مجلس رندان

بدون نظر »

میان مجلس رندان ، حدیث فردا نیست
بیار باده ! که حال زمانه پیدا نیست
دگر زعقل ، حکایت به عاشقان منویس !
بارت عقل ، به دیوان عشق مجرى نیست
نگاه دار ادب در طریق عشق ! و مترس !
اگر چه دوست غیورست ، بى محابا نیست
اسیر لذت تن مانده اى ، و گرنه ترا
چه عیش هاست که در ملک جان مهیا نیست
زطعن مردم بیگانه قاسمى چه ضرر؟
ترا که از غم جانان زخویش پروا نیست

خر ادیب

بدون نظر »

خر ((ابو حسن بن جزاز)) مرد و یکى از دوستانش به او نوشت :
خر ادیب مرد و به یاران گفتم : خر مرد و آن چه باید از دست برود، رفت .
آرى ! کسى که به آبرومندى بمیرد، به راحتى مرده است . و خرى که چون ادیب را جانشین داشته باشد، نمرده است .
و ((ابن جزاز)) در پاسخش نوشت :
چه بسیار مردم نادانى که مرا مى بینند که در طلب روزى روانم . مى گویند: مى بینم پیاده مى روى و هر پیاده اى ، در محنت مى افتد. مى گویم : خرم مرد، تو زنده و پایدار باشى !
کشکول شیخ بهایی

حکایت در مورد قناعت و وفاداری

بدون نظر »

گفته اند که : در کوهى از لبنان ، زاهدى ، دور از مردم ، در غارى مى زیست . روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى رسید؛ که نیمى از آن را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نیم دیگر را به هنگام سحر. و این حال ، روزگارى دراز پایید، و مرد از کوه به زیر نیامد، تا این که چنین شد، که در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت یافت و خواب از چشم زاهد رفت . پس نماز گزارد و آن شب را در امید خوردنى ، بیدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع کند. اما غذایى نرسید.
در پایین آن کوه ، روستایى بود که ساکنان آن ، بر دین عیسى بودند و هنگامى که بامدادان زاهد به نزد آنان رفت و خوردنى خواست ، پیرمردى از آنان ، دو گرده نان جوین او را داد. زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى کوه روانه شد. و در خانه آن پیرمرد، سگى بود لاغر و به بیمارى گرى دردمند. که به زاهد در آویخت و بر او بانگ کرد و به دامن جامه او آویزان شد.
مرد زاهد، یکى از آن دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد. سگ نان را خورد و بار دیگر به زاهد در آویخت و عوعو کرد و زوزه کشید. زاهد نان دیگر را جلوى او انداخت . سگ نان را خورد و براى سومین بار به زاهد در آویخت و زوزه خود را بلندتر کرد و دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره کرد.
زاهد گفت : سبحان الله ! من ، سگى از تو بى حیاتر ندیده ام . صاحب تو دو نان بیشتر به من نداده است ، و تو هر دو را از من گرفته اى . این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست ؟
آنگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد. و گفت : من بى حیا نیستم . در خانه این مسیحى پرورده شدم . گوسفندانش را نگهبانى مى کنم ، خانه اش را پاس مى دارم . و به لقمه نانى یا پاره استخوانى که به من مى دهد؛ بسنده مى کنم ، و چه بسیار که مرا از یاد مى برند و روزها گرسنه مى مانم . گاه ، او، براى خود نیز چیزى نمى یابد. با این همه ، خانه اش را رها نمى کنم . از آن گاه که خود را شناخته ام ، به در خانه بى گانه اى نرفته ام . و شیوه من ، همواره این بوده است ، که اگر غذایى یافته ام ، شکر کرده ام و اگر نه ، شکیبا بوده ام . اما تو، همین که یک شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد که از در خانه روزى دهنده بندگان به خانه مردى مسیحى آمدى . از پروردگار خویش ، روى برتافتى و با دشمن ریاکارش در ساختى . حالا، بگو! کدام یک از ما بى حیاست ؟ من ؟ یا تو؟
زاهد همین که چنین ، شنید، دست خویش به سر کوفت و بیهوش به زمین افتاد.

