حکایت بهلول وکودکان

بدون نظر »

بهلول نشسته بود و كودكان او را می آزردند و او می گفت : ((لا حول و لا قوة الا بالله )) و تكرار می كرد. چون آزردن او به دراز كشید، برخاست و با عصای خویش به آنان حمله برد و می گفت : به سردار سپاه حمله می برم و باكی ندارم كه بمانم ، یا كشته شوم .
كودكان ، از ترس ، به روی هم می افتادند. بهلول گفت : سپاه شكست خورد. امیرالمؤمنین گفته بود: در جنگ پشت نكنیم و از پی گریخته نرویم و مجروح را نیازاریم .

حکایت ثمامه بن اشرس با دیوانه

بدون نظر »

ثمامة بن اشرس گفت : از سوی هارون الرشید، به تیمارستان گسیل شدم ، تا نارسایی های آنجا را بهبود بخشم . در میان دیوانگان ، جوانی زیباروی دیدم كه به نظر می آید، دیوانه نیست . با او سخنی گفتم . و او گفت ای ثمامه ! تو می گویی : بنده باید پیوسته باید شكر نعمت خداوندی بگوید. و چون به گرفتاری دچار شود، شكیبایی ورزد. گفتم : چنین است . دیوانه گفت : اگر تو مست بودی و خوابیدی و غلام تو برخاست و ترا ناخواسته آزرد. بگو ببینم كه این نعمتی است كه باید آنرا سپاس گویی ، یا بلیه ای است كه باید بر آن شكیبا باشی ؟. ثمامه گفت : شگفت زده ماندم و ندانستم كه چه گویم ؟.
ادامه نوشتار »

لطایف

بدون نظر »

اصمعی گفت : شنيدم ، كه باديه نشينی می گفت : پروردگارا! مادرم را ببخش ! گفتم : از چه پدرت را نگويی . گفت : پدرم حيله ای داند تا خويش ‍ را برهاند. مادرم زنی ضعيف است .

نامه غزالی به نظام الملک

بدون نظر »

نامه ايست كه ((غزالی )) به نظام الملك نوشته است و در آن ، خواهش او را كه پذيرفتن تدريس در نظاميه بغداد از سوی غزالی بود و در آن وعده منصب های عالی داده شده بود، پاسخ گفته است . غزالی ، پس از آن كه زهد پيشه كرد، از تدريس در نظاميه دست كشيد.
((بسم الله الرحمن الرحيم : و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات )). بدان ! كه مردم ، در توجه كردن به آنچه بدان روی آورده اند، سه دسته اند. نخستين ، عوام اند، كه به دنيای گذرا اكتفا كرده اند. و پيامبر (ص ) آنان را باز داشته است . در سخن خويش كه فرموده است : هيچگاه دو گرگ درنده با گله گوسفند چنان نكنند، كه مال دوست و اسرار افكار با دين وی كنند. و گروه دومين خواص قوم اند، كه آخرت را بر دنيا برتری نهند و دانند كه آخرت بهتر است و از اين رو، در دنيا به كار نيك پردازند. پيامبر (ص ) اينان را نيز به كوتاهی در عمل نسبت داده است كه فرموده است : دنيا بر آخرت جويان حرام است . و آخرت بر دنيا جويان . و اين دو، بر خدا جويان . و گروه سوم ، ويژگان اند، و آنانند كه دانسته اند كه بالای هر چيزی ، چيز ديگری است و آن ، ناپايدار است و انسان دانا، ناپايدار را دوست ندارد. و به حقيقت دانسته اند. كه دنيا و آخرت ، برخی از آفريده های خدايند و مهم ترين امور دنيای ، دو امر ميان تهی اند. يعنی : خوردن و زناشويی كردن . و در اين دو كار، همه حيوانات با آدميان شريكند. و رتبه والايی نيست . بدين سبب ، از آن ، روی برتافته اند و به پروردگار خويش ‍ روی آورده اند.
ادامه نوشتار »

لطیفه

بدون نظر »

سور چرانی ، فرزند را گفت : پسركم ! اگر در مجلسی ، جا، بر تو تنگ بود، كسی را كه در كنار تست ، بگو: مبادا جای شما را تنگ كرده باشم ! و او، از جای خود می جنبد و جا بر تو باز می شود.

حکایتی از عمر خیام

بدون نظر »

عمر خيام با همه چيرگی كه در فنون حكمت داشت . بد خوی بود و در ياد دادن ، بخل می ورزيد. و چه بسيار كه در پاسخی كه از او می شد، سخن به درازا می كشاند و به ذكر مقدمات دور می پرداخت و با سرگرم شدن به چيزهايی كه به پرسش مربوط نبود، از پرداختن به متن پرسش شانه خالی می كرد. روزی حجة الاسلام غزالی به نزد او رفت و از او پرسيد كه : چرا بخشی از اجزای فلك ، با آن كه با بخش های ديگر شبيه است . قطبيت يافته ؟ اما خيام سخن به درازا كشاند و از اين آغاز كرد كه : حركت از كدام مقوله است ؟ و چنان كه شيوه او بود، از ورود به سؤ ال طفره رفت . و سخن خويش به درازا كشاند كه اذان ظهر گفتند. و غزالی گفت : ((جاءالحق و زهق الباطل )) و بيرون رفت .

