دفن بدن مطهر حضرت زهرا (س)

بدون نظر »

عـلامـه مـجـلسی از (مصباح الانوار) نقل کرده واواز حضرت صادق علیه السّلام از پدران بـزرگـوار خود که چون امیرالمؤ منین علیه السّلام حضرت فاطمه علیهاالسّلام را در قبر گذاشت گفت :
بـِسـْمِ الله الرَّحـْمـنِ الرَّحـیمِ بِسْمِ الله وَبِالله وَعَلی مِلَّهِ رَسُولِ الله مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِالله صـلی الله عـلیـه وآله و سلّم سَلَّمْتُکِ اَیَّتُهَا الصِّدّیقَهُ اِلی مَنْ هُوَ اَوْلی بِکِ مِنّی وَرَضیتُ لَکِـِما رَضـِی َ الله تـَعالی لَکِ؛ پـس تـلاوت فرمود: (مِنْه ا خَلَقْناکُمْ وَفیها نُعیدُکُمْ وَمِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهً اُخْری ).
پـس چـون خـاک بر اوریخت امر فرمود که آب بر آن ریختند پس نشست نزد قبر آن حضرت بـا چـشـم گـریان ودل محزون وبریان ، پس عباس عموی آن حضرت دستش ‍ را گرفت واز سر قبر اوببرد.

درد دل حضرت علی (ع) با پیامبر هنگام دفن حضرت زهرا (س)

بدون نظر »

شـیـخ طـوسـی وکـُلیـنـی بـه سـنـدهـای مـعـتـبـر از حـضرت امام زین العابدین وامام حُسین علیهماالسّلام روایت کرده اند که چون حضرت فاطمه علیهاالسّلام بیمار شد وصیّت نمود بـه حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام کـه کـتـمـان کـنـد بـیـمـاری اورا ومردم را بر احـوال اومـطـلع نـگـردانـد واعـلام نـکـنـد اَحـَدی را بـه مـرض او؛ پـس حـضـرت بـه وصیّت اوعمل نموده خود متوجّه بیمارداری اوبود واَسماء بنت عُمَیْس آن حضرت را در این امور معاونت مـی کـرد ودر ایـن مـدت احـوال اورا پنهان می داشتند از مردم ، چون نزدیک وفات آن حضرت شـد وصـیـّت فـرمـود کـه حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام خـود مـتـوجـه غـسـل وتـکفین اوشود ودر شب اورا دفن نماید وقبرش را هموار کند؛
ادامه نوشتار »

ذکری از سید مرتضی

بدون نظر »

داستان این که شیخ مفید فاطمه (ع ) را به خواب دید، که دو فرزند خود ((حسن )) و ((حسین )) را به نزد او آورد و گفت : به دو فرزند من دانش ‍ بیاموز! و روز دیگر ((فاطمه )) – دختر ((الناصر)) – فرزندان خویش ‍ ((رضی )) و ((مرتضی )) را آورد و گفت : این دو را علم بیاموز! مشهور است
***********************.
سید مرتضی که – روحش قدسی باد! – لاغر اندام بود و به کودکی ، با برادرش – سید رضی نزد ((ابن نباته )) – صاحب خطب – درس ‍ می خواند.
***********************.
سید مرتضی که – روحش قدسی باد! – به شاگردانش ماهیانه می داد و دانش های بسیاری را تدریس می کرد. در یکی از سال ها، قحطی شدیدی به مردم روی آورد و مردی یهودی برای به دست آوردن غذای روزانه حیله ای اندیشید. چنین که روزی به مجلس درس سید آمد و از او اجازه خواست ، تا نزدش نجوم بخواند. سید نیز او را اجازه داد و دستور داد، تا جیره او را روزانه دهند. مرد، چندی نزد او درس خواند و به دست او اسلام آورد
***********************.
ابن براج بیست ، یا سی سال سمت داوری ((طرابلس )) را عهده دار بود. ((شیخ جعفر توسی )) آنگاه که نزد ((سید مرتضی )) درس ‍ می خواند، دوازده دینار ماهانه داشت . و ((ابن براج )) ماهانه هشت دینار دریافت می کرد.
***********************.
روزی ((شیخ مفید)) به مجلس درس سید آمد. سید برخاست و شیخ را به جای خویش نشاند و خود روبروی او نشست شیخ ، اشارت کرد تا سید در حضور وی به تدریس بپردازد، چه ، از فصاحت گفتار او به شگفت می آمد. سید، روستایی را وقف کرده بود که درآمد آن ، صرف کاغذ فقیهان می شد
.کشکول شیخ بهایی

