لطیفه

بدون نظر »

یکی از بزرگان بصره خانه ای ساخت و در کنار آن کوخی از آن پیر زنی بود که به بیست دینار می ارزید. آن کس ، خانه پیر زن به دویست دینار می خرید تا خانه خویش مربع سازد و پیر زن نداد. پیر زن را گفتند. بدین سبب که دویست دینار تباه کردی ، قاضی به صفاهت تو حکم خواهد کرد. و او گفت : قاضی چرا به سفاهت آن که ملکی که بیست دینار ارزد و به دویست دینار خرد، حکم نکند؟ قاضی و پیرامونیانش در جواب فرو ماندند و خانه از آن پیر زن ماند، تا در گذشت .

حکایاتی از سعدی در فضیلت قناعت

بدون نظر »

خواهنده مغربی در صف بزّازان حلب میگفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی

اى قناعت ! توانگرم گردان

که ورای تو هیچ نعمت نیست

****************************
دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبه الاَمر آن یکی علاّمه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.

کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
****************************
درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفت

به نان قناعت کنیم و جامه دلق
که بار محنت خود به که بار منت خلق

کسی گفتش : چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم ، میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن

همه رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پایمردی همسایه در بهشت

گلستان سعدی باب فضیلت قناعت حکایات ۱تا ۳

ذکری از سید مرتضی

بدون نظر »

داستان این که شیخ مفید فاطمه (ع ) را به خواب دید، که دو فرزند خود ((حسن )) و ((حسین )) را به نزد او آورد و گفت : به دو فرزند من دانش ‍ بیاموز! و روز دیگر ((فاطمه )) – دختر ((الناصر)) – فرزندان خویش ‍ ((رضی )) و ((مرتضی )) را آورد و گفت : این دو را علم بیاموز! مشهور است
***********************.
سید مرتضی که – روحش قدسی باد! – لاغر اندام بود و به کودکی ، با برادرش – سید رضی نزد ((ابن نباته )) – صاحب خطب – درس ‍ می خواند.
***********************.
سید مرتضی که – روحش قدسی باد! – به شاگردانش ماهیانه می داد و دانش های بسیاری را تدریس می کرد. در یکی از سال ها، قحطی شدیدی به مردم روی آورد و مردی یهودی برای به دست آوردن غذای روزانه حیله ای اندیشید. چنین که روزی به مجلس درس سید آمد و از او اجازه خواست ، تا نزدش نجوم بخواند. سید نیز او را اجازه داد و دستور داد، تا جیره او را روزانه دهند. مرد، چندی نزد او درس خواند و به دست او اسلام آورد
***********************.
ابن براج بیست ، یا سی سال سمت داوری ((طرابلس )) را عهده دار بود. ((شیخ جعفر توسی )) آنگاه که نزد ((سید مرتضی )) درس ‍ می خواند، دوازده دینار ماهانه داشت . و ((ابن براج )) ماهانه هشت دینار دریافت می کرد.
***********************.
روزی ((شیخ مفید)) به مجلس درس سید آمد. سید برخاست و شیخ را به جای خویش نشاند و خود روبروی او نشست شیخ ، اشارت کرد تا سید در حضور وی به تدریس بپردازد، چه ، از فصاحت گفتار او به شگفت می آمد. سید، روستایی را وقف کرده بود که درآمد آن ، صرف کاغذ فقیهان می شد
.کشکول شیخ بهایی

پاسخ امام صادق (ع) به منصور

بدون نظر »

منصور عباسی به امام صادق (ع ) نوشت : چرا چون دیگران نزد ما نیایی ؟. و امام (ع ) در پاسخش نوشت : از دنیا چیزی نداریم که از تو بر آن بیمناک باشیم . و تو نیز بهره ای از آخرت نداری که بدان امید داریم . تو را سعادتی نیست ، تا بدان تهنیت گوئیم و مصیبتی نیست که تعزیت گوییم . منصور به او نوشت : با ما بنشین ! تا پند گویی . و امام (ع ) نوشت : آن که دنیا خواهد، تو را پند نگوید و آن که آخرت خواهد، با تو ننشیند.

چند گفتار ناب

بدون نظر »

در حدیث آمده است که : اگر دنیا به کسی رو کند، خوبی های دیگران را هم به او می افزاید و اگر از او روی بگرداند، خوبی های خود او را هم از وی سلب می کند.
*************************
حکیمی فرزند خویش را سفارش کرد که : بگذار تا خرد تو پایین تر از دینت باشد و گفتارت کمتر از رفتارت و جامه ات کم ارزش تر از توانائیت .
*************************************
از کتاب ((محاسن )) چون در مداین آتش سوزی شد، سلمان شمشیر و قرآنش بر گرفت و از خانه بیرون رفت و گفت : سبکباران بدین سان نجات یابند.
******************************
ابن عباس گفت : کسی که خدا سه روز دنیا را بر او زندان کند و خشنود باشد، به بهشت رود.
کشکول شیخ بهایی

حکایتی از منصور حلاج

بدون نظر »

