مدح حضرت علی (ع) از زبان فردوسی

بدون نظر »

که من شهر علمم علیم در ست
درست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست
تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین
کزیشان قوی شد به هر گونه دین

نبی آفتاب و صحابان چو ماه
به هم بستهٔ یکدگر راست راه

منم بندهٔ اهل بیت نبی
ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته
همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی
ادامه نوشتار »

مرثیه شب نوزدهم ماه مبارک رمضان

بدون نظر »

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان
کشتی عالم ایجاد به موج خطر است
چرخ را توطئه ای باز مگر زیر سر است

کوفه از نقشه شوم دگری باخبر است
دل شب جانب مسجد شبحی رهسپر است

تیغ در جامه نهان جانب مسجد پوید
گام گاهش سخن از فاجعه ای می گوید

شرر از فاجعه برق نگاهش ریزد
تیره گی از دل تاریک و سیاهش ریزد

خشم دادار ز تصمیم گناهش ریزد
آسمان خون بنگر بر سر راهش ریزد

با شتاب از همه جا روی به مسجد آرد
نقشه ریختن خون علی را دارد
ادامه نوشتار »

حکایت امام مجتبی (ع) و سیاه پوست

بدون نظر »

امـام صـادق عـلیـه السـلام فرمود: سالی حسن بن علی علیهماالسلام پیاده به مکه رفت و پـاهـایـش آمـاس کـرد، یـکـی از غـلامـانش عرضکرد: اگر سوار شوی این آماس فرو نشیند، فرمود: نه ، وقتی به این منزل رسیدیم ، سیاه پوستی پیش تو آید و روغنی همراه دارد، تـو از او بخر و چانه نزن ، غلام عرضکرد: پدر و ماردم قربانت : ما به هیچ منزلی وارد نـشـدیـم کـه کـسـی آنـجـا باشد و این دوا را بفروشد، فرمود: چرا آن مرد در جلو تو است نزدیک آن منزل ، پس یک میل (۲ کیلومتر) راه رفتند، آن سیاه پوست پیدا شد.
امـام حـسـن عـلیـه السـلام بـه غـلامـش فـرمود: نزد این مرد برو و آن روغن را از او بگیر و بـهـایـش را باو بده ، سیاه پوست گفت : ای غلام این روغن را برای که می خواهی ؟ گفت : برای حسن بن علی علیهماالسلام گفت : مرا هم نزد او ببر، پس به راه افتاد و او را خدمتش آورد، او به حضرت عرضکرد: پدر و مادرم قربانت ، من نمی دانستم که شما به این روغن احـتـیـاج داری ، اجـازه بـفـرمـائیـد بـهـایـش را نگیرم ، زیرا من غلام شما هستم ، ولی از خدا بـخـواهـیـد کـه بـه مـن پـسـری سـالم (بـدون نـقـص ) کـه دوسـت شـمـا اهـل بـیـت بـاشـد روزی کند. زیرا من وقتی از نزد همسرم آمدم که درد زائیدن داشت ، حضرت فرمود: به منزلت برو که خدا پسری بتو عطا فرموده و او از شیعیان ماست .
اصول کافی جلد ۲

حکایت مرد زبیری وامام حسن (ع)

بدون نظر »

امـام صادق علیه السلام فرمود: حسن بن علی علیهماالسلام در یکی از سفره های عمره اش هـمـراه مـردی از اولاد زبـیـر بـود کـه بـه امامتش معتقد بود، در یکی از آبگاه ها، زیر درخت خـرمـای خـشـکی که از تشنگی خشک شده بود، فرود آمدند، در زیر آن درخت فرشی برای امـام حـسـن انـداخـتـنـد و در بـرابـرش فـرشـی برای زبیری ، زیر درخت خرمای دیگری ، زبـیـری سر بالا کرد و گفت : اگر این درخت خرمای تازه می داشت از آن می خوردیم ، امام حـسـن فرمود: خرما میل داری ؟ زبیری گفت : آری ، حضرت دست به سوی آسمان برداشت و دعـا کـرد بـه سـخـنـی کـه مـن آن را نـفـهـمـیـدم ، پـس درخـت سـبـز شـد و به حال خـود بـرگـشـت و بـرگ و خـرمـا برآورد، ساربانی که مرکوب از او کرایه کرده بـودند، گفت : به خدا، این جادو است ، امام حسن علیه السلام فرمود: وای بر تو، جادو نیست ، بـلکـه دعـای مـسـتـجاب پسر پیغمبر است ، پس به سوی درخت بالا رفتند و هر چه خرما داشت چیدند و آنها را کفایت کرد
اصول کافی جلد ۲

