غروان قرشی را گفتند: چرا با دوستانت ننشینی ؟ گفت : آرامش دل خویش ‍ را نزد کسی می یابم ، که حاجت من نزد اوست .
********************************
فضیل چون شب فرا می رسید، ابراز شادمانی می کرد و می گفت : اینک ! با پروردگار خویش خلوتی دارم و چون روز می شد، به سبب ناخوش ‍ داشتن مردم ، استرجاع می کرد.
********************************
مردی به نزد مالک دینار رفت و او را نشسته دید و سگی خوابیده و سر بر زانوانش نهاده . خواست سگ را براند. مالک گفت : او را به حال خود بگذار! که نه تو را زیان دارد و نه آسیب رساند و از همنشین بد نیز بهترست .
********************************
گوشه نشینی را گفتند: چرا گوشه نشینی گزیده ای ؟ گفت : بیم از آن داشتم که دینم بدزدند – و در این معنی اشاره دارد به سرقت طبع و گرفتن صفت های زشت از همنشینان بد –