روایت شده است که : ((حلاج )) در بغداد فریاد می کشید و می گفت : مرا از خدا به فریاد رسید! مبادا مرا با نفسم رها کند! با بدان خو گیرم . یا مرا از نفسم باز ستاند که طاقت نمی آرم . گویند: انگیزه قتل او، همین بود.
از اشعار اوست :
جان مرا عشق های پراکنده ای بود، و چون چشمم به جمال تو افتاد، همه را از یاد بردم . این بود که دیگران به من حسد ورزید و چون تو مولای من شدی ، من مولای همگان شدم . دین و دنیا را به مردم واگذاشتم و به یاد تو پرداختم . ای دین و دنیای من .
کشکول شیخ بهایی

فتوای علما در قتل حلاج

بدون نظر »

در تاریخ یافعی آمده است که : علمای بغداد، بر قتل ((حسین منصور حلاج )) اتفاق کردند و فتوی نوشتند و او می گفت : زنهار! از خون من بپرهیزید! و در همه مدتی که فتواها می نوشتند، همین می گفت . سرانجام ، او را به زندان بردند و خلیفه ((المقتدر)) فرمان داد، تا او را به رئیس ‍ شهربانان سپردند، تا هزار تازیانه اش زنند و اگر نمیرد، او را هزار تازیانه دیگر زنند.
سپس گردنش بزنند. آنگاه ، وزیر، او را به شهربانان سپرد و گفت : اگر نمرد، دست ها و پاها و سرش ببرند و پیکرش بسوزانند و گفت : از نیرنگش بپرهیز! آنگاه ، او را به دروازه ((باب طاق )) بردند، بند بر نهاده و مردم بسیار بر او گرد آمده بودند. هزار تازیانه اش بزدند و آهی نکرد.
پس دست ها و پاها و سرش بریدند و پیکرش بسوختند و سرش به پل آویختند و آن ، به سال ۳۰۹ بود.
کشکول شیخ بهایی

حکایت غصب فدک اززبان(عایشه)

بدون نظر »

حکایت کرد عبدالعزیز بن عبدالله از ابراهیم بن سعد و او از صالح و او از ابن شهاب که گفت : عروه بن زبیر، مرا آگاهی داد که ((عایشه )) گفت که پس از وفات پیغمبر، فاطمه(س) دختر او از ابوبکر خواست ، تا سهم میراث او را از آنچه پیغمبر از ((فی )) باز نهاده است . بدهد. و ابوبکر به او گفت : پیامبر (ص ) فرموده است که ما پیامبران میراث به جای نمی نهیم . و آن چه از ما بماند، صدقه است . پس ‍ فاطمه – دختر پیامبر (ص ) – خشمگین شد و از پیش ابوبکر رفت . و تا زمان وفات خویش دوری کرد. و پس از مرگ پیامبر، تنها شش ماه زیست . و فاطمه (ع ) از ابوبکر بهره خویش را از خیبر و فدک و صدقه مدینه که پیامبر به جا نهاده بود، می خواست . و ابوبکر از آن ، خودداری می کرد. و گفت من ، آن چه را که پیامبر بدان عمل می کرده است ، رها نمی کنم و از آن بیم دارم که اگر چیزی از امر او را رها کنم ، از راه راست میل کرده باشم اما صدقه او در مدینه را عمر به علی و عباس پرداخت و اما عمر نیز از دادن خیبر و فدک خودداری کرد و گفت : این دو، صدقه رسول خداست و اختیار آن ، به عهده فرمانروای وقت است .
کشکول شیخ بهایی

حکابتی از دیار رفتگان

بدون نظر »

ابوبکر راشدی ، محمد توسی را به خواب دید که گفت : به ابوسعد صفار مؤ دب بگو: بر آن بودیم که از عشق باز نگردیم . به جان دوستی سوگند! که بازگشتید و ما نگشتیم . گفت چون بیدار شدم ، به نزد ابوسعد رفتم و به او گفتم . گفت : هر جمعه به زیارتش می رفتم و این جمعه نرفتم .

نامه یعقوب (ع) به یوسف (ع)

بدون نظر »

متن نامه ((یقوب )) به ((یوسف ))، پس از آن که برادر کوچکش را به اتهام دزدی باز داشته بود، به نقل از ((کشاف )):
از یعقوب – اسرائیل بن اسحاق ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله – به عزیز مصر: اما بعد، ما، دودمانی هستیم که به بلاها آزموده شده ایم پدر بزرگم را دست و پای بستند و به آتش افکندند، تا بسوزد که پروردگار او را رهایی داد، و آتش بر او سرد شد. و پدرم را کارد بر گردن نهادند تا بکشند که خدا او را فدیه داد. و اما، من . فرزندی داشتم که گرامی ترین فرزندم بود. و برادرانش او را با خویش به صحرا بردند و پیراهن آغشته به خونی را برایم آوردند و گفتند که او را گرگ خورده است . که از گریستن ، بینایی از چشمم رفت . و فرزند دیگری داشتم ، که برادر مادری آن پسر بود. که بدو آرامش داشتم . برادرانش او را نیز بردند و باز گشتند و گفتند که دزدی کرده است و تو او را بدان سبب به زندان کرده ای . من ، فرزند دودمانی هستم که دزدی نمی کنیم و دزد و دزد به دنیا نمی آییم . اگر او را باز دهی ، باز داده ای ، و گرنه ترا نفرینی کنم که هفت پشتت را فرا گیرد. والسلام .
در کشاف آمده است که : چون یوسف نامه خواند، بی اختیار شد و گریست و در پاسخ نوشت :
شکیبا باش ! چنان که بودند، تا پیروز شوی ، چنان که شدند.
کشکول شیخ بهایی