گوشه ای از مهربانی خدا

بدون نظر »

گویند: کافرى از ابراهیم (ع ) طعام خواست . ابراهیم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان کنم و طعام دهم . کافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد که اى ابراهیم !ما هفتاد سال است که این کافر را روزى مى دهیم و اگر تو یک شب ، او را غذا مى دادى و از دین او نمى پرسیدى ، چه مى شد؟
ابراهیم در پى آن کافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . کافر گفت : چه شد که از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برایم سفره گستردى ؟ ابراهیم (ع ) ماجرا را بازگفت . کافر گفت : اگر خداى تو چنین کریم و مهربان است ، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم

اسرار حق

بدون نظر »

روزى ، یکى نزد شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت اى شیخ !آمده ام تا از اسرار حق ، چیزى به من بیاموزى . شیخ گفت : بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت ، شیخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بکردند و سر آن محکم ببستند . دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت :اى شیخ آنچه دیروز وعده کردى ، امروز به جاى آرى . شیخ فرمان داد که آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت : مبادا که سر این حقه باز کنى .
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست کرد و با خود گفت : آیا در این حقه چه سرى از اسرار خدا است ؟ هر چند کوشید نتوانست که سر حقه باز نکند . چون سر حقه باز کرد، موشى بیرون جست و برفت . مرد، پیش شیخ آمد و گفت : اى شیخ !من از تو سر خداى تعالى خواستم ، تو موشى به من دادى ؟! شیخ گفت : اى درویش !ما موشى در حقه به تو دادیم ، تو پنهان نتوانستى کرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوییم ؟

یک حکایت

بدون نظر »

ابوسعید را گفتند: کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود . شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند: فلان کس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود . گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتى نیست . مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد

یک حکایت

بدون نظر »

محمّد بن نوفل بن عائذ صیرفى گوید:
نزد هیثم بن حبیب صیرفى بودم که ابو حنیفه نعمان بن ثابت بر ما وارد شد، و از امیر مؤمنان على بن ابى طالب (ع) یاد کردیم و در باره ماجراى غدیر خم سخن به میان آمد. ابو حنیفه گفت : من بیاران خود گفته ام : نزد اینان (شیعیان ) به صحّت خبر ماجراى غدیر اعتراف نکنید که شما را محکوم مى کنند. ناگهان رنگ چهره هیثم بن حبیب صیرفى دگرگون شد و باو گفت : چرا اعتراف نکنند، نعمان ! مگر تو خود قبول ندارى ؟ گفت : چرا، من خودم قبول دارم و آن را روایت نیز نموده ام . هیثم گفت : پس چرا اعتراف نکنند در صورتى که حبیب بن ابى ثابت از ابى الطّفیل از زید بن ارقم روایت کرده است که على (ع) در رحبه (نام محلى است در کوفه ) همه حاضران را براى اعتراف به صحّت و وقوع ماجراى غدیر سوگند داده است ؟! ابو حنیفه گفت : مگر نمى بینید که مردم بحدّى در این زمینه گفتگو کرده اند که ناگزیر علىّ مردم را در این باره سوگند داده است ! هیثم گفت : در این صورت مى گوئى على را تکذیب کنیم یا سخنش را ردّ نمائیم ؟ ابو حنیفه گفت :
ما نه على را تکذیب مى کنیم و نه فرمایش او را ردّ، ولى تو مى دانى که عدّه اى از مردم در این باره گزافه گوئى کرده اند! هیثم گفت : سخنى را رسول خدا (ص) فرموده و یک خطبه در آن باره ایراد نموده و ما به صرف اینکه گروهى غلوّ نموده یا کسى حرفى زده است از بازگوئى آن بهراسیم و از نقل آن دست بداریم ؟! در همین حین کسى وارد شد و با پرسش خود سخن را برید، و این سخن در کوفه پیچید. حبیب بن نزار بن حیّان که از هواداران بنى هاشم بود در بازار با ما بود، نزد هیثم آمد و گفت : خبر ماجرائى که از تو در باره على (ع) بوقوع پیوسته و نیز سخن آن گوینده بمن رسیده است . هیثم گفت : در اظهار نظرها از این گونه سخنان بسیار پیش مى آید، مطلب را آسان گیر، سخن ختم شد. مدّتى بعد ما به حجّ رفتیم و حبیب هم با ما بود، خدمت امام صادق (ع) رسیده و اداى سلام نمودیم ، سپس هیثم عرض ‍ کرد: یا ابا عبد اللّه ، چنین و چنان شد، و داستان را بازگو کرد. در این حال یک حالت نارضایتى در چهره آن حضرت نمایان گشت . حبیب گفت : این محمّد بن نوفل است و در آنجا حاضر بود، حضرت فرمود: حبیب ! بس کن ، با مردم با اخلاق و روش خودشان به نیکى معاشرت کنید و در عمل با آنان مخالفت ورزید، که هر کس را محصول کردار اوست ، و روز قیامت با کسى محشور است که دوستش مى داشته است . مردم را بر ضدّ خودتان و ما نشورانید، و در انبوه همین مردم داخل شوید (و خود را از آنان متمایز و جدا نسازید)، و ما را روزگاران و دولتى است که هر گاه خداوند بخواهد (و صلاح بداند) آن را خواهد آورد. در اینجا حبیب سکوت کرد و امام (ع) فرمود: حبیب ! فهمیدى ؟ از دستور من سرپیچى نکنید که پشیمان مى شوید. گفت : هرگز از دستور شما سر پیچى نخواهم کرد.
راوى خبر ابو العبّاس ابن عقده گوید: از على بن حسن (بن فضّال ) در باره محمد بن نوفل پرسیدم گفت : از اهل کوفه است ، گفتم : از چه طایفه اى ؟ گفت : فکر مى کنم از هواداران بنى هاشم باشد. و حبیب بن نزار بن حیّان نیز از هواداران بنى هاشم بود، و ماجراى او با ابى حنیفه در زمانى رخ داد که دولت بنى عبّاس روى کار آمده بود و آنان نمى توانستند اسرار و عقاید آل محمد علیهم السّلام را در باره حکومت آشکار کنند