حکایتی از منصور حلاج

بدون نظر »

روایت شده است که : ((حلاج )) در بغداد فریاد می کشید و می گفت : مرا از خدا به فریاد رسید! مبادا مرا با نفسم رها کند! با بدان خو گیرم . یا مرا از نفسم باز ستاند که طاقت نمی آرم . گویند: انگیزه قتل او، همین بود.
از اشعار اوست :
جان مرا عشق های پراکنده ای بود، و چون چشمم به جمال تو افتاد، همه را از یاد بردم . این بود که دیگران به من حسد ورزید و چون تو مولای من شدی ، من مولای همگان شدم . دین و دنیا را به مردم واگذاشتم و به یاد تو پرداختم . ای دین و دنیای من .
کشکول شیخ بهایی

فتوای علما در قتل حلاج

بدون نظر »

در تاریخ یافعی آمده است که : علمای بغداد، بر قتل ((حسین منصور حلاج )) اتفاق کردند و فتوی نوشتند و او می گفت : زنهار! از خون من بپرهیزید! و در همه مدتی که فتواها می نوشتند، همین می گفت . سرانجام ، او را به زندان بردند و خلیفه ((المقتدر)) فرمان داد، تا او را به رئیس ‍ شهربانان سپردند، تا هزار تازیانه اش زنند و اگر نمیرد، او را هزار تازیانه دیگر زنند.
سپس گردنش بزنند. آنگاه ، وزیر، او را به شهربانان سپرد و گفت : اگر نمرد، دست ها و پاها و سرش ببرند و پیکرش بسوزانند و گفت : از نیرنگش بپرهیز! آنگاه ، او را به دروازه ((باب طاق )) بردند، بند بر نهاده و مردم بسیار بر او گرد آمده بودند. هزار تازیانه اش بزدند و آهی نکرد.
پس دست ها و پاها و سرش بریدند و پیکرش بسوختند و سرش به پل آویختند و آن ، به سال ۳۰۹ بود.
کشکول شیخ بهایی

ارسطو

بدون نظر »

ارسطو: ارسطو، پیشوای مشهور و معلم اول و حکیم مطلق است که در نخستین سال از پادشاهی اردشیر متولد شد و چون به هفده سالگی رسید، پدرش او را برای آموختن دانش ، به افلاطون سپرد. و او، بیست و چند سالی نزد استاد پایید و او را از این روی ((معلم اول )) گفته اند، که واضع منطق است . و آن را از ((قوه )) به ((فعل )) آورد. و از این حیث ، کار او، شبیه به کار واضعان ((نحو)) و ((عروض )) است . زیرا نسبت ((منطق )) با((معانی ))، همچون نسبت ((نحو)) است به ((سخن )) و ((عروض )) به ((شعر)). سپس گفت : کتاب های ارسطو در طبیعیات و الهیات و اخلاق معروف است و شرح های بسیاری بر آن ها نوشته اند. و ما، در توضیح شیوه او، ((شرح تامسطیوس )) را که پیشرو متاخران است و رئیس آنان ((بو علی سینا)) برگزیده است ، انتخاب کرده ایم .
ادامه نوشتار »

حکایتی از منصور حلاج

بدون نظر »