در توصیف چهره مبارک امام مجتبی (ع)

بدون نظر »

شیخ جلیل علی بن عیسی اربلی علیه السّلام در (کشف الغمّه ) روایت کرده است که رنگ مبارک جناب امام حسن علیه السّلام سرخ و سفید بود و دیده های مبارکش گشاده و بسیار سیاه بود و خدّ مبارکش هموار بود و برآمده نبود و خط مو باریکی در میان شکم آن حضرت بود و ریش ‍ مبارکش انبوه بود و موی سر خود را بلند می گذاشت و گردن آن حضرت در نور و صفا مانند نقره صیقل زده بود و سرهای استخوان آن حضرت درشت بود و میان دوشهایش گشاده بود و میانه بالا بود و از همه مردم خوشروتر بود و خضاب به سیاهی می کرد و موهایش مُجَعّد بود وبدن شریفش در نهایت لطافت بود.
**************
ادامه نوشتار »

در نام گذاری امام حسن مجتبی (ع)

بدون نظر »

مشهور آن است که ولادت حضرت امام حسن علیه السّلام در شب سه شنبه نیمه ماه مبارک رمضان سالم سوّم هجرت واقع شد و بعضی سال دوّم گفته اند. اسم شریف آن حضرت حَسَن بود و در تورات شَبَّر است ؛ زیرا که (شَبَّر) در لغت عبری حسن است و نام پسر بزرگ هارون نیز شبّر بود، کُنیَت آن حضرت ابومحمّد است ، و القاب آن بزرگوار: سیّد و سبط و امین و حجت و برّ و نقیّ و زکیّ و مجتبی و زاهد وارد شده است
************
ابن بابویه به سندهای معتبر از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده است که چون امام حسن علیه السّلام متوّلد شد، حضرت فاطمه علیهاالسّلام به حضرت امیر علیه السّلام گفت که او را نامی بگذار، گفت : سبقت نمی گیرم در نام او بر حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله و سلّم پس او را در جامه زردی پیچیدند به خدمت حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلّم آوردند، آن حضرت فرمود: مگر من شما را نهی نکردم که در جامه زرد نپیچید او را؟ پس آن جامه زرد را انداخت و آن حضرت را در جامه سفیدی پیچید. و به روایت دیگر زبان خود را در دهان حضرت کرد و زبان آن حضرت را می مکید پس از امیرالمؤ منین علیه السّلام پرسید که او را نامی گذاشته ای ؟ آن حضرت فرمود که برتو سبقت نخواهم گرفت در نام ، حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که من نیز سبقت بر پروردگار خود نمی گیرم پس حق تعالی امر کرد به جبرئیل که از برای محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلّم پسری متولّد شده است برو به سوی زمین سلام مرا به او برسان و تهنیت و مبارک باد بگوی و بگو که علی نسبت به تو به منزله هارون است به موسی ، پس او را مسمّی کن به اسم پسر هارون .
پس جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و آن حضرت را مبارک باد گفت و گفت که حق تعالی فرموده که این مولود را به اسم پسر هارون نام کن ؛ حضرت فرمود که اسم او چه بوده ؟ جبرئیل گفت اسم او شَبَّر، آن حضرت فرمود که لغت من عربی است . جبرئیل گفت : او را حسن نام کن ؛ پس او را حسن نام نهاد و چون امام حسین علیه السّلام متولد شد حق تعالی به جبرئیل وحی کرد که پسری از برای محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلّم متولّد شده است برو او را تهنیت و مبارک باد بگو و بگو که علی از تو به منزله هارون است از موسی پس او را به نام پسر دیگر هارون مسمّی گردان .
چون جبرئیل نازل شد بعد از تهنیت ، پیغام ملک عَلاّم را به حضرت خیر الاَنام (علیه و علی آله آلاف التحیّه والسلام ) رسانید حضرت فرمود که نام آن پسر چه بود؟ جبرئیل گفت : شبیر، حضرت فرمود: زبان من عربی است ، جبرئیل گفت : او را حسین نام کن که به معنی شبیر است پس او را حسین نام کرد.
منتهی الامال

مختصری از زنگی نامه وحشی بافقی

بدون نظر »

تولد وحشی گویا در اواسط نیمه اول قرن دهم در بافق که بر سر راه یزد و کرمان واقع است، اتفاق افتاد و چون بافق را گاهی از توابع کرمان و گاه از توابع یزد به حساب می آورند، وحشی را گاهی یزدی و گاهی کرمانی گفته اند.

