یحى معاذ بارها مى گفت : اى عالمان ! کاخ هاى شما قیصرى است و خانه هایتان خسروى و مرکب هایتان قارونى و ظرف هایتان فرعونى و خویهایتان نمرودى و سفرهایتان جاهلى و مذهبهایتان پادشاهى . پس راه و روش محمدى کو؟
مؤلف به مناسبت ، گفته سنایى را یاد مى کند:
دین فروشى کنى ، که تا سازى
بارگى نقره خنک و زرین زرگند
گویى از بهر حرمت علمست
اینهمه طمطراق و خنگ و سمند
علم ازین ترهات مستغنى ست
تو برو در بروت خویش بخند
کشکول شیخ بهایی
از وحشى (وفات ۹۹۱ه):
مریض عشق اگر صد بود، علاج یکیست
مرض یکى و طبیعت یکى ، مزاح یکیست
تمام ، طالب وصلیم و وصل مى طلبیم
اگر یکیم و اگر صد،که احتیاج یکیست
بجز فساد مجو حشى از طبیعت دهر!
که وضع عنصر و تاءلیف و امتزاج یکیست
شد وقت آن دیگر که من ، ترک شکیبایى کنم
ناموس را یک سو نهم ، بنیاد رسوایى کنم
چندان بکوشم در وفا،کز من نیوشد راز خود
هم محرم مجلس شوم ، هم باده پیمانى کنم
توخته و من هر شبى در خلوت جان آرمت
دل را نگهبانى دهم ، خاطر تماشایى کنم
شعر فارسى
از نشناس
یک جو غم ایام نداریم و خوشیم
گه چاشت ، گهى شام نداریم و خوشیم
چون پخته به ما مى رسد از عالم غیبت
از کس طمع خام نداریم و خوشیم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین
****************************
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
ادامه نوشتار »
از شیخ سعدى :
گوش تواند که همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ ونى
دیده شکیبد زتماشاى باغ
بى گل و نسرین به سر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان کرد حجر زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بى هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
و بهاءالدین محمد – در پاسخ گفته است :
گر نبود خنگ مطلى لگام
زد بتوان بر قدم خویش ، گام
ور نبود مشربه از زرّتاب
با دو کف دست ، توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامه اطلس ترا
دلق کهن ساتر تن ، بس ترا
شانه عاج از نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینى ، همه دارد عوض
وز عوضش گشته میسر غرض
آن چه ندارد عوض اى هوشیار!
عمر عزیزست و غنیمت شمار!
به هنگام بازگشت از سفر مشهد مقدس در ماه محرم سال ۱۰۰۸ بر خاطرم گذشت :
نگشود مرا زیارتت کار
دست از دلم اى رفیق ! بردار!
گرد رخ من ، زخاک آن کوست
ناشسته مرا به خاک بسپار!
رندیست ره سلامت ، اى دل
من کرده ام استخاره صدبار
سجاده زهد من که آمد
خالى از عیب و عارى از عار
پودش همگى زتار چنگست
تارش همگى زبود زنّار
خالى شده کوى دوست ، از دوست
از بام و درش چه پرسى اخبار؟
کز غیر صدا جواب ناید
هر چند کنى سؤال ، تکرار
گر مى گویى : کجاست دلدار؟
آید زصدا: کجاست دلدار
افسوس ! که تقوى بهایى
شد شهره به رندى ، آخر کار
از کتاب موسوم به ((سوانح سفر حجاز، از مرحله مجاز تا حقیقت )) سروده بهاءالدین محمد عاملى که – خدا از او در گذارد!-: عابدى در کوه لبنان بد مقیم
در بن غارى چو اصحاب رقیم
روى ، دل از غیر حق بر تافته
گنج عزت را ز عزلت یافته
روزها مى بود مشغول صیام
یک ته نان مى رسیدش وقت شام
نصف آن شامش بد ونصفى سحور
وز قناعت داشت در دل صد سرور
ادامه نوشتار »
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
گم شد از بغداد شبلى چندگاه
کس به سوى او کجا مى برد راه ؟
باز جستندش رهر موضع بسى
در مخنث خانه اى دیدش کسى
در میان آن گروه بى ادب
چشم تر بنشسته بود و خشک لب
سائلى گفت : اى بزرگ راز جوى ؟
این چه جاى تست ؟ آخر بازگوى !
گفت : این قومند چون تر دامنان
در ره دنیا نه مردان ، نه زنان
من چو ایشانم ، ولى در راه دین
نه زنم ، نه مرد در این ، آه ازین !
گم شدم در ناجوانمرى خویش
شرم مى دارم من از مردى خویش
هر که جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستار خوان راه کرد
همچو مردان ، ذل خود کرد اختیار
کرد بر افتادگان عزت نثار
گر تو بیش آیى ز مورى در نظر
خویشتن را، از بتى باشى بتر
مدح و ذمت گر تفاوت مى کند
بتگرى باشى که او بت مى کند
گر تو حق بنده اى ، بتگر، مباش !
ورتو مرد ایزدى ، آزر مباش !
نیست ممکن در میان خاص و عام
از مقام بندگى برتر مقام
بندگى کن ! بیش از این دعوا مجوى !
مرد حق شو! عزت از عزى مجوى !
چون تو را صد بت بود در زیر دلق
چون نمایى خویش را صوفى به خلق ؟
اى مخنث ! جامعه مردان مدار!
خویش را زین بیش سرگردان مدار
یک جو غم ایام نداریم و خوشیم
گه چاشت ، گهى شام نداریم و خوشیم
چون پخته به ما مى رسد از عالم غیبت
از کس طمع خام نداریم و خوشیم
*********************
گر قسمت ما از تو جفا افتاده ست
آن نیز هم از طالع ما افتاده ست
دارى لب و دندان و دهان شیرین
تلخى زبانت از کجا افتاده ست
فیض نور خداست در دل ما
از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش
یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدهٔ مشکل
در کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینهٔ ما کشت
آنکه مهرش سرشته در گل ما
ادامه نوشتار »