شومی زن ومرکب و خانه

بدون نظر »

نزد امام صادق (ع) مذاکره شومی را کردند فرمود:
شومی در سه چیز است در زن و در مرکب و خانه و اما شومی زن مهر سنگین و ناسپاسی شوهر است و شومی مرکب بد خلقی او و چموشی و بدی خانه تنگی حیاط و بدی همسایه هایش و بسیاری چشمها در آن (یعنی چشم انداز آن بسیار باشد)

مناجات نیمه شب

بدون نظر »

امام صادق (ع) فرمود:
چون بنده ای نیمه شب برابر پروردگار جل جلاله بپاخیزد و چهار رکعت نماز در دل شب تار بخواند و پس از آن سجده شکر کند و صد بار ما شاء اللّه گوید خدا از فراز او را فریاد کشد بنده ام تا چند گوئی ما شاء اللّه منم پروردگارت خواست با منست برآمدن حاجت تو را خواسته ام هر چه خواهی از من درخواست کن .

دوازده درهم بابرکت

بدون نظر »

مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد چون که جامه اش کهنه بود دوازده درهم به آن حضرت داد، حضرت فرمود:
ای علی این پولها را بگیر و جامه برایم بخر تا بپوشم علی گوید به بازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم به او نگاه کرد و فرمود جامه دیگری نزد من دوست تر از آنست به نظر تو صاحبش آن را پس ‍ میگیرد، گفتم نمیدانم فرمود برو ببین من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا (ص) آن را خوش ندارد و جامه ارزانتری میخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا (ص) آوردم و با من به بازار آمد تا پیراهنی بخرد دید یک کنیزی میان راه نشسته گریه میکند به او فرمود چرا گریه میکنی گفت یا رسول اللّه کسانم چهار درهم بمن دادند که حوائجی برای آنها بخرم و آن را گم کردم و جرأ ت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را باو داد و فرمود برگرد نزد کسانت رسول خدا به بازار رفت و پیراهنی خرید به چهار درهم و پوشید و حمد خدا کرد و بر گشت مرد برهنه ای را دید که میگفت هر که مرا بپوشاند خدا جامه های بهشت به او پوشد رسول خدا (ص) پیراهنی که خریده بود در آورد و به بر آن سائل کرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقی پیراهن دیگر خرید و پوشید و حمد خدا کرد و به منزلش ‍ برمیگشت دید همان کنیزک بر سر راه نشسته گریه میکند رسول خدا (ص) فرمود چرا نزد کسانت نمیروی ؟ عرضکرد یا رسول اللّه دیر کردم و میترسم بزنندم فرمود جلو من برو و مرا بکسان خود راهنمائی کن رسول خدا آمد بر در خانه آنها ایستاد و گفت ای اهل خانه سلام علیکم جواب نداند تا بار سوم گفتند بر تو سلام ای رسول خدا و رحمت و برکات او فرمود چرا بار اول و دوم جواب مرا ندادید؟ گفتند از بار اول شنیدیم ولی خواستیم بیفزائید، رسول خدا فرمود این کنیزک دیر کرده است برای شما از او مؤ اخذه مکنید، گفتند یا رسول اللّه به خاطر آمدن شما آزاد است ، رسول خدا (ص) فرمود من دوازده درهمی با برکت تر از این ندیدم که دو عریان را پوشانید و بنده ای را هم آزاد کرد.

یاد مرگ

بدون نظر »

عتبه بن بجاد عابد گفت :
چون اسماعیل بن جعفر بن محمد مرد و ما از جنازه او فارغ شدیم امام صادق نشست و ما گردش نشستیم آن حضرت سر بزیر داشت و سر برداشت و فرمود ای مردم این دنیا خانه جدائی و خانه پیچیدگی و کجی است نه خانه استقامت با اینکه جدائی از هم الفتها جگرسوزی است بی چاره و دلگدازیست بی برگشت مردم بر یک دیگر برتری دارند در خوب عزا داشتن و درست اندیشه کردن هر که داغ برادر نبیند برادرش داغ او بیند، هر که فرزندش پیش مرگش نشود او پیش مرگ وی شود و سپس باین شعر ابی خراش هذلی مثل زد که در نوحه برادرش گفته :
گمان مدار که عهدش زیاد خود بردم و لیک صبر چو من ای امیم (نام معشوق اوست ) نیک بود

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

بدون نظر »

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت
حافظ

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بدون نظر »

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد
حافظ

دانی که را سزد صفت پاکی

بدون نظر »

دانی که را سزد صفت پاکی:
آن کو وجود پاک نیالاید

در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید

دزدند خود پرستی و خودکامی
با این دو فرقه راه نپیماید

تا خلق ازو رسند به آسایش
هرگز به عمر خویش نیاساید

آنروز کآسمانش برافرازد
از توسن غرور بزیر آید

تا دیگران گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید

در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید

تا بر برهنه جامه نپوشاند
از بهر خویش بام نیفراید

تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید

مردم بدین صفات اگر یابی
گر نام او فرشته نهی، شاید
پروین اعتصامی

ای رمه، این دره چراگاه نیست

بدون نظر »

ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست

قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست

راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست

ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست

تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست

دیده ببندی و درافتی به چاه
این گنه تست، نه حکم قضاست

لقمهٔ سالوس که را سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست

نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست

خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست

کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
ادامه نوشتار »

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

بدون نظر »

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما درننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقد است کسی را که در این جا
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه خرابی جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی
دیوان حافظ