سخنانی از پیامبر اکرم (ص)

بدون نظر »

براى هر چیزى شرافتى است و راستى شرافت مجالس اینست که رو بقبله باشد، هر که خواهد از همه مردم عزیزتر باشد باید از خدا بپرهیزد، هر که خواهد نیرومندترین مردم باشد باید بر خدا توکل کند و هر که خواهد از همه توانگرتر باشد باید بدان چه نزد خداست اعتمادش بیشتر باشد از آنچه خود دارد.

سپس فرمود آیا شما را ببدترین مردم آگاه نکنم؟ گفتند چرا یا رسول الله فرمود: آنکه تنها جاى کند، و از واردان خود دریغ کند، و بنده خود را تازیانه زند، آیا ببدتر از این شما را آگاه نکنم؟ گفتند چرا یارسول الله، فرمود کسى که از لغزش نگذرد و عذر نپذیرد، باز هم فرمود آیا شما را ببدتر از این هم آگاه نکنم؟ گفتند چرا یا رسول الله فرمود: آنکه امید بخیرش نیست و از شرش ایمنى نیست، سپس فرمود شما را ببدتر از این هم خبر ندهم؟ گفتند: چرا یا رسوللله؟ فرمود آنکه مردم را دشمن دارد و مردمش دشمن دارند.

عیسى (ع) در میان بنى اسرائیل به سخنرانى ایستاد و فرمود: اى بنى اسرائیل نزد نادان سخن حکیمانه نگوئید تا بدان ستم کرده باشید، و آن را از اهلش دریغ ندارید تا ب‏ه آنان ستم کرده باشید و با ظالم همانند نشوید تا فضل شما بیهوده گردد، اى بنى اسرائیل کارها بر سه گونه باشند: کارى که روشن است درستى آن دنبالش بروید. و کارى که روشن است که ناحق و گمراهى است از آن کناره کنید. و کارى که مورد اختلاف است، آن را بخدا برگردانید. آیا مردم شما را نشانه‏ هائیست به نشانه‏ هاى خود رجوع کنید، راستى شما را پایانیست به پایان خود برسید.

راستى مؤمن میان دو هراس است عمرى که گذشته و نمیداند خدا با او چه میکند؟ و عمرى که مانده و نمیداند خدا برایش چه مقدر کرده است، باید بنده خدا از خود براى خودش توشه برگیرد و از دنیایش براى آخرت ذخیره کند، از جوانى پیش از پیر شدن و از زندگى پیش از مردن استفاده کند. سوگند بدان که جانم بدست او است پس از مرگ جاى گله‏ گزارى نیست و پس از دنیا خانه‏ اى نیست جز بهشت یا دوزخ.

داستان مردى که روغن زیتون مى فروخت

بدون نظر »

امام صادق (علیه السلام ) فرمود: مردى بود که کارش فروختن روغن زیتون بود و محبت شدیدى نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) داشت ، رسم این مرد چنان بود که هرگاه مى خواست سراغ کارش برود، تا نمى رفت و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) را نمیدید به دنبال آن کار نمى رفت ، و این جریان معروف شده بود و (همه مى دانستند از اینرو) هر گاه (از دور) مى آمد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) سر خود را بالا مى آورد تا آن مرد او را ببیند (و به دنبال کار خود برود).
روزى طبق معمول به نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آمد و حضرت نیز سر خود را بالا آورد تا آنمرد او را دیده و برفت ، ولى طولى نکشید که باز گشت ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) که دید آن مرد چنین کرد با دست خود اشاره کرد که بنشین ، آن مرد پیش آنحضرت نشست ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بدو فرمود: امروز کارى کردى که روزهاى پیش چنین نمى کردى ؟ عرض کرد: اى رسول خدا سوگند بدانکه تو را به راستى به نبوت بر انگیخته یاد تو چنان دلم را فرا گرفت (و هواى دیدارت چنان بسرم افتاد) که نتوانستم دنبال کارم بروم و بناچار بنزدت بازگشتم ، حضرت در حق آنمرد دعا کرد و با خوشروئى با او سخن گفت .
این جریان گذشت و چند روز شد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آنمرد را ندید از احوال او پرسید؟ اصحاب عرض کردند: چند روز است که ما او را ندیده ایم حضرت برخاست نعلین خود را پوشید و اصحاب نیز کفشهاى خود را پوشیده به دنبال آن جناب به بازار روغن زیتون فروشان آمدند و دیدند که در دکان آن مرد کسى نیست ، احوال او را از همسایگانش ‍ پرسیدند آنها به عرض رساندند که مرده است ، و مردى امانتدار و راستگو بود ولى یک خصلت در او بود، فرمود: چه خصلتى ؟ عرض کردند: به کارى ناستوده دست مى زد – مقصودشان این بود که به دنبال زنان مى رفت – رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: خدایش بیامرزد، به خدا سوگند چنان محبتى به من داشت که اگر برده فروش هم بود خدایش مى آمرزید. (مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: شاید مقصود، کسى باشد که اشخاص آزاد را از روى عمد اسیر کند و بفروشد)

