محمد از پدرش روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) راجع به گفتار خداى تعالى پرسیدم که فرماید: (آیا داستان حادثه فرا گیرنده بتو رسیده ) (سوره غاشیه ) فرمود: حضرت قائم است که آنها را با شمشیر فرا گیرد، عرض کردم : (چهره هائى در آنروز ترسانند) (یعنى چه ؟) فرمود: فروتن و زبونند که توانائى جلوگیرى ندارند، عرض کردم ؟ (عامله – عمل کننده ) (یعنى چه ؟) فرمود: یعنى بغیر آنچه خدا نازل فرموده عمل کرده اند، عرض کردم : (ناصبه – نصب کننده ) (یعنى چه ؟) فرمود: یعنى غیر زمامداران به حق را منصوب کرده اند، عرض کردم : (داخل آتش سوزان شوند) (معنایش چیست ؟) فرمود: داخل آتش جنگ دنیا در زمان حضرت قائم گردند و در آخرت در آتش دوزخ
و نیز ابوبصیر گوید: پرسیدم از امام صادق (علیه السلام ) درباره گفتار خداى عزوجل که فرماید: (سوگند به خورشید و تابشش ) (سوره شمس ) فرمود: مقصود از خورشید رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است که خداى عزوجل بوسیله او دین را براى مردم روشن کرد، عرض کردم : (و سوگند به ماه وقتى که از پى آن در آید) (معنایش چیست )؟ فرمود: مقصود امیر المؤ منین (علیه السلام ) است که از پى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آمد، و آن حضرت دانش را بطور کامل در او دمید (چنانچه ماه از خورشید کسب نور مى کند على (علیه السلام ) از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) کسب دانش کرد) گوید: عرض کردم : (و سوگند به شب وقتى که زمین را فرا گیرد) (تفسیرش چیست ؟) فرمود: آنها پیشوایان ناحق هستند که از روى خودسرى در برابر خاندان رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) کار خلافت را بدست گرفتند و به مسندى نشستند که خاندان رسول بدان مسند سزاوارتر از ایشان بودند، پرده تاریکى را با ستم و انحراف خود بر دین خدا پوشاندند و خداوند کار آن را به این بیان حکایت کرده که فرمود: (و سوگند به شب وقتى که زمین را فرا گیرد) گوید: عرض کردم : (سوگند به روز هنگامیکه زمین را روشن کند) (معایش چیست ؟) فرمود: او امام از نژاد فاطمه علیها السلام است که از دین رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از او پرسش شود و او آن را براى پرسش کننده روشن و آشکار سازد و خدا عزوجل این جریان را بدین گفتار حکایت کرده که فرمود: (سوگند به روز هنگامیکه آن را روشن کند).
ابوبصیر گوید: به امام صادق (علیه السلام ) عرض کردم (چگونه است ) گفتار خداى عزوجل (که فرماید:) (این کتاب ما است که به حق بر شما سخن کند…) (سوره جاثیه آیه ۲۸) فرمود:
کتاب سخن نگفته و هرگز سخن نگوید، و این رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است که به کتاب سخن کند، خداى عزوجل در این آیه فرماید: (این کتاب خدا است که بر شما به حق خوانده شود) (یعنى (ینطق ) بصیغه مجهول یا (علیکم ) را بتشدید یاء قرائت فرمود که معناى آن چنین است : این کتاب خدا است که (على ) شما به حق آن را مى خوانید). گوید: من عرض کردم : قربانت ما این آیه را این طور نمى خوانیم ؟
فرمود: به خدا جبرئیل آن را اینگونه بر محمد (صلى الله علیه و آله ) نازل فرمود، و این نیز از جمله آیاتى است که در کتاب خدا (از نظر قرائت ) تحریف شده .
از آن حضرت (ع) روایت شده که فرمود:
نماز نافله تقرب بدرگاه خدا است براى هر مؤمن.
