با پیروی از پیامبران و اولیای گذشته و نیکان ، انسان در می یابد، که هیچیک از آنان ، در طول عمر، از گرفتاریهای پیاپی، بر کنار نبوده اند. و در این مورد، خویش را در ردیف آنان میگذارد و تو را به مرتبه ای آگاه میکند، که بالاترین مراتب است .
حسین بن علی(ع ) را پرسیدند: چه کسی به ارزش ، برترین مردم است ؟ گفت : آن که نیندیشد که دنیا در دست کیست .
یکی از بزرگان گفته است : این مرگ ، نعمت هر صاحب نعمتی را تیره میدارد. پس ، نعمتی طلب کنید! که مرگی با خود نداشته باشد.
امام حسن (ع ) فرمود: مرگ ، دنیا را رسوا ساخت . که نگذاشت هیچ خردمندی به شادکامی روزگار بگذارند.
برای آسان ساختن مصیبت ها و کم کردن سختیها، راه های گوناگون است . اگر مصیبت با دوراندیشی همراه شود، و با عزم و اراده ، با آن ، برخورد کنند، رویدادش سبک میشود و از تاءثیر و زیان آن میکاهد.
دیگر، آن که به هنگام رویدادن مصیبت ، فنای جهان را به یاد داری، و به این نکته توجه کنی، که : دنیا پایدار نیست و هیچ آفریده ای نمیماند و بدانیکه هر روز که میگذرد، از عمر تو کاسته میشود. و میگذرد، تا پیمانه عمر تو خالی میشود. و تو از آن ، بیخبری. شاعر گفته است :
روزگار، خویش را تسلی ده ! که هیچ چیز پایدار نمی ماند و غم های تو نیز. شاید که خدا، پس از این ، از سر رحمت ، نگاهی به تو بیندازد.
دیگر این که سختی های بزرگ تر از گرفتاری تو وجود دارد.
و دیگر این که بدانی که سختی هایی که بر انسان فرود میآید، نشانه برتری اوست و محنت هایش ، نشانه شرافت او.
شاعرى گفته است : رنج های مرد، نشانه فضل اوست . چنان که آتش بوی عنبر را آشکار مى کند.
و کمتر اتفاق افتاده است که محنت فاضل ، جز به دست جاهل پدید آید و گرفتاری ((کامل )) تنها از سوی ((ناقص )) است .
دیگری گفته است :
ترا تا هست ناهمواری ای در خود، غنیمت دان !
درشتی های دور چرخ را کان هست سوهانش .
شاعرى دیگر گفته است :
پیش آمدهای روزگار، مرا ادب آموختند و انسان با ادب از پندها بهره مند مى شود. ناراحتی و نعمتی بر من نگذشت ، مگر این که از هر دو بهره مند شدم .
کشکول شیخ بهایی
حسن بصری را گفتند: دنیا را چگونه می بینی ؟ گفت : انتظار گرفتاری ها، مرا از توقع به آسایش باز داشته است .
**************
از سخنان حسن بصری : ای فرزند آدم ! تو در اسارت دنیایی . به خوشی هایی راضی شده ای که در گذر است . و به نعمت هایی که ناپایدارست . و به سلطنتی که ماندنی نیست . پیوسته خویش را وبال گرد می آوری و برای دیگران به جمع مال می پردازی . چون بمیری ، و بال را به گور خویش می بری و مال را به خاندان خود رها می کنی .
یکی از یاران اسکندر گفت : شبی اسکندر، یارانش را خواند، تا ستارگان را به آنان نشان دهد. و خواص و مسیر هر یک را بگوید. آنان را به باغی برد و در حین راه رفتن با دست ، به ستارگان اشاره می کرد. که بناگاه در چاهی فرو افتاد. و گفت : آن که به دانش بالای سر بپردازد، از زیر پای خویش غافل می ماند.
کشکول شیخ بهایی
از کتاب ((غررالحکم )) از سخنان امیرالمؤمنین (ع ): دوست نیز انسانی ست . تنها، کسی غیر از تست .
زن ، فتنه است فتنه تر آن که انسان از او ناگزیرست .
شرکت در مال ، آشفتگی انگیزد و شرکت در رای ، به درستی انجامد.
