سر نان جوین سلامت باد

بدون نظر »

از سمور و حریر بیزارم
باز میل قلندری دارم
تکیه بر بستر منقش، بس
بر تنم، نقش بوریاست هوس
چند باشم مورع‌الخاطر
ز استر و اسب و مهتر و قاطر
تا کی از دست ساربان نالم
که بود نام او گم از عالم
چند گویم ز خیمه و الجوق
چند بینم کجاوه و صندوق
گر نباشد اطاق و فرش حریر
کنج مسجد خوش است، کهنه حصیر
گر مزعفر مرا رود از یاد
سر نان جوین سلامت باد
شیخ بهایی
سمور ——- پوستین سمور
مزعفر —– غذایی که در آن زعفران استفاده شده
الجوق —- آلاچیق

دشمن ترین مردم به خدا

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﺍﻯ ﻗﺮﻳﺶ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺎﺯﻳﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﻯ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺗﻨﻰ ﻭ ﮔﺮﺍﻣﻰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺟﺰ ﺑﻪ ﭘﺮﻫﻴﺰﮔﺎﺭﻯ ﻭ ﻛﺎﺭﻯ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺎ ﻗﺼﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﺎﺑﺪ ﻭ ﺑﻨﺪﮔﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺩﺍﻧﻰ. ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺵ ﺩﺷﻤﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﻛﺴﻰ ﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﭘﻴﺮﻭ ﻛﺴﻰ ﻭ ﺍﻣﺎﻣﻰ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﻧﺪ».
خصال صدوق

حفظ زبان

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ: «ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺆﻣﻦ ﺗﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪدر نامه عملش ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﻴﻜﻰ ﻣﻰ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺳﺨﻦ ﺧﻮﺏ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﻴﻜﻰ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺑﺪﻯ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻣﻰ ﻧﻮﻳﺴﻨﺪ.
-خصال صدوق

حق برادر مومن

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﻤﺘﺮﻳﻦ ﺣﻖ ﻣﺆﻣﻦ ﺑﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: «ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻥ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﻣﺪﻫﻰ، ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﻘﺪﻡ ﮔﺮﺩﺍﻧﻰ».
خصال صدوق

کلید بدی ها

بدون نظر »

– ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ (ﻉ) ﮔﻔﺘﻪ: ﺧﺸﻢ ﻛﻠﻴﺪ ﻫﺮ ﺑﺪﻳﺴﺖ.
-ترجمه خصال صدوق

دانا ترین مردم

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﻋﻠﻰ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ (ﻉ) ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺎﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ، ﮔﻔﺖ: «ﺁﻥ ﻛﺴﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺧﻮﻳﺶ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﺪ».
-خصال صدوق

سرچشمه خشم

بدون نظر »

ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ (ﻉ) ﮔﻔﺖ: «ﺣﻮﺍﺭﻳﻮﻥ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻴﺴﻰ ﺑﻦ ﻣﺮﻳﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻯ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﻧﻴﻜﻮﻯ، ﺑﮕﻮﻯ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ: ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮﻳﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺧﺸﻢ ﺧﺪﺍﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﺍﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﮕﻴﺮﻳﺪ. ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﻢ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺟﺒﺎﺭﻯ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ.
خصال صدوق

دیوان حسابست و کتابست در اینجا

۱ نظر »

هشدار که هر ذره حسابست در اینجا
دیوان حسابست و کتابست در اینجا
حشرست و نشورست و صراطست و قیامت
میزان ثوابست و عقابست در اینجا
فردوس برین است یکی را و یکی را
انکال و جحیمست و عذابست در اینچا
آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است
با دوست خطابست و عتابست در اینجا
آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت
بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا
بیند همه پاداش عمل تازه بتازه
باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا
با زاهدش ارهست خطائی بقیامت
باماش هم امروز خطابست در اینجا
امروز بپاداش شهیدان محبت
زآن روی برافکنده نقابست دراینجا
زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا
صوفیست که اورامی نابست در اینجا
آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید
از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا
دوری که نبیند مگر از دور قیامت
در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا
بیدار نگردد مگر از صور سرافیل
مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا
هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض
سرسوی حق و پا برکابست در اینجا
صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا
معمور بود گرچه خرابست در اینجا
فیض

در مدح هنر

بدون نظر »

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
وقتی افتاد فتنه‌ای در شام
هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزیرى پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل
به گدایی به روستا رفتند
سعدی

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن

بدون نظر »

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن
همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن
بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن
گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن
چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن
هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
پروین اعتصامی