تعریف علم از زبان پیامبر (ص)

بدون نظر »

امام هفتم علیه السلام فرمود: چون رسول خدا(ص) وارد مسجد شد دید جماعتى گرد مردى را گرفته‏ اند فرمود: چه خبر است گفتند علامه‏ اى است. فرمود: علامه یعنى چه؟ گفتند: داناترین مردم است به دودمان عرب و حوادث ایشان و به روزگار جاهلیت و اشعار عربى. پیغمبر فرمود: اینها علمى است که نادانش را زیانى ندهد و عالمش را سودى نبخشد سپس فرمود: همانا علم سه چیز است: آیه محکم، فریضه عادله، سنت پابرجا، و غیر از این فضل است.

ادامه نوشتار »

فضیلت امت پیامبر(ص)

بدون نظر »

حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
آن هنگام که خداوند عزوجل حضرت موسى علیه السلام را مبعوث فرمود، و او را به عنوان راز دار خود برگزید. دریا را برایش شکافت ، بنى اسرائیل را نجات داد و تورات را به حضرتش عطا فرمود.
حضرت موسى علیه السلام ، آن هنگام که ، مقام قرب خود را در پیشگاه حضرت جل و علا درک نمود، عرضه داشت :
خداوندا! به من کرامتى بخشیدى ، که به هیچ یک از بندگانت قبل از من نبخشیده اى .
خداى جل و جلاله فرمود:
اى موسى ! آیا نمى دانى که محمد صلى الله علیه و آله و سلم در نزد من ، از همگى آفریدگانم برتر است ؟
حضرت موسى علیه السلام عرض نمود: خدایا! حال که محمد صلى الله علیه و آله و سلم در پیشگاه حضرتت از تمام آفریدگانت گرامى تر است ؛ آیا در میان خاندان پیامبران ، گرامى تر از خاندان من وجود دارد؟
خداى عزوجل فرمود:
اى موسى ! آیا ندانستى که ارزش خاندان محمد صلى الله علیه و آله بر دیگر خاندان پیامبران ، مانند ارزش و برترى حضرت محمد صلى الله علیه و آله بر تمام پیامبران مى باشد؟
موسى علیه السلام عرض کرد: خدایا! پس اگر آل محمد علیه السلام چنین هستند. آیا درمیان امتهاى پیامبران ، امتى هست که نزد تو، برتر از امت من باشد که بر سر آنان امت من ابر را سایه بان گردانیدى . من و سلوى غذاى بهشتى بر آنان نازل فرمودى . و دریا را برایشان شکافتى ؟
خداوند عزوجل فرمود: اى موسى ! آیا ندانستى که فضل امت محمد صلى الله علیه و آله بر تمام امتها، مانند فضل اوست بر جمیع آفریدگان من .
سپس حضرت موسى علیه السلام فرمود: خدایا! اى کاش ، من ایشان را مى دیدم .
خداوند عزوجل وحى فرستاد که :
اى موسى ! تو آنها را نخواهى دید، زیرا که این زمان ، زمان ظهور آنها نیست . اما به زودى ایشان را در بهشت و جنات عدن و فردوس ، در حضور محمد صلى الله علیه وآله مى بینى که در میان نعمتهاى آن مى گردند؛ و از خیرات آن متنعم هستند.
آیا دوست دارى کلامشان را به گوش تو برسانم ؟
موسى عرض کرد: بلى . اى معبود من !
آنگاه خداى عزوجل فرمود:
در پیشگاه من در کمال ادب بایست ، مانند ایستادن بنده ذلیل در پیشگاه پادشاه جلیل .
حضرت موسى علیه السلام چنین کرد.
در این حال خداى ما عزوجل ندا داد که :
اى امت محمد!
همگى ایشان …، پاسخ گفتند:
لبیک ، اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و النعمه لک و الملک ، لا شریک لک لبیک
رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: خداوند این اجابت را شعار حج قرار داد

حکایتی از گلستان

بدون نظر »

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

الشاهُ نظیفهٌ و الفیلُ جیفهٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
ادامه نوشتار »

دروغ مصلحتی

بدون نظر »

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
گلستان سعدی در سیرت پادشاهان حکایت ۱

علم وثروت

بدون نظر »

دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبه الاَمر آن یکی علاّمه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.

کجا خود شکر این نعمت گزارم

که زور مردم آزاری ندارم
گلستان سعدی در فضیلت قناعت حکایت۲

حکایتی از سعدی در مورد خاموشی

بدون نظر »

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.

نور گیتی فروز چشمه هور

زشت باشد به چشم موشک کور
گلستان سعدی باب چهارم در فواید خاموشی حکایت ۱