حکایات تاریخی ، پادشاهان
از کتاب ((المستظهری )) تالیف غزالی :
عبدالله بن ابراهیم بن عبدالله خراسانی ، حکایت کرد که : سالی که هارون الرشید به حج رفته بود، من نیز با پدرم به حج بودیم . و بناگاه ، هارون را دیدم که برهنه سر و برهنه پا، دست ها بر آسمان برده ، بر ریگ های سوزان ایستاده ، می لرزد و می گرید و می گوید: پروردگارا! تو، تویی ! و من ، منم ! منم با گناهان بسیار. و تویی با بخشایش بسیار. مرا ببخش !
و من ، به پدرم گفتم : جبار زمین را ببین ! که چگونه در پیشگاه جبار آسمان به تضرع آمده است ؟!
و نیز از اوست : مردی ((ابوذر)) را دشنام گفت . و ابوذر او را گفت : ای فلان ! میان من و تو بهشت گردنه ایست که اگر از آن بگذرم ، به سخن تو اعتنایی ندارم و اگر نتوانم گذشت ، ((مستوجب این و بیش از اینم !))
کشکول شیخ بهایی
عمربن عبدالعزیز را گفتند: آغاز توبه تو چه بود؟ گفت : قصد کردم تا غلامی را بزنم و او مرا گفت : ای عمر! از شبی اندیشه کن ! که فردایش روز قیامت است
چون ((حلاج )) را برای کشتن آوردند، نخست دست راستش بریدند، پس دست چپ . و سپس پایش . حلاج ترسید که از رفتن خون ، رویش به زردی گراید. آنگاه دست بریده به چهره نزدیک کرد و خون بر آن پاشید تا زردی آن پنهان دارد. آنگاه خواند:
خویشتن را به بیماری ها تسلیم نداشتم ، مگر این که می دانستم که وصل ، مرا حیات دوباره می بخشد. جان عاشق از آن روشکیباست ، که آن که او را به درد مبتلا داشته است ، درمان کند.
و چون آویختندش . گفت : ای یاور ناتوانان ! مرا در ناتوانیم دریاب ! و چنین خواند:
مرا چیست ؟ جفا نکرده ، بر من جفا می رانند، و نشانه های هجران ، پنهان نمی ماند. ترا می بینم که مرا در هم می آمیزی و می نوشی . و پیمان تو این بود، که مرا نیامیخته بنوشی .
ادامه نوشتار »
از ((وفیات الاعیان ))
((عمروبن عبید)) روزی بر منصور وارد شد – و آن دو، پیش از خلافت منصور، دوستی داشتند. – منصور او را گرامی داشت و به خود نزدیک کرد و به او گفت : مرا پند ده ! و عمرو او را پندهایی داد، و از آنهاست که گفت : این خلافت که امروز در اختیار تست ، اگر به دست پیشینیان می ماند، به تو نمی رسید. پس ، از آن شبی بترس ! که پس از آن ، دیگری شبی نیست . چون قصد رفتن کرد، منصور گفت : دستور دادیم تا ترا ده هزار درهم دهند. عمرو گفت : بدان نیازی ندارم . منصور گفت : بخدا که بستان ! و او گفت : بخدا که نستانم . و ((مهدی )) – فرزند منصور – حاضر بود.
ادامه نوشتار »
یکی از پادشاهان بنی اسرائیل ، خانه ای ساخت و در وسعت و تزیین آن ، سعی بسیار کرد. پس دستور داد، تا از عیب آن جویا شوند و هیچکس بر آن عیبی نگرفت جز سه زاهد که گفتند: در آن ، دو عیب هست . یکی این که ویران می شود و دیگری آن که صاحبش می میرد. پادشاه گفت : خانه ای هست که از این دو عیب در امان باشد؟ و آنان گفتند: اری . خانه آخرت ! پس ، پادشاه سلطنت را رها کرد و با آنان به عبادت پرداخت . پس از چندی ، آنان را وداع گفت . گفتند از ما چه دیدی که ترا ناخوش آمد؟ گفت : هیچ ! جز این که مرا می شناسید و اکرام می کنید. پس ، با کسی می نشینم که مرا نشناسد.