چون ((حلاج )) را برای کشتن آوردند، نخست دست راستش بریدند، پس دست چپ . و سپس پایش . حلاج ترسید که از رفتن خون ، رویش به زردی گراید. آنگاه دست بریده به چهره نزدیک کرد و خون بر آن پاشید تا زردی آن پنهان دارد. آنگاه خواند:
خویشتن را به بیماری ها تسلیم نداشتم ، مگر این که می دانستم که وصل ، مرا حیات دوباره می بخشد. جان عاشق از آن روشکیباست ، که آن که او را به درد مبتلا داشته است ، درمان کند.
و چون آویختندش . گفت : ای یاور ناتوانان ! مرا در ناتوانیم دریاب ! و چنین خواند:
مرا چیست ؟ جفا نکرده ، بر من جفا می رانند، و نشانه های هجران ، پنهان نمی ماند. ترا می بینم که مرا در هم می آمیزی و می نوشی . و پیمان تو این بود، که مرا نیامیخته بنوشی .
ادامه نوشتار »

حکایتی از شیخ علی بن سهل صوفی اصفهانی

بدون نظر »

شیخ علی بن سهل صوفی اصفهانی ، به فقیران و صوفیان می بخشید و به آنان نیکی می کرد. روزی ، گروهی از آنان به نزد او آمدند و چیزی نداشت تا به ایشان دهد. شیخ به نزد یکی از دوستان خویش رفت و از او چیزی خواست تا به ایشان دهد. شیخ به نزد یکی از دوستان رفت و از او چیزی خواست تا به فقیران دهد. مرد، درهمی چند به او داد و از کمی آن عذر خواست و گفت : اینک ! به ساختن خانه مشغولم و هزینه زیاد دارم و عذر مرا بپذیر! شیخ گفت : هزینه بنای خانه تو چندست ؟ گفت چیزی در حدود پانصد درهم . شیخ گفت : آن ها را به من ده ! تا به فقیران دهم ، و من خانه ای در بهشت به تو می بخشم . و بدان پیمان می کنم .
ادامه نوشتار »

گوشوارگان عرش

بدون نظر »

رسول خدا (ص) فرمود:
روز قیامت عرش پروردگار جهانیان را بهر زینتى زیور کنند و دو منبر نور آورند که طول هر کدام صد میل است و یکى را بر راست عرش نهند و یکى را بر چپ عرش و حسن و حسین را بیاورند و حسن بر یکى برآید و حسین بر دیگرى پروردگار تبارک و تعالى عرش خود را به آنها بیاراید چنانچه زن به دو گوشواره زیور بندد.

قاسم انوار تبریزى

بدون نظر »

سید بزرگوار ((قاسم انوار تبریزى )) مدفون در ولایت جام که – روانش ‍ پاک باد! – در آغاز کار، از ملازمان شیخ ((صدرالدین اردبیلى )) بود و سپس ، به ملازمت شیخ ((صدرالدین على یمینى )) پیوست . او منزلتى عظیم داشت و به سال ۸۳۷ وفات یافت و در ولایت جام در قریه ((خرگرد)) به خاک سپرده شد. او بسیار با شیفتگان همنشینى داشت و با آنان سخن مى گفت : از قول خود وى گفته اند: هنگامى که به روم رسیدم ، شنیدم که در آنجا شیفته ایست و به نزد او رفتم و هنگامى که او را دیدم ، شناختم . زیرا، به روزگار دانش آموزى ، در تبریز او را دیده بودم ، پس ، به او گفتم : چگونه به این حال ، راه یافتى ؟ گفت : هنگامى که در مرحله ((تفرقه )) خاطر بودم ، هر صبح که بر مى خاستم ، کسى از سوى راست و کسى سوى چپ ، مرا به خود مى کشید. تا روزى بر خاستم و چیزى را به من در پوشاندند، که مرا از آن ((تفرقه )) رها ساخت . سید یاد شده که – رحمت خدا بر او باد! – هنگامى که این سرگذشت را مى گفت اشکش ‍ مى ریخت
کشکول شیخ بهایی