دوره اول زندگی وحشی در زادگاهش سپری شد. وحشی در این مدت به جز برادرش در خدمت شرف الدین علی بافقی نیز به کسب دانش و ادب مشغول بود.

وحشی بعد از فراگیری مقدمات علوم ادبی، از بافق به یزد و از آنچه به کاشان رفت و مدتی را در آن شهر به مکتب داری مشغول بود. بعد از مدتی، به یزد برگشت و در همانجا ساکن شد و به شعر و مدح پادشاهان ان شهر مشغول بود تا اینکه در سال ۹۹۱ هجری در گذشت.
خانواده وحشی از نظر ثروت، جزو خانواده های متوسط بافق بود. برادر بزرگترش، مرادی بافقی هم یکی از شاعران آن عهد بود که تاثیر زیادی در تربیت و آشنایی وحشی با محفل های ادبی داشت، اما پیش از آنکه وحشی در شعر به شهرت برسد در گذشت.
وحشی در اشعار خود چند بار نام برادرش را آورده است.

وحشی شاعری بلند همت، حساس، وارسته و گوشه گیر بود با وجود اینکه شاعران هم عصر او برای برخورداری از نعمتهای دربار گورکانی هند، امیران و بزرگان این دولت، به هند مهاجرت می گردند؛ وحشی نه تنها از ایران بیرون نرفت بلکه حتی از بافق تنها مدتی به کاشان رفت و پس از آن تمام عمرش را در یزد اقامت کرد.
او شاعری را تنها برای بیان اندیشه ها و احساسات خود به کار می گرفت و نه برای کسب مال و زراندوزی.
دوره کمالش در شاعری را در یزد گذراند و برای به دست آوردن روزی خود، تنها رجال و بزرگان یزد و کرمان را مدح کرد. در دیوانش یک قصیده در مدح شاه تهماسب و ماده تاریخی درباره وفاتش دیده می شود اما حامی واقعی او میرمران، حاکم یزد بود.

مختصری از زندگی جامی

بدون نظر »

نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد معروف به ، ملقب به خاتم الشعرا شاعر، موسیقی‌دان، ادیب و صوفی نام‌دار ایرانی ۲۴ آبان ۷۹۳ – ۲۳ شعبان ۸۱۷ هجری – بزرگترین استاد سخن بعد از عهد حافظ و به نظر بسیاری از پژوهشگران خاتم شعرای بزگ پارسی گوی است
تخلص او در شعر جامی است وی این تخلص را از دوجهت برگزید ، نخست به خاطر اینکه زادگاهش جام بود و دیگر آنکه رشحات قلمش از جرعه شیخ احمد جام معروف به ژنده پیل سرچشمه می گرفت
پدر بزگ جامی ، شمس الدین محمد دشتی از محله دشت اصفهان بود و به موجب بیدادگری ترکان و آشوب زمان در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضاوت یافت و ماندگار شد.و با دختریک نفر از اقاب امام محمد شیبانی ازدواج کرد و ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد که حاصل ازدواج او پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها با نام جامی شهرت آفاق گشت
ادامه نوشتار »

حکایت مرد هندی در جستجوی امام زمان (ع)

بدون نظر »