حکایتی از امیرالمؤ منین علی (ع)

بدون نظر »

امام صادق (علیه السلام ) فرمود: یکى از موالى (بندگان آزاد شده ) امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) از او مالى درخواست کرد، حضرت به او فرمود: (صبر کن تا) بهره من که از بیت المال به من مى رسد آن را با تو تقسیم کنم ! آن شخص گفت : من بدان مقدار اکتفا نمى کنم (و کفایت کار مرا نمى کند) و (براى بدست آوردن مال بیشترى ) بنزد معاویه رفت ، معاویه نیز او را بهره مند ساخت (و آنچه مى خواست به وى داد) او نامه اى به امیرالمؤ منین نوشت و از مالى که (در نزد معاویه ) بدست آورده بود حضرت را به خبر ساخت امیر مؤ منان در پاسخ او نوشت :
اما بعد بدانکه این مالى که اکنون در دست تو است پیش از تو در دست دیگران بوده و پس از تو نیز به دست دیگرى مى رسد، و تنها آن مقدار از این مال بهره تو است که بوسیله آن براى خویش کارى آماده کنى ، پس خود را بر فرزندانت در آنچه بکار آنها مى خورد مقدم دار، زیرا (اگر فرزندانت را در نظر داشته باشى و بوسیله آن براى خود کارى صورت ندهى در این صورت ) براى یکى از دو نفر مال جمع کرده اى : مردى که (پس از تو) آن مال را در راه اطاعت خدا مصرف کند و او سعادتمند شده ولى تو بدبخت گشته اى ، و مردى که آنرا به مصرف گناه و نافرمانى خدا برساند و بوسیله مالى که تو براى او جمع آورى کرده اى بدبخت شود، و هیچیک از این دو دسته شایسته آن نیستند که تو آنها را بر خویشتن مقدم دارى ، و به خاطر این مال بار خودت را سنگین مکن ، پس نسبت به آنکه گذشته (مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: یعنى از فرزندانت ) به رحمت خدا امیدوار باش ، و براى آنکه بجاى ماند به روزى خدا اعتماد کن

حدیث پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) در جریان سان دیدن از اسبان

بدون نظر »