حج جهاد هر ناتوانست،
براى هر چیزى زکاتیست و زکاه تن روزهاى مستحبى است،
بهترین عبادت پس از معرفه انتظار فرج است،
هر که پیش از ستایش بر خدا و صلوات بر پیغمبر (ص) دعا کند چون کسیست که بىزه کمان کشد،
هر که یقین بعوض گرفتن دارد عطا بخشى کند،
راستى مرد کسیست که میانه روى کند،
تدبیر نیمى از زندگى است، و مهرورزى با مردم نیمى از عقل است،
هم بسیار مایه پیریست، و شتابزدگى کجخوئیست،
کمى عیال یکنوع توانگریست،
هر که پدر و مادر را اندوهگین کند آنان را ناسپاسى کرده،
هر که هنگام مصیبت دست بر زانو زند یا بدست دیگر کوبد اجر خود را برده، مصیبتى که با صبر اجر دارد مصیبت نیست،
استرجاع (گفتن إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) هنگام آسیب رسیدنست،
احسان بجا نیست مگر بدین دار یا بخانواده دار.
خدا کمک را باندازه مصرف نازل میکند، و صبر را باندازه مصیبت،
هر که اقتصاد کند و قناعت نماید نعمتش بپاید، و هر که بىجا خرج کند یا بىاندازه نعمتش از دست برود.
پرداخت امانت و راستى روزى آورند، و خیانت و دروغ ندارى و دوروئى،
چون خدا بد مورچه را خواهد بدو دو بال دهد تا بپرد و پرندههایش بخورند، احسان در نظر مؤمن احسان نیست مگر با سه شرط، کوچک شمردن، و نهان داشتن، و فورى بودن،
هر که احسان خود را بمؤمن کم شمرد برادر خود را بزرگ شمرده، و هر که احسانش بوى بزرگ شمرد برادر را کم گرفته،
هر که احسانى که کرده نهان دارد ستوده کردار است، و هر که در انجام وعده خود شتاب کند عطاى خود را گوارا کرده.
تحف العقول
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر
الشاهُ نظیفهٌ و الفیلُ جیفهٌ.
اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
ادامه نوشتار »
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ
ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
گلستان سعدی در سیرت پادشاهان حکایت ۱
دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبه الاَمر آن یکی علاّمه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
گلستان سعدی در فضیلت قناعت حکایت۲
یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمیآید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.
نور گیتی فروز چشمه هور
زشت باشد به چشم موشک کور
گلستان سعدی باب چهارم در فواید خاموشی حکایت ۱
از عجائب روزگار آنکه فواره زندگى برمکیان آنچنان سرنگون شد که محمد بن عبدالرحمان هاشمى نقل مى کند روز عید قربانى بود، نزد مادرم رفتم ، دیدم زنى فرتوت با لباسهاى مندرس نزد مادرم نشسته و صحبت مى کند، مادرم گفت : این زن را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : این ((عباده )) مادر جعفر برمکى است ، من وقتى که او را شناختم با او قدرى صحبت کردم و لحظه به لحظه از وضع او تعجب مى کردم ، تا آنکه از او پرسیدم اى مادر از شگفتیهاى دنیا چه دیده اى ؟
گفت : اى پسر جان ! روز عیدى مثل چنین روز بر من گذشت در حالى که چهارصد کنیز در خدمت من ایستاده بودند و من مى گفتم پسرم جعفر، در اداى حق من کوتاهى کرده ، باید کنیزان و خدمتکاران من بیشتر باشند.
و امروز هم یک عید است که بر من مى گذرد، یگانه آرزویم این است که دو پوست گوسفند داشته باشم ، یکى را فرش و دیگرى را لحاف خود کنم .
محمد مى گوید: من پانصد درهم به او دادم ، و از این عطاى ناچیز من فوق العاده خوشحال شد
نوشار مشابه
نمونه ای ازبخشش برمکیان
داستانی عبرت آموز از خاندان برمکی
پس از اینکه هارون الرشید، برمکى ها را برانداخت ، ممنوع کرد که کسى نام برمکى ها را ببرد، و از فضیلت آنها سخن بگوید، و این موضوع در سراسر کشور رعایت مى شد، تا اینکه بوى گفتند:
پیرمردى هر شب در کاخهاى خراب شده برمکیان مى نشیند و به مدح و تمجید آنها مى پردازد و ورد و ذکرش ، ذکر فضائل براى برمکیان است .
هارون در خشم شد و دستور احضار او را داد، وقتى که پیرمرد نزد هارون آمد، آثار خشم را از سیماى هارون مشاهده کرد.
گفت : پیش از آنکه بر من آسیب برسانى به من مهلت بده که علت مدیحه سرائیم از برمکیان را معروض دارم .
ادامه نوشتار »