حکایتی از سلمان

بدون نظر »

روزى رسول خدا (ص) باصحابش فرمود:
کدام شما همه عمر روزه میدارد؟ سلمان عرضکرد من یا رسول اللّه ، رسول خدا فرمود کدام شما همه را شب زنده دار است سلمان گفت من یا رسول اللّه فرمود کدام شما هر شب قرآن را ختم میکند؟ سلمان گفت من یا رسول اللّه یکى از اصحاب آن حضرت خشم کرد و گفت یا رسول اللّه سلمان مردى عجمى است و میخواهد بما قریش ببالد فرمودى کدام شما همه عمرش روزه میدارد گفت من با اینکه بیشتر روزها را غذا میخورد و فرمودى کدام شما همه شب بیدار است گفت من با اینکه بیشتر شبها خواب است و فرمودى کدام شما هر روز یک ختم قرآن میخواند گفت من با اینکه بیشتر روزها خاموش است پیغمبر فرمود خاموش باش اى فلانى تو کجا و لقمان حکیم ؟
ادامه نوشتار »

پرهیز از سخن بیهوده

بدون نظر »

سلیمان بن جعفر جعفرى گوید:
از موسى بن جعفر شنیدم میفرمود پدرم از پدرش از سید عابدین على بن الحسین از سید شهداء حسین بن على بن ابى طالب حدیث کرد که امیر المؤمنین على بن ابى طالب بمردى گذشت که سخن بیهوده میگفت فرمود اى فلانى به راستى تو نامه اى بوسیله دو فرشته حافظ خود دیکته میکنى بسوى پروردگارت سخن کن بدان چه فائده ات دارد و دم فرو بند از سخن بى فائده .

حق مومن بر مومن

بدون نظر »

رسول خدا فرمود:
مؤمن را بر مؤمن هفت حق واجب است از طرف خداى عز و جل .
۱- در چشم خود والایش شما در ۲- در سینه دوستش دارد. ۳- در مال مساعدتش کند. ۴- بدگوئى او را حرام داند. ۵- در بیمارى عیادتش کند. ۶- تشییع جنازه اش نماید. ۷- پس از مرگ جز خیر او نگوید.

سخنانی از سرور اوصیاء على بن ابى طالب

بدون نظر »

گزیده هایى از باب پایانى کتاب ((نهج البلاغه )) از سخنان سرور اوصیاء على بن ابى طالب :
خوشرویى ریسمان دوستى ست .
به هنگام قدرت ، بر دشمنت ببخشاى ! به سپاس نیرومندى خویش .
بهترین پارسایى ها، پارسایى پنهان است .
مستحباتى که به واجبات زیان رسانند، وسیله تقرب بنده به خدا نمى شوند.
ثروت ، ماده شهوت هاست .
نفس ، گاهى ، گامى است که انسان به سوى نیستى بر مى دارد
ادامه نوشتار »

شعری از شیخ ابوسعید ابوالخیر

بدون نظر »

پرسید یکى زمن که معشوق تو کیست ؟
گفتم که : فلانى است ، مقصود تو چیست ؟
بنشست و به هاى هاى بر من بگریست
کز دست چنین کسى ، تو چون خواهى زیست ؟

سخنی از سقراط

بدون نظر »

سقراط را گفتند: آیا از پادشاه روزگار خویش ترسانى ؟ گفت : من بر خشم و شهوت خویس فرمانروایم و این دو بر او فرمانروایى دارند و او بنده این دو است .

پندی از علامه حلی

بدون نظر »

علامه جمال الدنیا والدین ((حلى )) – که خاک او پاک باد! – به خط خویش ‍ نوشته است : اى آن که از سبب مرگ زندگان مى پرسى ! مرگ ، آنست که حرارت طبیعى بدن را فرو مى نشاند، و حرکات را ساکن مى کند. شیخ الرئیس (ابن سینا) نه از دانش طب بهره اى برد و نه از حکمتى که برگرمى ها داشت . نه ((شفا)) او را از مرگ شفا داد و نه کتاب ((نجات )) سبب نجات او شد.
کشکول شی بهایی

فرازهایى از کتب آسمانى

بدون نظر »

از کتاب ((ورام )): عیسى که – بر پیامبر ما و او درود باد! گفت : اى یاران ! از چیزى کوچک از مال دنیا – با سلامت دین – راضى باشید. چنان که دنیاداران به اندکى از دین – با سلامت دنیا- خوشنودند و شاعرى این معنى را چنین سروده است :
مردانى را مى بینم که به اندکى از دین قناعت مى ورزند؛ گرچه در دنیا به چیزهاى کوچک راضى اند تو نیز از دنیا جهاندران به دین بى نیاز شو! همچنان که جهانداران ، به دنیادارى ، خود را از دین بى نیاز مى بینند.
کشکول شیخ بهایی

بدون نظر »

مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.
************************
موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیکنشنید و عاقبتش شنیدی

خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد

درخت کرم هر کجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالای او

شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
***********************
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند
چارپاپیی برو کتابی چند
گلستان سعدی در اداب صحبت حکایات ۱ تا ۳

آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

نامه تهدید امیز پادشاه روم وپاسخ محمد حنفیه

بدون نظر »

پادشاه روم به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و او را تهدید کرد و سوگند بسیار خورد که صد هزار تن از دریا و صد هزار کس از خشکى به سویش ‍ بفرستد و عبدالملک قصد کرد تا او را پاسخى قاطع بنویسد. از این رو، به حجاج نوشت ، تا نامه اى به ((محمدبن حنفیه )) بنویسد و در آن ، او را تهدید کند و از کشتن بترساند، و پاسخ او را براى بفرستد. پس حجاج نامه اى به محمدبن حنفیه نوشت و او پاسخ داد که : پروردگار را در هر روز سیصد و شصت نظر بر بندگان است و من امید دارم تا به من نگاهى بنگرد که تو را از من باز دارد. آنگاه ، حجاج آن رابه عبدالملک فرستاد و عبدالملک به پادشاه روم نوشت و پادشاه روم گفت : این (کلام ) از او نیست و جز از خاندان نبوت صادر نشده است .