جابر از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که آنحضرت فرمود: روزى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) براى سان دیدن از اسبان بیرون آمد پس عبورش به قبر ابى احیحه افتاد، ابوبکر (که همراه آن حضرت بود) گفت : خدا لعنت کند صاحب این قبر را به خدا سوگند، شیوه اش جلوگیرى از راه خدا و تکذیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بود، خالد پسر ابواحیحه گفت : بلکه خدا ابوقحافه را لعنت کند که به خدا، نه مهمان نوازى داشت و نه با دشمنان اسلام مى جنگید، خدا هر کدامیک از آن دو را که در تیره و تبار خود پست تر و بى مقدارتر بود لعنت کند، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) که گفتگوى آن دو را شنید افسار شتر را بگردنش انداخت و فرمود: هر گاه شما به مشرکین بد مى گوئید بطور عموم بگوئید و شخص ‍ معینى را نام نبرید که فرزند آن شخص خشمناک گردد، سپس ایستاد و اسبان را از جلوش عبور دادند، در این میان اسبى را آوردند عیینه بن حصن گفت : این اسب چنین و چنان است (و شروع کرد بتوصیف کردن آن اسب ) رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: ما را واگذار که من بخصوصیات اسبان از تو داناترم عیینه گفت : من نیز به حال مردان و انساب (آنان ) از تو داناترم ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) خشمگین شد بطوریکه چهره اش ‍ سرخ شد و به او فرمود: (بگو) کدام مردان برترند؟ عیینه گفت : مردانى که در نجد هستند، آنها شمشیرهاى خود را روى شانه ها مى گذارند و نیزه هاشانرا روى شانه اسبان مى نهند، و در میدان جنگ با آنها پیکار مى کنند و هم چنان پیش مى روند، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: دروغ گفتى بلکه مردان اهل یمن بهترند، ایمان یمنى است (و از یمن آمده ، ابن اثیر گفته چون ایمان از مکه طلوع کرد و مکه نیز جزء سرزمینهاى تهامه است و تهامه نیز از زمینهاى یمن محسوب مى گردد) و حکمت و فرزانگى نیز از یمن است ، و اگر موضوع هجرت من (از مکه به مدینه ) نبود من نیز مردى از اهل یمن بودم .
جفا و سنگدلى در سرو صدا کنندگان (یا شترداران و گاو داران ) چادرنشین است که همان قبائل ربیعه و مضر هستند و در طرف برآمدنگاه خورشیدند، و قبیله مذحج (که از اهل یمن هستند) بیشتر قبیله اى هستند که به بهشت روند، و قبیله حضر موت بهتر از تیره عامربن صعصعه هستند، – و برخى روایت کرده اند که فرمود: بهتر از تیره حارث بن معاویه هستند – و تیره بجیله بهتر از قبائل رعل و ذکوران مى باشند، و اگر تیره لحیان هلاک گردد من باکى ندارم .
سپس فرمود: خدا لعنت کند فرمانروایان چهارگانه : (جمد) و (مخوس ) و (مشرح ) (هر دو بر وزن منبر) و (ابضعه ) و خواهرشان (عمرده ) را (این پنج نفر فرزندان معدیکرب هستند که چنانچه مورخین گویند مردان آنها به همراه اشعث بن قیس به مدینه آمده و اسلام آوردند، ولى چون برفتند به حال کفر برگشته و در جنگ حنین بدست لشگر اسلام کشته شدند).
و خدا لعنت کند (محلل ) و (محلل له ) را (شرح آن در آخر حدیث بیاید) و هرکه (یعنى هر بنده اى که ) بغیر از موالیان (و آقایان خود) خویش را منتسب کند، و هر کس براى خود مدعى نسبى گردد که آنرا نشناسد (و به دروغ خود را به فامیلى یا شخصى منتسب سازد). و آن مردانى که خود را بزنان شبیه سازند و زنانى که خود را به مردان شبیه سازند، و هر که در اسلام چیز تازه آورد (و بدعتى گزارد) و هر که بدعت گزارى را پناه دهد، و هر که جز قاتل خود دیگرى را (به عنوان قصاص ) بکشد، یا بزند ضارب خود را، و هر که پدر و مادرش را لعنت کند.
مردى عرض کرد: اى رسول خدا مگر کسى پیدا مى شود که پدر و مادر خود را لعنت کند؟! فرمود: آرى پدر و مادر مردم را لعنت مى کند و آنها نیز پدر و مادر او را لعنت مى کنند.
و خدا لعنت کند قبائل رعل ، و ذکوران و لحیان را، و جذیمه را از تیره اسد، و غطفان ، و ابوسفیان بن حرب ، و شهبل ذوالاسنان را، و دو فرزند ملیکه بن جزیم و مروان و هوذه و هونه را.
(توضیح : مجلسى (رحمه الله علیه )در معناى محلل و محلل له چند معنا کرده یکى همان معناى متبادر آن که مقصود از محلل کسى است که زنى را که شوهرش سه طلاقه کرده بزنى بگیرد و با او نزدیکى کند تا بر شوهر اولى آن زن حلال شود و پس از نزدیکى طلاقش دهد و مقصود از (محلل له ) همان شوهر آن زن است و از طیبى نقل کرده که گفته است شوهر آن زن ملعونست چون حاضر شده تا سه بار زنش را طلاق دهد و راضى شده دوباره با این حیله شرعى آن زن را بگیرد و محلل ملعونست چون مانند بز نر خود را اجیر کرده تا کار دیگرى را اصلاح کند. و وجه دیگر آنست که مقصود عمل مردمان جاهلیت باشد که ماههاى حرام را حلال و ماههاى حلال را حرام مى کردند و در قرآن به (نسى ء) تعبیر شده ، و وجه سوم آنکه مقصود حلال کردن هر حرام الهى باشد).

