میلاد حضرت ابوالفضل (ع)

بدون نظر »

سپاه عشق را یار آفریدند
وفا را طرفه معیار آفریدند

گلی خوشتر ز باغ آفرینش
برنگ و بوی دادار آفریدند

سپهر عزم و ایمان خلق کردند
محیط عشق و ایثار آفریدند

بشارت باد انصار خدا را
که عباس علمدار آفریدند

زهی حسن و زهی خلق و زهی خو
محمد (ع) را دگر بار آفریدند

علی دست خدا را دست و بازو
خدا را میر انصار آفریدند

یگانه یوسف مصر بقا را
به نقد جان خریدار آفریدند

نه یک مه ، صد فلک خورشید توحید
به یک گل بلکه گلزار آفریدند

تعالی الله زهی مهر و زهی قهر
که با هم جنت و نار آفریدند

ادب را ، عشق را ، صدق و صفا را
به یک تابنده رخسار آفریدند

چراغ و چشم خیرالناس آمد

خداوند ادب عباس آمد

محیط عصمت و تقوی گهر زاد
سپهر عفت و ایمان قمر زاد

ز خلقت می رسد آوای تبریک
که ناموس خدا امشب پسر زاد

سلام حق بر آن مادر که امشب
پسر با قدر و اجلال پدر زاد

به هر شور آفرین شور آفرین شد
زهر پاکیزه جان پاکیزه تر زاد

خریدار بلای کربلا را
بی ایثار چشم و دست و سر زاد

تحیت از خدا این شیر زن
که بر شیر خدا شیری دگر زاد

زمینی خوانمش یا آسمانی
ملک آورده این زن ، یا بشر زاد؟

درخت آرزوی مرتضی را
برای ظهر عاشورا ثمر زاد

خدا را بین خدا را بین خدا را
که او مرآت حی دادگر زاد

علی را سوره انا فتحنا
خدا را آیت فتح و ظفر داد

تمام کربلاها گشته گلشن

حسین بن علی چشم تو روشن

جمال حق ز سر تا پاست عباس
به یکتائی قسم یکتاست عباس

شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس

اگر چه زاده ام البنین است
ولیکن مادرش زهراست عباس

خدا داند که از روز ولادت
امام خویش را میخواست عباس

بشوق دست و سر ایثار کردن
ز طفلی خویش را آراست عباس

علم در دست ، مشک آب بر دوش
که هم سردار و هم سقاست عباس

بنازم غیرت و عشق و وفا را
که عطشان بر لب دریاست عباس

هنوز از تشنه کامان شرمگین است
از ان در علقمه تنهاست عباس

نه در دنیا بود باب الحوائج
شفیع خلق در عقباست عباس

چه باک از شعله های خشم دوزخ
که در محشر پناه ماست عباس

شفیعان چون به محشر روی آرند

بریده دست او همراه دارند

کرامت قطره آبی از یم اوست
بزرگی خاکسار مقدم اوست

شجاعت آفتاب عرصه رزم
شهامت سایه ای از پرچم اوست

پدر بوسیده دستش در ولادت
برادر تا شهادت همدم اوست

کسی را که علی بازو ببوسد
جهان گر وصف او گوید کم اوست

سزد کوثر گریبان را زند چاک
برآن سقا که چشم او ، یم اوست

بخونی کز دو چشمش ریخت سوگند
دل ما خانه درد و غم اوست

امام عالم عشق است عباس
که برتر از دو عالم ، عالم اوست

به عطر باغ رضوانم چه حاجت
که رویم را غبار ماتم اوست

بزخم پیکر او گریه باید
که اشک دیده ما مرهم اوست

بیاد کعبه دل تشنه جان داد
که چشم اهل عالم زمزم اوست

سرود وصل در موج خطر خواند

نماز عشق را بی دست و سر خواند

ز مینای محبت شد چنان مست
که بگذشت از سرو چشم و تن و دست

به غیر از دوست چیزی را نمی دید
که تیر دشمنش بر دیده بنشست

ز بس بار فراقش بود سنگین
امام صابران را پشت بشکست

مرا استاد درس دوستی اوست
که از خود شد جدا ، با دوست پیوست

همه عمر از ولادت تا شهادت
بشوق دست دادن بود سرمست

بدامان پدر بگشود دیده
در آغوش برادر چشم خود بست

از آن بوسید مولا دست او را
که بودی دست یک رزمنده آن دست

برون شد تشنه از دریا که میدید
نگاه فاطمه بر دست او هست

ادب بنگر که پیش پای زینب
سپند آسا ز جای خویشتن جست

حقیقت را بخاک عشق میدید
که دنیا بود پیش دیده اش پست

به پای عشق جانان ریخت هستش