آن چه سبب می شود، که ناتوان به مقصود رسد، همانست که توانا را از مطلوب باز می دارد.
خدمتگر تو، چون خدا را نافرمانی کرد، او را بزن ! و چون تو را نافرمان شد، ببخش !
از هر چیز، تازه اش را برگزین ! و از دوستان ، کهنه ترینشان را.
کار نیک را با از یاد بردنش زنده سازید! که منت نهادن ، آن را تباه سازد.
نیت خالی از تباهی ، بر عاملان آن ، دشوارتر از کوشش طولانی ست .
چون موی سیاهت به سپیدی گراید، خوشی های جوانیت می میرد.
کشکول شیخ بهایی
یحیی معاذ رازی در مناجات خویش گفت : پروردگارا! با همه گناهکاریم ، دور نیست ، که امید من به بخشش تو، بر درستی عملم غالب آید. چه ، در کارهایم به بی ریائی خویش اعتماد داشته ام . و چگونه نترسم ؟ که به تباهی شناخته شده ام و در گناهان خویش همواره به عفو تو تکیه کرده ام و چگونه نبخشی ؟ که به بخشش موصوفی .
با کندن ریشه بدی ها از سینه خویش ، ریشه بدی ها را از سینه دیگران بکن !
کشکول شیخ بهایی
بادیه نشینی را گفتند: فرداى قیامت پروردگار، به حسابت رسیدگی مى کند. گفت : ای فلان ! مرا شاد کردی . زیرا چون کریم به حساب رسیدگی کند، بخشندگی کند
حکایت شده است که : عارفی ، پارچه ای بافت و در بافت آن دقت به کار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عیب هایی که داشت ، به او باز گرداندند و او گریست . اما مشتری گفت : ای فلان ، مگری ! که بدان راضیم . و او گفت : گریه من از این نیست . بلکه از آن می گریم که در بافت آن ، کوشش بسیار کردم و به سبب عیب های پنهانی ، به من باز گردانده شد. و از آن می ترسم تا عملی که چهل سال در آن کوشیده ام نپذیرند.
از کتاب ((عده الداعی و نجاح الساعی )) : ابوعبدالله جعفر بن محمدالصادق (ع ) به مفضل بن صالح گفت : ای مفضل ! خدا را بندگانی ست که پنهانی ، خالصانه به وی پردازند و او نیز با نیکویی خالصانه ، به آنان پردازد. و آنان ، کسانی هستند که در روز رستاخیز، نامه عملشان از کردار زشت خالیست . و آنگاه ، که در پیشگاه خداوندی درآیند، آنان را از رازهای پنهانی که با او داشته اند، سرشار کند. گفتم : سرور من ! چرا چنین است ؟ فرمود. آنان فراتر از آنند که فرشتگان نگهدارنده از آن چه میان او و آنانست ، آگاه شوند.
مضمونی نظیر این گفته اند و گمان کنم از بابا فغانی ست :
بیا! که در دل تنگ من از خزینه عشقت
امانتی ست ، که روح الامین نبوده امینش
از دیگری ست :
عاصی اندر خواب ، نام توبه نتواند شنید
گر بداند عشقبازی عفوش با گناه
کشکول شیخ بهایی
در ((تلویحات )) از افلاطون الهی نقل شده است که گفت : چه بسیار که به هنگام ریاضات ، با خویش خلوت می کردم و در احوال موجودات مجرد از مادیات می نگریستم . و بدنم ، در گوشه ای می افتاد، گویی که من نیز مجرد بوده ام . و از پوشش های طبیعی ، عریان هستم . و در ذاتی فرو رفته ام و جز همان ، به هیچ چیز دیگری نمی اندیشم و جز آن ، به چیز دیگری نمی نگرم . و خویش را بیرون از چیزهای دیگر می دیدم . بدین هنگام ، خویش را در زیبایی و نور و روشنی و درخشش و خوبی های شگفت آور می دیدم . که هر کسی را مبهوت می دارد پس ، بدان ! که من ، جزئی از اجزای عالم علوی روحانی کریم شریف ام و زندگی پرتکاپویی دارم .
ادامه نوشتار »