ابـو سـعـیـد غـانـم هـنـدی گـویـد: مـن در یـکـی از شـهـرهـای هـنـدوسـتـان که بکشمیر داخله معروفست بودم و رفقائی داشتم که کرسی نشین دست راست سلطان بودند، آنـهـا ۴۰ مـرد بـودنـد. هـمـگـی چـهـار کـتـاب مـعـروف : تـورات ، انجیل ، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه می کردند، من و آنها میان مردم قضاوت می کردیم و مـسـائل دیـنـشـان را بـه آنـهـا تـعـلیـم نـمـوده ، راجـع بـه حلال و حرامشان فتوی می دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور به ما رو می آوردند، روزی نـام رسـول خـدا را مـطرح کردیم و گفتیم : این پیغمبری که نامش در کتب است ، ما از وضعش ‍ اطلاع نداریم ، لازمست در این باره جستجو کنیم و به دنبالش برویم ، همگی راءی دادنـد و تـوافـق کـردنـد کـه مـن بـیرون روم و در جستجوی این امر باشم ، لذا من از کشمیر بـیـرون آمـدم و پـول بـسـیـاری هـمـراه داشـتـم ، ۱۲ مـاه راه رفـتـم تـا نـزدیـک کابل رسیدم ، مردمی ترک سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختی به مـن زدنـد و و بـه شـهـر کـابلم بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، بشهر بلخم فـرسـتـاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابی اسود بود، درباره من به او خـبـر دادنـد کـه : من از هندوستان بجستجوی دین بیرون آمده و زبان فارسی را آموخته ام و با فقهاء و متکلمین مباحثه کرده ام .
داود بـن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار کرد: و دانشمندان را گرد آورد تا بـا مـن مـبـاحـثـه کنند، من بآنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوی پیغمبری می بـاشـم کـه نـامـش را در کـتـابـها دیده ام . گفتند: او کیست و نامش چیست ؟ گفتم : محمد است . گـفـتـند: او پیغمبر ماست که تو در جستجویش هستی ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.
بـآنـها گفتم : من می دانم که محمد پیغمبر است ولی نمی دانم او همین است که شما معرفیش مـی کـنـید یا نه ؟ شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش روم و از نشانه ها و دلیل هایی کـه مـی دانـم از او بـپـرسـم ، اگـر همان کسی بود که او را می جویم به او ایمان آورم . گفتند: او وفات کرده است صلی الله علیه وآله . گفتم : جانشین و وصی او کیست ؟ گفتند: ابـوبـکـر اسـت . گـفتم : این که کنیه او است ، نامش را بگویید، گفتند: عبدالله ابن عثمان اسـت و او را بـقریش منسوب ساختند. گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نـسـب او را گـفـتند، گفتم : این شخص ، آن که من می جویم نیست . آن که من در طلبش هستم ، جـانـشـیـن او بـرادر دیـنـی او و پـسـر عـمـوی نـسـبـی او و شـوهر دختر او و پدر فرزندان (نـوادگـان ) اوسـت ، و آن پسر را در روی زمین ، نسلی جز فرزندان مردی که خلیفه اوست نـمـی بـاشـد، نـاگـاه هـمـه بر من تاختند و گفتند: ای امیر! این مرد از شرک بیرون آمده و بسوی کفر رفته و خون او حلال است .
من بآنها گفتم : ای مردم ! من برای خود دینی دارم که بآن گرویده ام و تا محکمتر از آن را نـیـابـم از آن دسـت بـر ندارم ، من اوصاف این مرد را در کتابهایی که خدا بر پیغمبرانش نازل کرده دیده ام و از کشور هندوستان و عزتی که در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوی او بـرآمـدم ، و چـون از پـیـغـمـبـری کـه شـما برایم ذکر نمودید تجسس کردم ، دیدم او آن پیغمبری که در کتابها معرفی کرده اند نیست ، از من دست بردارید.
حاکم آنجا نزد مردی فرستاد که نامش حسین بن اشکیب بود و او را حاضر کرد، آنگاه به او گـفـت بـا ایـن مـرد هـنـدی مـبـاحـثـه کـن ، حـسـیـن گفت : خدا اصلاحت کند. در این مجلس فقها و دانـشـمـنـدانـی هـستند که برای مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند، گفت : هر چه من می گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه کن و به او مهربانی نما.
پـس از آنـکـه بـا حـسین بن اشکیب گفتگو کردم ، گفت : کسی را که تو در جستجویش هستی هـمـان پـیـغـمـبـری است که اینها معرفی کردند، ولی موضوع جانشینش چنان که اینها گفتند نـیـست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصی و جانشین او علی بن ابـیـطـالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد می باشد.
غـانـم ابـوسـعـیـد گـوید: من گفتم : الله اکبر اینست کسی که من در جستجویش هستم ، سپس بـسـوی داود بـن عـبـاس بـازگـشـتـم و گـفـتـم : ای امیر: آنچه را می جستم پیدا کردم . و من گـواهـی دهـم که معبودی جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتاری و احسان کرد و به حسین گفت : از او دلجوئی کن .
من بسوی ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضی را که مورد نیازم بـود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در کتابهای خود می خوانیم که محمد صلی الله عـلیـه وآله آخـریـن پـیـغـمبران بوده و پس از او پیغمبری نیاید و امر رهبری بعد از او با وصی و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصی او پس از وصی دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود. پس وصی وصی محمد کیست ؟ گفت : حسن و بـعـد از او حـسین فرزندان محمد صلی الله علیه وآله اند. آنگاه امر وصیت را کشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس ‍ از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهای بنی عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودی جز جستجوی ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .
عـامـری گـویـد: سـپـس او بقم آمد و در سال ۲۶۴ همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقی از اهل سند همراه او بود که با او هم کیش بود.
عـامـری گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تـا به عباسیه (قریه ای بوده در نهر الملک ) رسیدم . مهیای نماز شدم و نماز گزاردم و دربـاره آنـچه در جستجویش برخاسته بودم ، می اندیشیدم که ناگاه شخصی نزد من آمد و گـفـت : تـو فـلانـی هـسـتـی ؟ – و اسم هندی مرا گفت : – گفتم : آری ، گفت : آقایت ترا می خواند، اجابت کن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این کوچه به آن کوچه می برد تا به خانه و باغی رسـیـد، حـضـرت را در آنـجـا دیدم نشسته است ، به لغت هندی فرمود: خوش آمدی ، ای فلان ! حـالت چـطـور اسـت ؟ و فـلانـی و فـلانـی کـه از آنـهـا جـدا شـدی چـگـونـه بـودنـد؟ تـا چهل نفر شمرد و از یکان یکان آنها احوالپرسی کرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، بـه مـن خـبـر داد و هـمـه ایـنـهـا بـه لغـت هـنـدی بـود، آنـگـاه فـرمـود: مـی خـواسـتـی بـا اهـل قـم حـج گـزاری ؟ عـرض کـردم : آری ، آقـای مـن ! فـرمـود: امـسـال بـا آنـهـا حـج مـگزار و مراجعت کن ، و سال آینده حج گزار سپس کیسه پولی که در مـقـابـلش بـود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج کن ، و در بغداد نزد فلانی – نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.
عامری گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزی (رسیدن بمقصود و دیدار امام عـلیه السلام ) بما خبر داد که رفقای ما از عقبه بر گشتند، و غانم بطرف خراسان رفت ، چـون سـال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه ای برای ما فرستاد و مدتی در آنجا بود و سپس وفات یافت – خدایش بیامرزد.
اصول کافی جلد ۲ باب زندگانی حضرت صاحب الزمان (ع) روایت ۳