برادر چون پدر بوسید دستش

علی را بوسه بر ان دست نیکوست
که افتد از بدن در مقدم دوست

بنازم دست آن سقا که آبش
سرشک دیده و خون دو بازوست

سر افرازان عالم خاک پایش
که دست اهل دل بر دامن اوست

ز دریا شتنه بیرون شد ، که او را
هزاران خضر عطشان بر لب جوشت

نشاید دم زدن از وصف عباس
که زین العابدین او را ثنا گوست

حسینش در شب میلاد دل برد
که از طفلی نمی گنجید در پوست

میان کشتگان در ماتم وی
پریده رنگ وجه الله از روست

بخون بازوان بنوشت بر خاک
که مقتل خوشتر از گلزار مینوست

نگردانید رو از کعبه عشق
مزارش قبله دلها ز هر سوست

بدستش ماند نقش بوسه یار
که هر چیزی بجای خویش نیکوست

امامان در عزایش اشکبارند
شهیدان بر مقامش رشک دارند
حاج غلامرضا سازکار نخل میثم

میلادیه امام حسین (ع)

بدون نظر »

جهان گردیده دریای کرامت
شب جشن است یا صبح قیامت
تو گویی ملک نامحدود هستی
چراغانی است از نور امامت
ملک، جن، آدمی بستند امشب
سراسر بر نماز شکر قامت
بهشت وحی، آباد حسین است
مبارک باد، میلاد حسین است
عروج کل هستی تا حسین است
محمد گرم شادی با حسین است
تمام آرزوهای محمد
تمام هستی زهرا حسین است
نماز شکر خلقت، شادمانی
دعای آفرینش، یا حسین است
محمد در بغل آیینه دارد
علی قرآن به روی سینه دارد
سلام الله بر قدر و جلالش
خدا را چشم بر ماه جمالش
پر جبریل می‌سوزد به برقی
کند گر قصد معراج کمالش
زمان تا حشر با مهرش هم آغوش
قیامت هم بود صبح وصالش
لبش سرچشمه نوش محمد
عروجش بر سر دوش محمد
لبش با دوست در راز و نیاز است
ولای او قبولی نماز است
میان انبیا تا صبح محشر
محمد زین ولادت سر فراز است
ز کوی او همه درهای رحمت
به روی انس و جان پیوسته باز است
قیامت، در قیامت بنده اوست
شفاعت لاله زار خنده اوست
به شعبان المعظّم ماه دادند
بشر را رهبری آگاه دادند
به جسم آفرینش جان تازه
به چشم دل چراغ راه دادند
به ثارالله، ثارالله دیگر
به وجه‌الله، وجه‌الله دادند
محمد نقش لبخندت مبارک
علی میلاد فرزندت مبارک
دل عالم گرفتار حسین است
محمد محو دیدار حسین است
به بازار محبت صحنه صحنه
دوصد یوسف خریدار حسین است
خدا با دست قدرت تا قیامت
علم گیرو علمدار حسین است
دو عالم سایه‌ای از پرچم اوست
محرّم نه، زمان ماه غم اوست
تو خون در جسم توحید آفریدی
تو بانگ ارجعی از حق شنیدی
تو قرآن را ز نوک نیزه خواندی
تو مقتل را به مهد ناز دیدی
تو عزّت را، شرف را، روح دادی
تو ذلّت را سر از پیکر بریدی
تو وقتی بر شهادت خنده کردی
تمام انبیا را زنده کردی
شهادت بوسه زد بر پیکر تو
ولادت یافت خون از حنجر تو
چهل منزل به دنبال خدا رفت
به نوک نیزه دشمن سر تو
به حلق تشنه‌ات، قرآن هماره
خورد آب حیات از ساغر تو
شهادت می‌دهم نزد خدایت
تو خون دادی، خدا شد خونبهایت
تو خود احیا گر اسلام نابی
درون تیرگی‌ها آفتابی
تو در رگ‌های قرآن خون پاکی
تو بر گلزار سبز وحی آبی
تو در هر فصل ایمان را بهاری
تو در هر نسل روح انقلابی
تو با هر زخم فریاد خدایی
تو روی نیزه هم یاد خدایی
شهادت خطّ سرخ خامه ماست
خط تو، مشی تو، برنامه ماست
پس از هیهات منّا الذّله تو
کفن پیراهن و خون جامه ماست
هزار و نهصد و پنجاه زخمت
به موج خون زیارتنامه ماست
تو حجّی، تو صلاتی، تو زکاتی
تو اسلام محمد را حیاتی
خوشا آنانکه در خون پا فشردند
به عشقت از دل و جان سر سپردند
به دین زنده ما مرده آن است
که گوید کشتگان عشق مردند
همیشه میوه‌های نخل میثم
ز خون عاشقانت آب خوردند
ویَبقی وجه ربّک دولت تو است
تمام آفرینش ملت تو است

