سوال بزرگ یهود از امیر المومنین (ع)

بدون نظر »

یهود گرد رأس الجالوت (بزرگ عالم یهود) اجتماع کرده به او گفتند: این مرد عالم است مقصودشان امیرالمؤمنین علیه‏ السلام بود ما را نزد او ببر تا از او سؤال کنیم، نزدش آمدند، به آنها گفتند: حضرت در خانه خویش است، به انتظار نشستند تا در آمد رأس الجالوت عرض کرد: آمده‏ ایم از شما پرسشی کنیم. فرمود: ای یهودی بپرس از هر چه به خاطرت گذرد، گفت: از پروردگارت می‏پرسم که از چه زمانی بوده؟ فرمود: خدا بوده است بدون پدید آمدن ( بدون بودنی زاده برانیت و حقیقتش او همان حقیقت وجود بحت است) و بدون چگونگی (پس صفاتش عین ذاتش باشد) همیشگی است بدون کمیت و کیفیت زمانی (زیرا زمان از مجعولات و مخلوقات است و محال است که در ذات او تأثیری کند) چیزی پیش از او نبوده او خود بدون پیشی پیش از هر پیش است (چون اولیت او عین ذاتش باشد پس اولیتی زائد بر ذات ندارد و چون مبدء المبادی و علت العلل است بر هر پیشی مقدم است) او پایان و نهایتی ندارد، پایان از او منقطع است و او پایان هر پایان است (چون آخریت به او عین ذاتش باشد پس آخریت زائدی ندارد و چون همه چیز پایدار پایان یابد و او باقی باشد پس پایان پایان است) رأس الجالوت گفت: بیائید برویم که او از آنچه هم درباره‏اش گویند دانشمندتر است.
اصول کافی جلد ۱ باب بودن ومکان روایت ۴

توصیف امام باقر (ع) از خدای تبارک و تعالی

بدون نظر »

مردی خدمت امام باقر علیه ‏السلام آمد و عرض کرد: به من بگو پروردگارت از کی بوده؟ فرمود: وای بر تو، به چیزی که در زمانی نبوده گویند، از کی بوده، همانا پروردگار من تبارک و تعالی همیشه بوده و زنده است بدون چگونگی، برای او بود شدنیست (جمله (((بود شد))) نسبت به خدا غلط است زیرا این جمله را به کسی گویند که نباشد و سپس پیدا شود) و بودنش را چگونه بودن نباشد، (زیرا او وجود بحت بسیط است و هیچگونه ترکیبی ندارد تا چگونگی داشته باشد) مکانی ندارد، در چیزی نیست و بر چیزی قرار ندارد، و برای منزلت خود مکانی پدید نیاورده، پس از آن که چیزها را آفرید نیرومند نگشت و از پیش از آنکه چیزی آفریند ناتوان نبود، پیش از آنکه چیزی پدید آورد ترسان نبود، به آنچه در لفظ آید و بخاطر گذرد مانند نیست، پیش از آفریدنش هم از سلطنت جدا نبود و پس از رفتن آفریدگان نیز از آن جدا نباشد همیشه زنده است بدون زندگی جدای از ذاتش، پیش از آنکه چیزی آفریند پادشاه توانا بود و پس از ایجاد جهان هستی پادشاه مقتدر است، برای او چگونگی و مکان و حدی نیست و به وسیله شباهبت به چیزی شناخته نشود،
ادامه نوشتار »

بزرگی به ناموس و گفتار نیست (سعدی)

بدون نظر »

شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون با یزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر
فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم
به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی
بلندیت باید بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بسته‌ست پیش
سعدی

حکایت معروف کرخی و مسافر ( سعدی )

بدون نظر »

کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی
ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته
به موییش جان در تن آویخته

شب آن جا بیفگند و بالش نهاد
روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یک نفس
نه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشت
نمی‌مرد و خلقی به حجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز
گرفتند از او خلق راه گریز
ادامه نوشتار »

حکایتی از هارون وبهلول

بدون نظر »

آنگاه که هارون الرشید به حج می رفت ، چون به کوفه رسید، مردم شهر به قصد دیدن او، بیرون آمدند و او در هودجی عالی بود، که به ناگاه ، بهلول بانگ برداشت که : ای هارون ! و خلیفه گفت : کیست که گستاخی می کند، و او را گفتند: بهلول . هارون ، پرده برداشت و بهلول گفت : ای امیر! به اسناد، از قدامه بن عبدالله عامری بر ما روایت شده است ، که گفت : پیامبر (ص ) را دیدم که ((رمی جمره )) می کرد، بی آن که کسی را بزنند و دور کنند و ترا در این سفر، فروتنی ، بهتر از تکبر بود. و رشید می گریست . چنان که اشکش به زمین ریخت . و گفت : احسنت ! ای بهلول ! بیش بگو! پس گفت : مردی را که خدا مال بخشد و جمال زیبا و قدرت دهد، و او، آن مال انفاق کند و عفت جمال خویش پاس دارد و در سلطنت خویش عدل ورزد، در دیوان خدا، نامش در شمار نیکان نویسند. هارون گفت : احسنت ! و فرمان داد، تا او را جایزه دهند، بهلول گفت : نیاز نیست ! آن را به کسی بازده ! که از وی گرفته ای . هارون گفت : تو را مقرری دهند، که کارت استوار شود. بهلول ، چشم بر آسمان کرد و گفت : یا امیر! من و تو نان خوران خدائیم . و محالست که ترا به یاد دارد و مرا از یاد برد.
کشکول شیخ بهایی

