دی 18
آسمان بیستون پر نور شد
و آن ستون از فرقتش رنجور شد
وصف او در گفت چون آید مرا
چون عرق از شرم خون آید مرا
او فصیح عالم و من لال او
کی توانم داد شرح حال او
وصف او کی لایق این ناکس است
واصف او خالق عالم بس است
ای جهان با رتبت خود خاک تو
صد جهان جان خاک جان پاک تو
انبیا در وصف تو حیران شده
سرشناسان نیز سرگردان شده
ای طفیل خندهٔ تو آفتاب
گریهٔ تو کار فرمای سحاب
هر دو گیتی گرد خاک پای تست
در گلیمی خفتهای، چه جای تست
سر برآور از گلیمت ای کریم
پس فرو کن پای بر قدر گلیم
محو شد شرع همه در شرع تو
اصل جمله کم ببود از فرع تو
ادامه نوشتار »
دی 18
تا دم آخر که بر میگشت حال
شوق کرد از حضرت عزت سؤال
چون دلش بیخود شدی در بحر راز
جوش او میلی برفتی در نماز
چون دل او بود دریای شگرف
جوش بسیاری زند دریای ژرف
در شدن گفته ارحنا یا بلال
تا برون آیم ازین ضیق خیال
باز در باز آمدن آشفته او
کلمینی یا حمیرا گفته او
زان شد آمد چون بیندیشد خرد
میندانم تا برد یک جان ز صد
عقل را در خلوت او راه نیست
علم نیز از وقت او آگاه نیست
ادامه نوشتار »
دی 18
داعی ذرات بود آن پاک ذات
در کفش تسبیحزان کردی حصات
ز انبیا این زینت وین عز که یافت
دعوت کل امم هرگز که یافت
نور او چون اصل موجودات بود
ذات او چون معطی هر ذات بود
واجب آمد دعوت هر دو جهانش
دعوت ذرات پیدا و نهانش
جزو و کل چون امت او آمدند
خوشه چین همت او آمدند
روزحشر از بهر مشتی بی عمل
امتی او گوید و بس زین قبل
حق برای جان آن شمع هدی
میفرستد امت او را فدی
در همه کاری چو او بود اوستاد
کار اوست آنرا که این کار اوفتاد
گرچ او هرگز به چیزی ننگریست
بهر هر چیزیش میباید گریست
ادامه نوشتار »
دی 18
حق چو دید آن نور مطلق در حضور
آفرید از نور او صد بحر نور
بهر خویش آن پاک جان را آفرید
بهر او خلقی جهان را آفرید
آفرینش را جزو مقصود نیست
پاک دامنتر ازو موجود نیست
آنچه اول شد پدید از غیب غیب
بود نور پاک او بیهیچ ریب
بعد از آن آن نور عالیزد علم
گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از نور پاکش عالمست
یک علم ذریتیست و آدمست
چون شد آن نور معظم آشکار
در سجود افتاد پیش کردگار
قرنها اندر سجود افتاده بود
عمرها اندر رکوع استاده بود
سالها بودند مشغول قیام
در تشهد بود هم عمری تمام
از نماز نور آن دریای راز
فرض شد بر جملهٔ امت نماز
حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه
در برابر بیجهت تا دیرگاه
ادامه نوشتار »
دی 11
خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا
صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
آفتاب شرع و دریای یقین
نور عالم رحمه للعالمین
جان پاکان خاک جان پاک او
جان رها کن آفرینش خاک او
خواجهٔ کونین و سلطان همه
آفتاب جان و ایمان همه
صاحب معراج و صدر کاینات
سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات
هر دو عالم بستهٔ فتراک او
عرش و کرسی قبله کرده خاک او
پیشوای این جهان و آن جهان
مقتدای آشکارا و نهان
ادامه نوشتار »
دی 11
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب
مینیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجای آورده بود
عمره عمری بود تا میکرده بود
خود صلوه وصوم بیحد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند
پیش او از خویش بیخویش آمدند
ادامه نوشتار »
دی 11
شیخ صنعان پیر صاحب کمال و پیشواری مردم زمان خویش بودو قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هر کس به جمع ارادت او در میآمد از ریاضت و عبادت نمیآسود. شیخ خود نیز هیچ سّنتی را فرو نمی گذاشت و نماز و روزه بیحد بجا می آورد. پنجاه بار حج کرده بود.
شیخ چندین شب در خواب دید که گذارش به روم افتاده و در برابر بتی سجده می کند. از این خواب آشفته گشت و دانست که راه دشواری در پیش دارد که جان بدر بردن از آن آسان نیست. اندیشید که اگر بهنگام در این بیراهه قدم نهد راه تاریک بر وی روشن گردد و اگر سستی کند همیشه در عقوبت و شکنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مریدان در میان گذاشت و گفت باید زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم کنم تا تعبیر خوابم معلوم گردد. یاران در سفر با وی همراه گشتند و به خذاک روم قدم گذاشتند و همه جا سیر میکردند تا ناگهان در ایوانی دختر ترسائی در نهایت زیبایی دیدند
ادامه نوشتار »
دی 11
این کلمات ، شایستگى آن را دارند که با نور، بر سیماى حور نوشته شوند:
آن که وجود خویش را گرامى مى دارد. مال خویش را خوار مى سازد.
آن که در سرزمین هموار مى خرامد، از لغزش بر کنار است .
آن که بنده خداست ، آزاد است .
آن که اندک احسانى به تو کند، همواره سپاسگذار باش
کسى که اندیشه کند، به آرزویش مى رسد.
خشم گرفتن ، به خوارى عذر خواهى نمى ارزد.
هیچ چیز دانش را همانند سپردن آن به کسانى که شایسته آنند، نگه نمى دارد
. چه بسیار بخشش ها که خطاست ! و چه عنایت ها که جنایت است !
اگر شمشیر نباشد، ستم فزونى گیرد.
((راستى )) اگر آن به تصویر در آید، به صورت شیرى است و دروغ اگر تصویر شود، همانند روباه است
کشکول شیخ بهایی
دی 10
توبه : گناه را نابود مى کند.
بینوایى : زیرک را از دلیل باز مى دارد.
کامل : انسان با کمال ، انسانى است که به لغزش هاى خود آگاه باشد.
مرض : زندان تن .
غم : زندان روح .
آنچه بدان شاد شوند: در نبودنش غمگین شوند.
گریز بهنگام : پیروزى .
صائب ترین راى انسان : آن که از امیال او به دور است
دی 10
((شریف )) صلاح الدین ایوبى را هدیه فرستاد. پیام رسان ، یک به یک ، آنها را بیرون مى آورد و بر پادشاه عرضه مى داشت . تا باد بزنى از برگ خرما در آورد و گفت : اى پادشاه ! این باد بزنى است ، که نه پادشاه دیده است ، و نه هیچ یک از پدران او. پادشاه خشمگین شد و آن را گرفت و دید بر آن نوشته است :
من از نخلى هستم ، که در کنار من ، گور کسى است که از همه مردم گرامى تر است .
سعادت آن گور، چنان مرا شامل شد که در دست ابن ایوب قرار گرفتم ام .
و صلاح الدین دانست که آن باد بزن از برگ نخل مسجد رسول (ص ) است . پس ، آن را بوسید و بر سر نهاد و خطاب به پیامبر (ص ) گفت : راست گفتى ! راست گفتى !