حاج غلامرضا سازگار نخل میثم

حکایتی از کشکول شیخ بهایی

بدون نظر »

آن عرابی به شتر قانع و شیر
در یکی بادیه بد مرحله گیر
ناگهان ، جمعی از ارباب قبول
شب در آن مرحله کردند نزول
خاست مردانه به مهمانیشان
شتری برد به قربانیشان
روز دیگر، ره پیشینه سپرد
بهر ایشان شتر دیگر برد
عذر گفتند که : باقی ست هنوز
چیزی از داده دوشین ، امروز
گفت : حاشا! که زپس مانده دوش
دیگ جود آورم امروز به جوش !
روز دیگر، به کرم داری پشت
کرد محکم ، شتری دیگر کشت
بعد از آن ، بر شتری راکب شد
بهر کاری زمیان غایب شد
قوم چون خوان نوالش خوردند
عزم رحلت ز دیارش کردند
دست احسان و کرم بگشادند
بدره زر به عیالش دادند
دور ناگشته هنوز از دیده
میهمانان کرم ورزیده
آمد آن طرقه عرابی از راه
دید آن بدره در آن منزلگاه
گفت : این چیست ؟ زبان بگشودند
صورت حال بر او بنمودند
خاست نیزه به کف و بدره به دوش
از پی قوم ، برآورد خروش
کای سفیهان خطا اندیشه !
وی لئیمان خساست پیشه !
بود مهمانیم از محض کرم
نه چو بیع از پی دینار و درم
داده خویش زمن بستانید!
پس ، رواحل به ره خود رانید
و رنه ، تا جان بود اندر تنتان
در تن از نیزه کنم روزنتان
داده خویش گرفتند و گذشت
وان عربی ز قفاشان برگشت

مدح امیر المومنین (ع) فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤنین

بدون نظر »

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤنین
فضل حیدر ، شیر یزدان ، مرتضای پاکدین

فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست
فضل آن رکن مسلمانی ، امام المتّقین

فضل زین الاصفیا ، داماد فخر انبیا
کآفریدش خالق خلق آفرین از آفرین

ای نواصب ، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال
آیت قربی نگه کن و آن ِ اصحاب الیمین

قل تعالو ندع بر خوان ، ور ندانی گوش دار
لعنت یزدان ببین از نبتهل تا کاذبین

لا فتی الّا علی برخوان و تفسیرش بدان
یا که گفت و یا که داند گفت جز روح الیمین ؟

آن نبی ، وز انبیا کس نی به علم او را نظر
وین ولی ، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین

آن چراغ عالم آمد ، وز همه عالم بدیع
وین امام امت آمد ، وز همه امت گزین

آن قوام علم و حکمت چون مبارک پی قوام
وین معین دین و دنیا ، وز منازل بی معین

از متابع گشتن او حور یابی یا بهشت
وز مخالف گشتن او ویل یابی با انین

ای به دست دیو ملعون سال و مه مانده اسیر
تکیه کرده بر گمان ، برگشته از عین الیقین

گر نجات خویش خواهی ، در سفینه نوح شو
چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین

دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس
گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین

گر نیاسایی تو هرگز ، روزه نگشایی به روز ،
وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین ،

بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست
خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

هر کسی کو دل به نقص مرتضی معیوب کرد
نیست آن کس بر دل پیغمبر مکّی مکین

ای به کرسی بر ، نشسته آیت الکرسی به دست
نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین

