى )) به کسر لام است که درست آن ((تعالى )) به فتح لام است
کشکول شیخ بهایی