دی 08
((قثم )) زاهد گفت : راهبى را در بیت المقدس دیدم ، که مردم بر او گرد آمده اند. به او گفتم : مرا وصیّتى کن ! گفت : همچون مردى باش ! که از درندگان به وحشت افتاده و خائف و ترسانست . مى ترسد که اگر غفلت کند، بدرندش یا اگر آرام گیرد، پاره پاره اش کنند. شب او، شب ترسنا کیست ، هر چند که فریب خوردگان ، در آن آرام گرفته اند و روزش ، روز غم انگیزیست ، هر چند که بیکارگان در آن ، خوشحالند. سپس بازگشت مرا ترک کرد. به او گفتم . بیش از این بگوى !
گفت : تشنه به جرعه اى آب قناعت