اسفند 21
زهرا چو شمع سوخت و پیوسته آب شد
بعد از پدر به او ستم بی حساب شد
در بین دوستان خود از بس غریب گشت
از اشک غربتش، دل دشمن کباب شد
وقتی که دید دست علی در طناب بود
بر دور گردنش، غم عالم طناب شد
روز مدینه چون شب تاریک تیره ماند
یک لحظه تا کبود رخ آفتاب شد
واجب بود جواب چو مؤمن کند سلام
یارب چرا سلام علی بی جواب شد؟
دنیا گرفت فاطمه را از علی، علی
سوزش به سینه ماند و چهل سال آب شد
آن لحظه ای که پشت در افتاد مادرش
انگار عرش بر سر زینب خراب شد
از آن شبی که فاطمه اش در تراب خفت
بغض شکسته هم نفس بوتراب شد
مولا همیشه بود عزادار فاطمه
تا آن شبی که صورتش از خون خضاب شد
“میثم”! به روی تربت پنهان فاطمه
هر روز اشک دیده مهدی گلاب شد
“صدف نبوت ۲”
حاج غلامرضا سازگار
نخل میثم
اسفند 21
عجب به عهد رسول خدا وفا کردند
فزون ز حد توان بر علی جفا کردند
به جای لاله و گل بار هیزم آوردند
شراره هدیه به ناموس کبریا کردند
هزار مرتبه خشم خدا بر آن امت
که قصد سوختن خانه خدا کردند
به جای مزد رسالت زدند فاطمه را
نه از خدا نه ز پیغمبرش حیا کردند
غلاف تیغ گواهی دهد که سنگدلان
چگونه فاطمه را از علی جدا کردند
چهار کودک معصوم در دل دشمن
به مادر و پدر از سوز دل دعا کردند
خدا گواست که از بیم آه فاطمه بود
اگر ز بازوی مولا طناب وا کردند
چه اتفاق عظیمی به پشت در رخ داد
چه شد که محسن شش ماهه را فدا کردند
علی ولی خدا را که جان احمد بود
پی رضایت شیطان دون رها کردند
خدا گواست قلم شرم می کند میثم
از اینکه شرح دهد با علی چه ها کردند
نخل میثم
اسفند 21
شـیـخ طـوسـی بـه سـنـد مـعتبر از ابن عباس روایت کرده است که چون هنگام وفات حضرت رسـول صلی اللّه علیه وآله وسلّم شد آن قدر گریست که آب دیده اش بر محاسن مبارکش جـاری شـد گـفتند: یا رسول اللّه ! سبب گریه شما چیست ؟ فرمود: گریه می کنم برای فـرزنـدان خـود وآنچه نسبت به ایشان خواهند کرد بَدانِ امّت من بعد از من ، گویا می بینم فـاطـمه دختر خود را بر اوستم کرده باشند بعد از من واوندا کند که یا اَبَتاه ، واَحدی از امـت مـن اورا اعـانـت نـکـنـد؛ چـون فـاطـمـه عـلیـهاالسّلام این سخن را شنید گریست ، حضرت رسول صلی اللّه علیه وآله وسلّم فرمود که گریه مکن ای دختر من ، فاطمه علیهاالسّلام گفت : گریه نمی کنم برای آنچه بعد از توبا من خواهند کرد ولیکن می گریم از مفارقت تـویـا رسـول اللّه صـلی اللّه علیه وآله وسلّم . حضرت فرمود که بشارت باد ترا ای دخـتـر مـن کـه زود بـه مـن مـلحـق خـواهـی شـد وتـو اول کـسـی خـواهـی بـود کـه از اهل بیت من به من ملحق می شود
منتهی الامال
اسفند 19
بزرگمهر گفت : بزرگ ترین عیب دنیا آنست که به اندازه شایستگی ، به کسی نبخشد. یا بیش از حد دهد و یا کمتر. و نظیر همین مضمونست شعر خاقانی که گوید:
هر مائده ای که دست ساز فلکست
یا بی نمکست ، یا سراسر نمکست
اسفند 19
غروان قرشی را گفتند: چرا با دوستانت ننشینی ؟ گفت : آرامش دل خویش را نزد کسی می یابم ، که حاجت من نزد اوست .
********************************
فضیل چون شب فرا می رسید، ابراز شادمانی می کرد و می گفت : اینک ! با پروردگار خویش خلوتی دارم و چون روز می شد، به سبب ناخوش داشتن مردم ، استرجاع می کرد.
********************************
مردی به نزد مالک دینار رفت و او را نشسته دید و سگی خوابیده و سر بر زانوانش نهاده . خواست سگ را براند. مالک گفت : او را به حال خود بگذار! که نه تو را زیان دارد و نه آسیب رساند و از همنشین بد نیز بهترست .
********************************
گوشه نشینی را گفتند: چرا گوشه نشینی گزیده ای ؟ گفت : بیم از آن داشتم که دینم بدزدند – و در این معنی اشاره دارد به سرقت طبع و گرفتن صفت های زشت از همنشینان بد –
اسفند 19
عارفی گفت : در روز عرفه ، آنگاه که مردم به دعا مشغول بودند، فضیل را دیدم ، که همچون زن فرزند مرده می گریست . چون غروب آفتاب فرا رسید، دست به ریش گرفت و سر خویش به آسمان برداشته و گفت : وای بر تو! هر چند هم که آمرزیده شوی . و آنگاه با مردم ، از سرزمین عرفه بیرون رفت .
زاهدی را پرسیدند: سبب انزوای تو چیست ؟ گفت : انس به خدا.
سفیان بن عیینه گفت : ابراهیم ادهم را به کوه های شام دیدم و او را گفتم : ای ابراهیم ! چرا خراسان را ترک گفته ای ؟ گفت : در جایی جز اینجا زندگی گوارا ندارم که دین خویش بر گرفته و از قله ای به قله ای می گریزم .
اسفند 19
بزرگی گفته است : امید، رفیقی مونس است . اگر سرانجامی نیز نداشته باشد، ترا سرگرم می دارد.
اسفند 18
دلا در عشق تو صد دفترستم
که صد دفتر ز کونین ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشکفته
که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربریجه
جفای دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم میان آتشستان
که این نه آسمانها مجمرستم
شد از نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره خوشتر از نیلوفرستم
درین آلاله در کویش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم
ز دوران گرچه پر بی جام عیشم
ولی بی دوست خونین ساغرستم
چرم دایم درین مرز و درین کشت
که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکویان
دلی لبریز خون اندر برستم
اسفند 18
زاهد نکند گنه ، که قهاری تو
ما غرق گناهیم ، که غفاری تو
او قهارت خواند و ما غفارت
آیا به کدام نام ، خوش داری تو؟
***********************
ابن مسعود گفت : بهشت را هشت در است ، که همه آنها باز و بسته شود. مگر در توبه که فرشته ای بر آن گمارده است و هیچگاه بسته نشود.
اسفند 18
زاهدی به روز عید، با جامه های ژنده بیرون آمد. او را گفتند: به روزی چنین ، با جامه ای چنین بیرون آیی ؟! در حالی که مردم ، خویش را زینت داده اند. گفت : پروردگار را هیچ زینتی همچون طاعت وی نیست .