مختصری از زندگانی امام زمان (ع)

بدون نظر »

آن حضرت در نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری متولد شده است .
احـمـد بـن مـحـمـد گـویـد: هنگامیکه زبیری کشته شد، این مکتوب از جانب امام حسن عسکری عـلیه السلام بیرون آمد: (((اینست مجازات کسیکه بر خدا نسبت به اولیائش دروغ بندد، او گـمـان کرد که مرا خواهد کشت و نسلم قطع میشود، چگونه قدرت خدا را مشاهده کرد؟ و بـرای و پـسـری مـتـولد شـد کـه او را (((م ح م د))) نـام گـذاشـت ، و در سال ۲۵۶

اصول کافی جلد ۲ باب زندگانیحضرت صاحب الزمان علیه السلام روایت ۱
********************
ضـوء بـن عـلی از مـردی از اهـل فـارس کـه نـامـش را بـرده نـقـل ، مـیکـنـد کـه : بـه سـامـرا آمـدم و بـه در خانه امام حسن عسکری علیه السلام چسبیدم ، حـضـرت مـرا طلبید، من وارد شدم و سلام کردم فرمود: پس دربان ما باش ، من همراه خادمان در خـانـه حـضـرت بـودم ، گـاهـی میرفتم ، هر چه احتیاج داشتند از بازار میخریدم ، و زمانیکه در خانه ، مردها بودند، بدون اجازه وارد میگشتم .
روزی(بدون اجازه ) بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود، ناگاه در اتاق حرکت و صـدائی شـنـیدم ، سپس به من فریاد زد: بایست ، حرکت مکن : من جراءت در آمدن و بیرون رفـتن نداشتم ، سپس کنیزکی که چیز سرپوشیده ای همراه داشت ، از نزد من گذشت : آنگاه مـرا صـدا زد کـه درآی، مـن وارد شـدم و کـنـیز را هم صدا زد، کنیز نزد حضرت بازگشت ، حضرت به کنیز فرمود: از آنچه همراه داری، روپوش بردار، کنیز از روی کودکی سفید و نـیـکو روی پرده برداشت ، و خود حضرت روی شکم کودک را باز کرد، دیدم موی سبزی کـه بـسـیـاهـی آمیخته نبود از زیر گلو تا نافش روئیده است ، پس فرمود: این است صاحب شـمـا و بـه کـنـیـز امـر فـرمود که او را ببرد، سپس من آن کودک را ندیدم ، تا امام حسن علیه السلام وفات کرد
اصول کافی جلد ۲ باب اشـــاره و نـــص بـــر صـــاحـــب خـــانـــه (امـــام زمـــان عجل الله تعالی فرجه و) علیه السلام روایت ۶