علت تغییر خلقیات

بدون نظر »

بسا که خوش خلقی و کرم ، به سبب رویدادها، به بدخویی و بی شرمی کشد. به طوری که نرمی را به درشتی بدل کند و آسان گیری را به سختی و گشادگی را به گرفتگی . و از روی استقراء، این علت ها را به هفت مورد می توان خلاصه کرد. نخستین آن ، فرمانروایی است که در اخلاق ، دگرگونی ایجاد می کند و انسان را به خطای پنهانی وا می دارد و این ، یا از روی پستی ست ، یا تنگ نظری .
دوم : برکناری است .
سوم : توانگری است . که آدم فرومایه را به سرکشی وا می دارد. و راه او را زیان بارتر می کند. چنان که شاعر گفته است : توانگری ، از تو خلق و خویی را بروز داد، که پیش از آن ، زیر جامه ناداری پنهان بود.
چهارم : فقرست که خوی آدمی را دگرگون می کند. که گاه ، برای گریز از خواری ، سرکشی می کند یا، بر روزگار توانگری ، افسوس می خورد. و از آن روست ، که پیامبر (ص ) فرموده است : ((کادالفقر ان یکون کفرا)) (نزدیک است که تهیدستی به کفر انجامد) و برخی از تهیدستان ، با آرزو، خود را آرامش می دهند.
ابوالعتاهیه گفته است :
چون اندوهگین شوم ، آرزوهای تو سر بر کنند. و آن ها آرام بخشند.
و دیگری گفته است :
چون آرزویی کرده ام ، شب را به شادمانی گذرانده ام . آری ! آرزو، سرمایه بی چیزانست .
پنجم : غم هایی که خرد را مبهوت می کنند و دل را مشغول می دارند. چنان که نه می توان آنها را تحمل کرد و نه می توان بر آنها شکیبا بود. و ادیبی گفته است : اندوه ، درد پنهانی است که در دل اندوهگین نهفته است .
ششم : بیماریهایی که در اثر آنها سرشت آدمی تغییر می کند و همچنان که جسم را دگرگون می کند، خلق و خوی آدمی نیز اعتدال خود را از دست می دهد. و با وجود آنها، تحمل آدمی از دست می رود.
هفتم : بالا رفتن سال و روی آوردن پیریست . که همچنان که جسم ، توان برداشتن سنگینی هایی را که پیش از آن داشت ، ندارد. روح نیز از تحمل آن چه که بر آن شکیبا بود – همچون نامهربانی و درد ناسازگاری – درمانده می شود.
کشکول شیخ بهایی

حکایاتی کوتاه و خواندنی( استغفار )

بدون نظر »

عربی به حج بود. چون مردم استغفار می گفتند، نمی گفت : از او سبب آن پرسیدند. گفت : همچنان که استغفار نگفتنم ، با آگاهیم از رحمت خدا ضعف من است ، با توجه به گناه ورزیم ، استغفار گفتنم ، پستی به شمار آید.
******************
عارفی ، زاری دعای مردم ، در موقف حج شنید. گفت : خواستم سوگند خورم بدان که پروردگار، آنان را آمرزیده است . اما به یاد آورم که خود نیز با آنانم . و باز ایستادم .

عفو وانتقام

بدون نظر »

منتصر گفت : عفو را لذتی بیش از انتقامست . چه ، عفو، لذت سپاس را در پی دارد و انتقام ، پشیمانی را.

سخن بزرگان

بدون نظر »

احنف بن قیس گفت : شبی تا صبح بیدار بودم ، که کلمه ای یابم تا سلطان را خوش آید، بی آن که خدا را به خشم آورد، و نیافتم .
****************
حکیمی گفت : پروردگار، سودهای دو جهان ، در زمینی گرد نیاورده . بل ، پخش کرده است .
***************
بطلمیوس گفت : به آن سخنان خطا که نگفته ای ، شادتر از آن سخنان درست باش که گفته ای .
***************
افلاطون گفت : شادمانیت ، همچون عریانیت است . جز بر آن که امین است ، آشکار مکن ! و نیز گفت : ناموس خویش پاس دار؟ تا ترا پاس دارد.
***************
در ((مثل السائر)) آمده است که : ((ابن خشاب )) در بیشتر دانش ها سر آمد بود، بویژه در عربیت ، پهلوانی بی مانند بود. اما بیشتر بر گرد حلقه شعبده بازان و قصه گویان می ایستاد. باری ، دانشجویان ، او را نیافتند و به ملامتش گرفتند و گفتند: تو پیشوای دانشی ، و در آن جاها برای چه می ایستی ؟ و او گفت : اگر آن چه من دانم ، می دانستید. نکوهشم نمی کردید. چه ، من ، در ضمن گفتگوهای هذیان آمیز آن نادانان ، به فواید خطابی می رسم که اگر بخواهم نظیر آنرا بیاورم ، نمی توانم و بدین سبب است که به شنیدن آن سخنان می ایستم .
کشکول شیخ بهایی