کشکول شیخ یهایی
در بغداد، مردی بود که وام بسیار به عهده داشت و ((مفلس )) شده بود. قاضی فرمان داد، تا کسی او را وام ندهد، و آن که دهد، صبر کند، و وام خویش نخواهد. و نیز فرمان داد، تا او را بر استری بنشانند و بگردانند، تا مردم او را بشناسند و از داد و ستد با وی بپرهیزند. او را گرداندند و به در خانه اش رساندند. چون از استر فرود آمد، استربان او را گفت : کرایه استر به من ده ! و او گفت ای نادان . از بامداد تا کنون ، در چه کار بودیم ؟
گروهی ، وامدار خویش را به نزد حاکم بردند و هزار دینار بر او دعوی کردند. حاکم گفت : چه گویی ؟ گفت : راست گویند و اما من از آن ها مهلتی خواهم تا املاک و شتر و گوسفندم بفروشم و وام آن ها بگزارم . گفتند: ای حاکم ! دروغ می گوید. او، ثروتی ندارد، نه کم و نه زیاد. مرد گفت : ای حاکم ! شهادت آنان را بر ناداری من شنیدی ؟ پس چه می خواهند؟ و حاکم به رهایی او حکم کرد
اسرافکارى به نزع افتاد و هر بار که او را گفتند: بگو: لا اله الا الله . این بیت مى خواند: خدایا! زنى خسته روزى مى پرسید: راه گرمابه منجاب کجاست ؟
و سببش آن بود که روزى ، زنى زیبا و پاکدامن ، از خانه به قصد گرمابه منجاب بیرون شد و راه آن نمى دانست و از خستگى ، از راه رفتن باز ماند. مردى را دید، که بر در خانه اش ایستاده است . نشانى گرمابه منجاب از او پرسید و او، خانه خویش به او نشان داد چون زن درون رفت در بر او بست . اما زن ، همین که مکر او دانست ، از خویش روى خوش نشان داد و گفت : طعام و بوى خوش بستان ! و زود باز گرد! و چون مرد بیرون رفت ، او نیز سر خود گرفت .
و از او رهایى یافت . بنگر! که این لغزش ، چگونه او را به هنگام مرگ از اقرار شهادت باز داشت با آن که جز کشاندن زن به خانه و اندیشه زنا مرتکب گناه دیگر نشده بود.
کشکول شیخ بهایی
روایت کرده اند که سلیمان ، گنجشکی را دید، که ماده خود را می گفت : چرا خویش را از من باز می داری ؟ که اگر بخواهم ، توانم که بارگاه سلیمان را به منقار گیرم و به دریا اندازم .
سلیمان از سخن او لبخندی زد و آن دو را خواند و به نر گفت : آیا می توانی که چنین کنی ؟ گفت : ای پیامبر خدا! نه .
اما، مرد، گاه شخصیت خویش را در چشم زن آراید و آن را نزد همسر خویش بزرگ جلوه دهد و عاشق را نکوهش نشاید. پس ، سلیمان ، ماده را گفت : چرا خویش را از او دریغ می داری ؟ و حال آن که او تو را دوست دارد. و او گفت : ای پیامبر خدا! به زبان می گوید، اما عاشق نیست . او، دعوی عشق دارد و حال آن که ، با من ، دیگری را نیز دوست دارد. سخن گنجشک در دل سلیمان اثر کرد و به سختی گریست و چهل روز خویش را از مردم پنهان داشت و خدا را می خواند که دل او را برای محبت خویش خالی کند. و از آمیختن با دوستی دیگری باز دارد.
علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
**************************
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است
***********************
ادامه نوشتار »