به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که : حق تعالی وحی نمود به حضرت داود علیه السّلام که بنده از بندگان من حسنه به نزد من می آورد، بهشت را بر او مباح می گردانم ، حضرت داود پرسید که آن حسنه کدام است ، فرمود که بر قلب بنده مؤ من خوشحالی داخل گرداند اگر چه به یکدانه خرما باشد، داود گفت پروردگارا سزاوار است کسیکه ترابشناسد قطع امید خود از تو نکند.
****************
در حدیث دیگر فرمود کسی که مؤ منی راشاد گرداند نه او را شاد گردانیده است بلکه حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را شاد گردانیده است .
****************
در احادیث معتبره از آن حضرت منقول است که : چون مؤ من از قبر بیرون می آید با او شخصی بیرون می آید و میگوید بشارت باد ترا به کرامت از جانب خدا و خوشحالی پس مؤ من به او میگوید که خدا تو را بشارت به نیکی بدهد، پس با او میباشد و به هر هولی که میگذرد میگوید که این از تو نیست و به هر نیکی که میگذرد میگوید که این از تست و پیوسته او راچنین بشارت میدهد تا آنکه به مقام حساب آید پس چون امر کنند که او را ببهشت برند به او میگوید، که بشارت باد ترا که خدا امر فرمود تو را به بهشت برند مؤ من میگوید که تو کیستی که از قبر تا اینجا مرا بشارت دادی و مونس من بودی و از جانب خدا به من خبر رسانیدی گوید که منم آن شادی که در دل برادر مؤ من خود داخل کردی در دنیا خدا مرا از آن خلق کرده است که بشارت دهنده تو و در تنهائی مونس تو باشم .
حلیه المتقین
شاد کردن مومن
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
ادامه نوشتار »
در حدیث صحیح از حضرت رسول صلّی اللّه علیه وآله وسلّم منقول است : هر که مؤ منی را شاد گرداند، مرا شاد گردانیده است و هر که مرا شاد گرداند خدا را خوشنود گردانیده است
************* .
در حدیث معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام منقول است که : تبسم کردن در روی برادر مؤ من حسنه است و خاشاکی از او برداشتن حسنه است ، هیچ عبادتی را خدا دوست تر نمیدارد از شاد گردانیدن مؤ من .
********************
در حدیث دیگرفرمود که : حق تعالی خطاب فرمود به حضرت موسی علیه السّلام بدرستیکه مرا بندگان هستند که بهشت را برای ایشان مباح می کنم ، ایشان را حاکم می گردانم در بهشت ، حضرت موسی گفت پروردگارا کیستند ایشان فرمود کسی که سروری بر قلب مؤ منی داخل کند، پس حضرت موسی فرمود که مؤ منی در مملکت پادشاه جباری بود و آن پادشاه در مقام آزار او بود از او گریخت و به شهر کفار برفت و پناه به کافری برد آن کافر او را جا داد و مهربانی وضیافت کرد چون وقت مرگ آن کافر شد حق تعالی به او وحی فرمود که به عزت وجلال خود سوگند می خورم که اگر تو را در بهشت جای میبود هر آینه تو را به بهشت درمی آوردم ولیکن بهشت حرام است بر کسی که کافر بمیرد پس خطاب نمود به آتش جهنم که او را بترسان اما مسوزان و امر فرمود که در اول و آخر روز برای او روزی ببرند.
حلیه المتقین
در کتاب ((ورام )) از وصایای پیامبر (ص ) به ابوذر آمده است که : ای اباذر! نماز در این مسجد برابر است با هزار نماز در دیگر مساجد – جز مسجد الحرام – و نماز در مسجدالحرام ، برابرست با صدهزار نماز و برتر از همه این ها، نمازیست که آدمی ، در خانه خود بگزارد. جایی که جز خدای – عزیز و بزرگ – کسی او را نبیند واز آن ، به خدا امید دارد.
کشکول شیخ بهایی
در کتاب ((ورام )) روایت شده است که : امیرالمؤمنین (ع ) هیزم می شکست و آب می آورد و خانه می روفت و فاطمه (ع ) آرد می کرد و خمیر می کرد و نان می پخت .
کشکول شیخ بهایی
عمر خیام با همه چیرگی که در فنون حکمت داشت . بد خوی بود و در یاد دادن ، بخل می ورزید. و چه بسیار که در پاسخی که از او می شد، سخن به درازا می کشاند و به ذکر مقدمات دور می پرداخت و با سرگرم شدن به چیزهایی که به پرسش مربوط نبود، از پرداختن به متن پرسش شانه خالی می کرد. روزی حجه الاسلام غزالی به نزد او رفت و از او پرسید که : چرا بخشی از اجزای فلک ، با آن که با بخش های دیگر شبیه است . قطبیت یافته ؟ اما خیام سخن به درازا کشاند و از این آغاز کرد که : حرکت از کدام مقوله است ؟ و چنان که شیوه او بود، از ورود به سؤ ال طفره رفت . و سخن خویش به درازا کشاند که اذان ظهر گفتند. و غزالی گفت : ((جاءالحق و زهق الباطل )) و بیرون رفت .