نمونه ای از عدالت علوی

بدون نظر »

محمدبن جعفر عقبى در حدیثى مرفوع روایت کرده که امیرمؤ منان (علیه السلام ) خطبه اى ایراد فرمود و در آن خدایرا ستایش و ثناء کرد سپس ‍ فرمود:
اى گروه مردم آدم (ابوالبشر) فرزند بنده و یا کنیزى به جاى ننهاده و مردم همگى آزاد (خلق شده )اند، ولى خداوند برخى از شما را زیر دست دیگرى قرار داده پس هر که آزمایش و بلاء (و سابقه اى از نظر جهاد اسلام ) داشته و در کار خیر شکیبائى ورزیده نباید بر خداى عزوجل منتى داشته باشد آگاه باشید که اینک چیزى (از اموال ) براى ما فراهم شده و ما در مورد (تقسیم ) آن برابر تقسیم مى کنیم و فرقى میان سیاه پوست و سرخ ‌پوست نگذاریم . مروان رو بطلحه و زبیر کرده گفت : از این سخن مقصودى جز شما دو نفر ندارد، پس امیرمؤ منان (دست بکار تقسیم شد) و به هر یک نفر سه دینار داد، (تا رسید) به مردى از انصار (به او) نیز سه دینار داد، و پس از او غلام به سیاهى آمد حضرت به او نیز سه دینار داد، مرد انصارى گفت : اى امیرمؤ منان این غلامى است که من دیروز او را آزاد کردم به من و او برابر مى دهى ؟ فرمود: من در کتاب خدا نگریستم و ندیدم که فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق برترى و فضیلتى داشته باشند.
(مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: شاید غلام مزبور از بنى اسرائیل بوده چنانچه اغلب اینطور بوده )

نشانه های آخر الزمان

بدون نظر »

امام صادق (علیه السلام ) فرموده که امیرمؤ منان (علیه السلام ) فرمود: همانا روزگارى بر مردم بیاید که شخص گنه پیشه و بد کار را ظریف و زیرک شمارند، و شخص پر رو و بى شرم را به خود نزدیک کرده و مقرب نزد اشخاص واقع گردد، و شخص با انصاف را ناتوان شمرند! بدانحضرت گفتند: اى امیرمؤ منان در چه زمان این جریان پیش آید؟ فرمود: هرگاه امانت را غنیمتى دانند (و بصاحبش نپردازند) و زکوه را غرامت (تاوان و زیان ) دانند، و عبادت را وسیله اى براى گردنفرازى و برترى بر مردم گیرند، وصله رحم (یا دستگیرى از مستمندان ) را وسیله براى منت گذارى قرار دهند (و به اینکار بر مردم یا بر برخویشان و مستمندان منت گذارند)؟ عرض ‍ کردند:اى امیرمؤ منان این جریان چه وقت خواهد بود؟ فرمود: آنوقتى که زنان (برمردان ) تسلط یابند، و کنیزکانرا (بر کارها) تسلط دهند، و کودکان را فرمانروائى دهند

نزدیکترین افراد به خدا

بدون نظر »

ابوحمزه ثمالى گوید: حضرت على بن الحسین (علیه السلام ) مى فرمود: به راستى محبوبترین شما در نزدخداى عزوجل آنکسى است که کردارش بهتر باشد، و همانا بزرگترین شما در پیشگاه خدا از نظر کردار آنکسى است که رغبت و اشتیاقش بدانچه نزد خدا است بزرگتر باشد (مجلسى (رحمه الله علیه ) گوید: یعنى نشانه زیادى شوق به حق زیادى عمل و کردار است ) و آنکسى بهتر از عذاب خدا نجات یابد که ترسش از خدا بیشتر و بهتر باشد، و همانا نزدیکترین شما به خدا کسى است که خلقش نیکوتر باشد، و پسندیده ترین افراد شما در نزد خدا کسى است که بر عیال (و نانخوران ) خود فراختر گیرد، (و بهتر بزندگى آنها توسعه دهد) و گرامى ترین شما در پیشگاه خدا پرهیزکارترین شما از خدا است