به قتلم گر شتابى کرده باشى
چه لطف بى حسابى کرده باشى
اسیران تو بیرون از حسابند
تو هم با خود حسابى کرده باشى
دلا! نیکت نکرد آن غمزه بسمل
مبادا اظطراب تشنه آبى کرده باشى
*****************************
آخر زکفت جام ستم نو شیدم
وز بزم تو، دامن طرب در چیدم
روزى که به کشتنم کمر مى بستى
کاش از تو گناه خویش مى پرسیدم
نام پسران نزار چنین است :
اوّل : ربـیـعـه ، دوم : اءنـمـار، سوّم : مُضَر، چهارم : ایاد. و از براى ایشان قصّه لطیفه اى اسـت مـعـروف در مـقام تقسیم اموال پدر و رجوع ایشان به حکم افعى جُرْهُمى که در علم کهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از (اءنْمار) دو قبیله پدید آمد: خَشْعَمْ و بَجیلَه و این دو طایفه به یمن شدند و به ایاد منسوب است قُسّ بـْن سـاعـِده ایـادى کـه از حـُکـمـا و فـُصـحـاى عـرب اسـت و از ربـیـعـه و مـضـر نـیـز قـبـایـل بـسـیـار پـدیـدار شد چنانکه یک نیمه عرب بدیشان نسب مى برند و بدین جهت در کثرت ضرب المثل گشتند.
در فضیلت ربیعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم : (لا تَسُبُّوا مـُضـَرَ وَ رَبـیـعـهَ فـَإ نـّهـمـا مـُسـْلِم انِ)
(مـُضـَر)معدول از ماضر است و آن شیر است پیش از آنکه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سـَوْدَه بـنـت عـَکّ اسـت و نـور نـبـوّت از (نـِزار) بـه او مـنـتـقـل شـده بـود و بـعـد از پدر سیّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطیع و منقاد بودند و همواره در ترویج دین حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راه راسـت مـى داشـت . گـویـنـد از تـمـامـى مـردم صـورتـش نـیـکـوتـر بـود و او اوّل کسى است که آواز حُدَى را براى شتران خواند و از وى دو پسر به وجود آمد یکى عَیْلان که قبایل بسیار از او پدید آمد.
ادامه نوشتار »
روزى رسول خدا (ص) باصحابش فرمود:
کدام شما همه عمر روزه میدارد؟ سلمان عرضکرد من یا رسول اللّه ، رسول خدا فرمود کدام شما همه را شب زنده دار است سلمان گفت من یا رسول اللّه فرمود کدام شما هر شب قرآن را ختم میکند؟ سلمان گفت من یا رسول اللّه یکى از اصحاب آن حضرت خشم کرد و گفت یا رسول اللّه سلمان مردى عجمى است و میخواهد بما قریش ببالد فرمودى کدام شما همه عمرش روزه میدارد گفت من با اینکه بیشتر روزها را غذا میخورد و فرمودى کدام شما همه شب بیدار است گفت من با اینکه بیشتر شبها خواب است و فرمودى کدام شما هر روز یک ختم قرآن میخواند گفت من با اینکه بیشتر روزها خاموش است پیغمبر فرمود خاموش باش اى فلانى تو کجا و لقمان حکیم ؟
ادامه نوشتار »
سلیمان بن جعفر جعفرى گوید:
از موسى بن جعفر شنیدم میفرمود پدرم از پدرش از سید عابدین على بن الحسین از سید شهداء حسین بن على بن ابى طالب حدیث کرد که امیر المؤمنین على بن ابى طالب بمردى گذشت که سخن بیهوده میگفت فرمود اى فلانى به راستى تو نامه اى بوسیله دو فرشته حافظ خود دیکته میکنى بسوى پروردگارت سخن کن بدان چه فائده ات دارد و دم فرو بند از سخن بى فائده .
رسول خدا (ص) فرمود:
ولایت على بن ابى طالب ولایت خداست و دوستیش دوستى خدا و پیرویش فریضه خدا و اولیائش اولیاء خدا، و دشمنانش دشمنان خدا نبرد با او نبرد با خدا و سازش با او سازش با خداى عز و جل است
رسول خدا فرمود:
مؤمن را بر مؤمن هفت حق واجب است از طرف خداى عز و جل .
۱- در چشم خود والایش شما در ۲- در سینه دوستش دارد. ۳- در مال مساعدتش کند. ۴- بدگوئى او را حرام داند. ۵- در بیمارى عیادتش کند. ۶- تشییع جنازه اش نماید. ۷- پس از مرگ جز خیر او نگوید.
گزیده هایى از باب پایانى کتاب ((نهج البلاغه )) از سخنان سرور اوصیاء على بن ابى طالب :
خوشرویى ریسمان دوستى ست .
به هنگام قدرت ، بر دشمنت ببخشاى ! به سپاس نیرومندى خویش .
بهترین پارسایى ها، پارسایى پنهان است .
مستحباتى که به واجبات زیان رسانند، وسیله تقرب بنده به خدا نمى شوند.
ثروت ، ماده شهوت هاست .
نفس ، گاهى ، گامى است که انسان به سوى نیستى بر مى دارد
ادامه نوشتار »
شاعر معروف به ((دیک الجن )) نامش عبدالسلام و شیعه مذهب بود. و به سال ۲۳۵ در هفتاد و چند سالگى در گذشت . وى کنیزکى داشت و غلامى ، که سر آمد زیبایى بودند و او فریفته این زیبایى بود. شاعر، روزى آن دو را در یک بستر خفه دید و آنان را کشت و جسدهایشان را سوزاند و خاکستر آن دو را با مقدارى خاک در آمیخت و از آن ، دو کوزه شراب ساخت ، که در مجلس شراب خویش حاضر مى کرد و یکى را در کنار راست خویش مى نهاد و دیگرى را بر کنار چپ . و گاه کوزه اى را که از خاک کنیزک ساخته شده بود، مى بوسید و مى خواند:
اى زیبارویى که مرگ بر آن فرود آمد. و دست ستم ، میوه او را چید. زمین را از خون او شاداب کردم و چه بسیار که لب هاى او سیراب ساختم !
و گاه کوزه ساخته شده از خاکستر غلام را مى بوسید و مى خواند:
در حالى او را دوست مى داشتم و رگ و پیوندم از او بود، کشتم و اینک ! او مرده است و به خوابى خوش در آمده است . و اما من اندوهناکم و اشک حسرتم بر گور او مى چکد.
پرسید یکى زمن که معشوق تو کیست ؟
گفتم که : فلانى است ، مقصود تو چیست ؟
بنشست و به هاى هاى بر من بگریست
کز دست چنین کسى ، تو چون خواهى زیست ؟
سقراط را گفتند: آیا از پادشاه روزگار خویش ترسانى ؟ گفت : من بر خشم و شهوت خویس فرمانروایم و این دو بر او فرمانروایى دارند و او بنده این دو است .