این دغل دوستان که مى بینى

بدون نظر »

این دغل دوستان که مى بینى

مگسانند دور شیرینى

تا طعامى که هست مى نوشند

همچو زنبور، بر تو مى جوشند

تا به روزى که ده خراب شود

کیسه چون کاسه رباب شود.

ترک صحبت کنند و دلدارى

دوستى خود نبود پندارى

بار دیگر که بخت ، باز آید

کامرانى ز در فراز آید

دوغ بایى بپز! که از چپ و راست

در وى افتند چون مگس در ماست

راست گویم : سگان بازارند

کاستخوان از تو دوست تر دارند
سعدی

از مطلع الانوار درباره پیرى :

بدون نظر »

تا بود اسباب جوانى به تن
روى چو گل باشد و تن ، چون سمن
تازه بود مجلس یاران به تو
جلوه کند صفّ سواران به تو
شیفتگان ، دیده به رویت نهند
رخت هوس بر سر کویت نهند
ناز کنى ، ناز کشندت به جهان
دل طلبى ، نیز دهندت روان
نوبت پیرى چو زند کوس درد
دل شود از خوشدلى و عیش ، فرد
موى سفید از اجل آرد پیام
پشت خم از مرگ رساند سلام
خشک شود عمده بازو چو کلک
سست شود مهره گردن چو سلک
کند شود باد هوا را سنان
میل ز معشوقه بتابد عنان

از امیدى گنابادى – در شکایت از طلایه پیرى :

بدون نظر »

زود، چو شمعت فتد از سر کلاه
چند کنى موى سفیدت سیاه ؟
موى سیه گر به صد افسوس کنى
قد که دو تا کشت ، به آن چون کنى ؟
وه ! که مرا بر چهل افزود پنج
وز پى آن ، قافیه گردید رنج
من که دو مویم ز سپهر اثیر
پیش حریفیان ، نه جوانم ، نه پیر
نام نکردند جوانان به من
من نکنم نیز به پیران سخن
آن که در این مرتبه داند مرا
هیچ نداند که چه خواند مرا

در وصف پیرى از ((مخزن الاسرار)) نظامى

بدون نظر »

:
دولت اگر دولت جمشیدى است
موى سفید، آیت نومیدى است .
صبح برآمد چو سوى مست خواب
کز سر دیوار گذشت آفتاب
رفت جوانىّ و تغافل به سر
جاى دریغست ، دریغى بخور!
گمشده هر که چو یوسف بود
گم شدنش ، جاى تاءسف بود
فارغى از قدر جوانى که چیست
تا نشوى پیر، ندانى که چیست
گرچه جوانى همه چون آتشست
پیرى تلخست و جوانى خوشست
شاهد باغست درخت جوان
پیر شود، برکندش باغبان
شاخ ‌تر از بهر گل نوبرست
هیزم خشک از پى خاکسترست

مجلس رندان

بدون نظر »

میان مجلس رندان ، حدیث فردا نیست
بیار باده ! که حال زمانه پیدا نیست
دگر زعقل ، حکایت به عاشقان منویس !
بارت عقل ، به دیوان عشق مجرى نیست
نگاه دار ادب در طریق عشق ! و مترس !
اگر چه دوست غیورست ، بى محابا نیست
اسیر لذت تن مانده اى ، و گرنه ترا
چه عیش هاست که در ملک جان مهیا نیست
زطعن مردم بیگانه قاسمى چه ضرر؟
ترا که از غم جانان زخویش پروا نیست

تا سرو قباپوش را دیده ام امروز

بدون نظر »

تا سرو قباپوش را دیده ام امروز
در پیرهن از ذوق نگنجیده ام امروز
هشیاریم افتاد به فرداى قیامت
زان باده که از دست تو نوشیده ام امروز
صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا
این ژنده پر بخیه که پوشیده ام امروز
افسوس ! که بر هم زده خواهد شد، از آن روى
شیخانه بساطى که فرو چیده ام امروز
بر باد دهد توبه صد همچو بهائى
آن طره طرار که من دیده ام امروز

حکایتی از گلستان

بدون نظر »

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

الشاهُ نظیفهٌ و الفیلُ جیفهٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
ادامه نوشتار »

دروغ مصلحتی

بدون نظر »

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
گلستان سعدی در سیرت پادشاهان حکایت ۱

علم وثروت

بدون نظر »

دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبه الاَمر آن یکی علاّمه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.

کجا خود شکر این نعمت گزارم

که زور مردم آزاری ندارم
گلستان سعدی در فضیلت قناعت حکایت۲

حکایتی از سعدی در مورد خاموشی

بدون نظر »

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.

نور گیتی فروز چشمه هور

زشت باشد به چشم موشک کور
گلستان سعدی باب چهارم در فواید خاموشی حکایت ۱