در تاریخ حکمای شهرزوری آمده است که : کشتی یی به دریا شکست و مردی از آن ، به جزیره ای افتاد. بر زمین ، شکلی هندسی کشید. برخی از مردم جزیره دیدند، و او را به نزد پادشاه بردند. پادشاه ، او را گرامی داشت . و نعمت بخشید و به دیگر نقاط کشور نوشت که : ای مردم ! هنر بیاموزید! که اگر کشتی شما در دریا بشکند نیز با شماست .
کشول شیخ بهایی
در یکی از کتابهای تاریخی دیدم که : ((کثیر عزه )) را فضی بود و خلیفه های بنی امیه ، این می دانستند. اما، چون به همنشینی با او علاقه داشتند، پنهان می داشتند.
کثیر عزه بر عبدالملک بن مروان وارد شد. عبدالملک او را گفت : ترا به علی بن ابی طالب سوگند! عاشق تر از خویش دیده ای ؟ گفت : ای امیر! اگر به خویش نیز سوگند می دادی ، می گفتم . آری ! وقتی ، از صحرایی می گذشتم و به مردی برخوردم که دامی نهاده بود. او را گفتم : چه چیز ترا اینجا نشانده است ؟ گفت : گرسنگی ، من و زن و فرزندانم را هلاک کرد. دامی گسترده ام ، شاید صیدی بدان افتد! که امروز ما را کفایت کند. او را گفتم خواهی که من نیز با تو بنشینم ؟ و چون صیدی بدان افتد، نیمی تو و نیمی مرا باشد؟ گفت : آری ! در این هنگام ، ماده آهویی به دام افتاد، و ما هر دو به گرفتن آن شتاب کردیم . اما، او زودتر رسید و آهو را از دام باز رهاند. او را گفتم : چرا چنین کردی ؟ گفت : بر او رقت آوردم . چه ، به لیلی شباهت داشت .
کشکول شیخ بهایی
مردی ((اسخنیس )) حکیم را دشنام داد. و او از پاسخ آن خودداری کرد. حکیم را گفتند: چرا پاسخ نگویی ؟ گفت : از ستیزی که در آن ، پیروز شرورتر از شکست خورده است ، وارد نشوم .
****************
دیوجانس حکیم را گفتند: ترا خانه ای هست که در آن بیاسایی ؟ گفت : از آن رو خانه خواهند، که در آن بیاسایند. و من ، آنجا که آسایم ، خانه منست
********************
به روزگار دیوجانس ، نقاشی ، حرفه خویش رها کرد و به پزشکی پرداخت و دیو جانس او را گفت : آفرین بر تو! چون دیدی که خطای در صورتگری ، به چشم می آید، به طب روی آوردی که خطای آن زیر خاک پنهان می شود.
*************************
دیوجانس مرد پرخور چاقی را دید و او را گفت : بر تن تو جامه ایست که بافته دندان های تست .
کشکول شیخ بهایی
حکیمی گفته است : مثل یاران پادشاه ، مثل کسانی ست که بر کوهی بالا می روند و آن که بیش بالا رود، به نابودی نزدیک ترست .
********************
حکیمی را پرسیدند: روز خویش را چگونه آغاز کردی ؟ گفت در حالی آغاز کردم ، که دنیا مایه اندوهم بود و آخرت موجب کوششم .
********************
صوفی یی را پرسیدند: حرفه شما چیست ؟ گفت : به خدا گمان نیک داشتن و به مردم ، گمان بد.
********************
حکیمی گفت : اگر از شیری به سلامت رستی ، در شکار آن طمع مکن ! به نزد آن کسی که دشمن تست مرو! و اگر رفتی ، سلام گوی !
********************
حکیمی گفت : اگر خواهی وفای کسی را بدانی ، اشتیاقش را به برادرانش بنگر! و شوقش را به میهنش و گریه اش را بر گذاشته اش .
********************
یکی از حکیمان گفته است : همچنان که مگس بر جراحت نشیند و آن را بگزد، و از جاهای سالم دوری کند، مردم بدکار، عیوب دیگران را پی گیرند و آن را یاد کنند. و خوبی هایشان را از نظر دور دارند.
********************
ارسطو به اسکندر نوشت : رعیت اگر توانائی گفتن داشته باشد، توانایی عمل کردن به آن نیز دارد. بنابراین ، بکوش ! تا نگوید، که از اجرای آن در امان باشی .
********************
اسکندر را پرسیدند: از آن ها که به دست آورده ای ، کدام یک بیشتر ترا شادمان کرد؟ گفت : قدرت بر این که احسان دیگران را به وجه احسن پاسخ گویم .
********************
سولون را پرسیدند: چه چیز بر انسان دشوارتر است ؟ گفت : خویشتن داری از گفت سخنی که او را سودی ندارد.
کشکول شیخ بهایی