ارزش هنر آموزی

بدون نظر »

در تاريخ حكمای شهرزوری آمده است كه : كشتی يی به دريا شكست و مردی از آن ، به جزيره ای افتاد. بر زمين ، شكلی هندسی كشيد. برخی از مردم جزيره ديدند، و او را به نزد پادشاه بردند. پادشاه ، او را گرامی داشت . و نعمت بخشيد و به ديگر نقاط كشور نوشت كه : ای مردم ! هنر بياموزيد! كه اگر كشتی شما در دريا بشكند نيز با شماست .
کشول شیخ بهایی

حکایتی از كثير عزة

بدون نظر »

در يكی از كتابهای تاريخی ديدم كه : ((كثير عزة )) را فضی بود و خليفه های بنی اميه ، اين می دانستند. اما، چون به همنشينی با او علاقه داشتند، پنهان می داشتند.

كثير عزة بر عبدالملك بن مروان وارد شد. عبدالملك او را گفت : ترا به علی بن ابی طالب سوگند! عاشق تر از خويش ديده ای ؟ گفت : ای امير! اگر به خويش نيز سوگند می دادی ، می گفتم . آری ! وقتی ، از صحرايی می گذشتم و به مردی برخوردم كه دامی نهاده بود. او را گفتم : چه چيز ترا اينجا نشانده است ؟ گفت : گرسنگی ، من و زن و فرزندانم را هلاك كرد. دامی گسترده ام ، شايد صيدی بدان افتد! كه امروز ما را كفايت كند. او را گفتم خواهی كه من نيز با تو بنشينم ؟ و چون صيدی بدان افتد، نيمی تو و نيمی مرا باشد؟ گفت : آری ! در اين هنگام ، ماده آهويی به دام افتاد، و ما هر دو به گرفتن آن شتاب كرديم . اما، او زودتر رسيد و آهو را از دام باز رهاند. او را گفتم : چرا چنين كردی ؟ گفت : بر او رقت آوردم . چه ، به ليلی شباهت داشت .
کشکول شیخ بهایی

لطایفی از سخن بزرگان

بدون نظر »

مردی ((اسخنيس )) حكيم را دشنام داد. و او از پاسخ آن خودداری كرد. حكيم را گفتند: چرا پاسخ نگويی ؟ گفت : از ستيزی كه در آن ، پيروز شرورتر از شكست خورده است ، وارد نشوم .
****************
ديوجانس حكيم را گفتند: ترا خانه ای هست كه در آن بياسايی ؟ گفت : از آن رو خانه خواهند، كه در آن بياسايند. و من ، آنجا كه آسايم ، خانه منست
********************
به روزگار ديوجانس ، نقاشی ، حرفه خويش رها كرد و به پزشكی پرداخت و ديو جانس او را گفت : آفرين بر تو! چون ديدی كه خطای در صورتگری ، به چشم می آيد، به طب روی آوردی كه خطای آن زير خاك پنهان می شود.
*************************
ديوجانس مرد پرخور چاقی را ديد و او را گفت : بر تن تو جامه ايست كه بافته دندان های تست .
کشکول شیخ بهایی

کودکی کوزه ای شکست وگریست

بدون نظر »

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست

چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته‌ام
دل من هم دل است، آهن نیست

روی مادر ندیده‌ام هرگز
چشم طفل یتیم، روشن نیست

کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من بهیچ دامن نیست

خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من، که مادر من نیست

از چه، یک دوست بهر من نگذاشت
گر که با من، زمانه دشمن نیست

دیشب از من، خجسته روی بتافت
کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست

من که دیبا نداشتم همه عمر
دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست

طوق خورشید، گر زمرد بود
لعل من هم، به هیچ معدن نیست

لعل من چیست، عقده‌های دلم
عقد خونین، بهیچ مخزن نیست

اشک من، گوهر بناگوشم
اگر گوهری به گردن نیست

کودکان را کلیج هست و مرا
نان خشک از برای خوردن نیست

جامه‌ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست

ترسم آنگه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از تن نیست

کودکی گفت: مسکن تو کجاست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست

رقعه، دانم زدن به جامهٔ خویش
چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست

خوشه‌ای چند میتوانم چید
چه توان کرد، وقت خرمن نیست

درسهایم نخوانده ماند تمام
چه کنم، در چراغ روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا، بهر من نشیمن نیست

بر پلاسم نشانده‌اند از آن
که مرا جامه، خز ادکن نیست

نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده، فهم این فن نیست

همگنانم قفا زنند همی
که ترا جز زبان الکن نیست

من نرفتم بباغ با طفلان
بهر پژمردگان، شکفتن نیست

گل اگر بود، مادر من بود
چونکه او نیست، گل بگلشن نیست

گل من، خارهای پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح بسر
که چو تو، هیچ طفل کودن نیست

من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست

پشت سر اوفتادهٔ فلکم
نقص حطی و جرم کلمن نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است، بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست

چه کنم، خانهٔ زمانه خراب
که دلی از جفاش ایمن نیست
پریون اعتصامی برگفته از سایت گنجور