گر به تخت و گاه و کرسی غرّه خواهی گشت ، خیز
سجده کن کرسیگران را در نگارستان چین

سیصد و هفتاد سال از وقت پیغمبر گذشت
سیر شد منبر ز نام و خوی تگسین و تگین

منبری کآلوده گشت از پای مروان و یزید
حق صادق کی شناسد وانِ زین العابدین ؟

مرتضی و آل او با ما چه کردند از جفا
یا چه خلعت یافتیم از معتصم یا مستعین ؟

کان همه مقتول و مسموم اند و مجروح از جهان
وین همه میمون و منصورند امیرالفاسقین

ای کسایی ، هیچ مندیش از نواصب وز عدو
تا چنین گویی مناقب دل چرا داری حزین ؟
کسایی

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بدون نظر »

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد
جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار؟

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار
کسایی مروزی

علیست مرغ حق و کعبه آشیانه اوست

بدون نظر »

علیست مرغ حق و کعبه آشیانه اوست
حریم عشق پر از دلنشین ترانه اوست

پس از گذشت زمانها هنوز گوش بشر
بنغمه­ های دل انگیز و عاشقانه اوست

زلال چشمه زمزم کجا و اشگ علی
صفای این حرم از گریه شبانه اوست

علیست محرم اسرار رب بی همتا
کلید دار عطابخش هر خزانه اوست

بهشت ماحضر سفره عطای علیست
جحیم سوزش یک ضرب تازیانه اوست

وسیله کرم ذات حق یدالله است
خدای هر چه ببخشد علی بهانه اوست

علی به پله آخر رسید در ایمان
نبی سر است و علی پای تا به شانه ی اوست

علی است خانه یکی با خدای بی همتا
درون بیت خدا زادگاه وخانه اوست

علی است فرد نمودار خلقت کامل
که عقل در عجب از خالق یگانه اوست

مقام صید علی برتر از تفکر ماست
چو بی نظیر بعالم غم زمانه اوست

تو صید شیرخدا بین که روبهی مکار
بقصد کشتن زهرا در آستانه اوست

حسان معرف الله شد ولی الله
چو در تمام صفات علی نشانه اوست
حسان(حبیب الله چایچیان)

دید وقتی یکی پراکنده

بدون نظر »

دید وقتی یکی پراکنده
زنده ای زیر جامه ژنده .
گفتش : این جامه ، سخت خلقانست
گفت : هست آن من چنین زانست
هست پاک و حلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لابد نباشدم به ازین
سنایی

جمالت آفتاب هر نظر باد

بدون نظر »

جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
همای زلف شاهین شهپرت را
دل شاهان عالم زیر پر باد
کسی کو بسته زلفت نباشد
چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
دلی کو عاشق رویت نباشد
همیشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه ات ناوک فشاند
دل مجروح من پیشش سپر باد
چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پرشکر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
به جان مشتاق روی توست حافظ
تو را در حال مشتاقان نظر باد
حافظ

حکایتی از فرزدق وکثیر شاعر

بدون نظر »

گفته اند روزی ((کثیر)) – شاعر به نزد ((فرزدق )) آمد و فرزدق او را گفت : ابوصخر! تو، قوی ترین شاعر عرب هستی ، آنجا که گفته ای : خواهم که او را از یاد برم . اما گویی لیلی در هرگذر بر من پدیدارست . و کثیر گفت تو سزاوارترین شاعر عرب به نازشی . که گفته ای : چون به راه افتیم ، بینی که مردمان نیز به دنبال ما به راه افتند و چون اشارت کنیم ، بازایستند. و این هر دو بیت از ((جمیل )) است که یکی را کثیر دزدیده است و دیگری را فرزدق

گر امروز آتش شهوت بکشتی ، بی گمان رستی

بدون نظر »

از سنایی :
گر امروز آتش شهوت بکشتی ، بی گمان رستی
و گرنه ، تف این آتش ، ترا هیزم کند فردا
چو علم آموختی ، از حرص آنگه ترس ! کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا
سخن کز روی دین گویی ، چه عبرانی ، چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی ، چه جا بلقا، چه جا بلسا
شهادت گفتش آن باشد، که هم زاول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نبینی خار و خاشاکی در این ره ، چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
عروس حضرت قرآن ، نقاب آنگه براندازد
که داراالملک ایمان را مجرد بینداز غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید، جز گرمی نیابد چشم نابینا
نبینی طبع را طبعی ، چو کرد انصاف رخ پنهان
نیابی دیو را دیوی ، چو کرد اخلاص رو پیدا
چو علمت هست ، خدمت کن چو دانایان ! که زشت آمد
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا

کشکول شیخ بهایی