گفته اند: ((هوی )) و ((شهوت )) با آن که در علت معلول و اتحاد در دلالت و مدلول ، یکی اند. در عین حال ، متفاوت اند. چه ((هوی )) ویژه رای ها و اعتقادهاست و ((شهوت )) به درک لذت ها اختصاص دارد. و ((شهوت )) از پی آمدهای ((هوی )) است و شهوت ، خاص تر است و ((هوی )) گمراه تر و آن ، عام ترست .
کشکول شیخ بهایی
با پیروی از پیامبران و اولیای گذشته و نیکان ، انسان در می یابد، که هیچیک از آنان ، در طول عمر، از گرفتاریهای پیاپی، بر کنار نبوده اند. و در این مورد، خویش را در ردیف آنان میگذارد و تو را به مرتبه ای آگاه میکند، که بالاترین مراتب است .
حسین بن علی(ع ) را پرسیدند: چه کسی به ارزش ، برترین مردم است ؟ گفت : آن که نیندیشد که دنیا در دست کیست .
یکی از بزرگان گفته است : این مرگ ، نعمت هر صاحب نعمتی را تیره میدارد. پس ، نعمتی طلب کنید! که مرگی با خود نداشته باشد.
امام حسن (ع ) فرمود: مرگ ، دنیا را رسوا ساخت . که نگذاشت هیچ خردمندی به شادکامی روزگار بگذارند.
برای آسان ساختن مصیبت ها و کم کردن سختیها، راه های گوناگون است . اگر مصیبت با دوراندیشی همراه شود، و با عزم و اراده ، با آن ، برخورد کنند، رویدادش سبک میشود و از تاءثیر و زیان آن میکاهد.
دیگر، آن که به هنگام رویدادن مصیبت ، فنای جهان را به یاد داری، و به این نکته توجه کنی، که : دنیا پایدار نیست و هیچ آفریده ای نمیماند و بدانیکه هر روز که میگذرد، از عمر تو کاسته میشود. و میگذرد، تا پیمانه عمر تو خالی میشود. و تو از آن ، بیخبری. شاعر گفته است :
روزگار، خویش را تسلی ده ! که هیچ چیز پایدار نمی ماند و غم های تو نیز. شاید که خدا، پس از این ، از سر رحمت ، نگاهی به تو بیندازد.
دیگر این که سختی های بزرگ تر از گرفتاری تو وجود دارد.
و دیگر این که بدانی که سختی هایی که بر انسان فرود میآید، نشانه برتری اوست و محنت هایش ، نشانه شرافت او.
شاعرى گفته است : رنج های مرد، نشانه فضل اوست . چنان که آتش بوی عنبر را آشکار مى کند.
و کمتر اتفاق افتاده است که محنت فاضل ، جز به دست جاهل پدید آید و گرفتاری ((کامل )) تنها از سوی ((ناقص )) است .
دیگری گفته است :
ترا تا هست ناهمواری ای در خود، غنیمت دان !
درشتی های دور چرخ را کان هست سوهانش .
شاعرى دیگر گفته است :
پیش آمدهای روزگار، مرا ادب آموختند و انسان با ادب از پندها بهره مند مى شود. ناراحتی و نعمتی بر من نگذشت ، مگر این که از هر دو بهره مند شدم .
کشکول شیخ بهایی
چون ((ایاس )) به شام رفت . کودکی کم سال بود. پیرمردی که با وی دشمنی داشت ، از وی به قاضی شکایت برد و ایاس ، بر دشمن پرخاش کرد. و قاضی او را گفت : بر او مدارا کن ! که مردی پیرست . ایاس گفت : حق از او بزرگ ترست . قاضی گفت : خاموش باش ! ایاس گفت : اگر خاموش بمانم ، چه کسی از سوی من سخن خواهد گفت ؟ قاضی گفت : حق را با تو نمی بینم . ایاس گفت : لا اله الا الله ! قاضی ، به نزد عبدالملک (بن مروان ) رفت و او را آگاه کرد. و عبدالملک گفت : کار او بساز و از شام بیرون کن که آشوبی نیانگیزد.
کشکول شیخ بهایی
عمربن عبدالعزیز، به ((عدی بن ارطاه )) نوشت : از میان ((بکر بن عبدالله )) و ((ایاس بن معاویه )) یکی را قاضی بصره کن ! چون ((عدی )) نامه به هر یک نمود، از پذیرفتن خودداری کرد. پس ، آن دو را حاضر کرد و بر آن اصرار ورزید. اما، ((بکر)) گفت : بخدایی که جز او نیست ! من ، منصب قضا را شایسته نیستم . و ایاس ، از من سزاوارترست . و اگر در این گفته راست گویم . پس چگونه بپذیرم ؟ و اگر دروغ گویم ، دروغگو شایسته داوری نیست . و ایاس گفت : مردی را بر پرتگاه دوزخ چندان بداشتید که کفاره سوگندی را فدیه خویش ساخت . و ((عدی )) گفت : چون به این نکته راه بردی ، تو سزاوارتری و آنگاه او را قضا داد.
کشکول شیخ بهایی
حسن بصری را گفتند: دنیا را چگونه می بینی ؟ گفت : انتظار گرفتاری ها، مرا از توقع به آسایش باز داشته است .
**************
از سخنان حسن بصری : ای فرزند آدم ! تو در اسارت دنیایی . به خوشی هایی راضی شده ای که در گذر است . و به نعمت هایی که ناپایدارست . و به سلطنتی که ماندنی نیست . پیوسته خویش را وبال گرد می آوری و برای دیگران به جمع مال می پردازی . چون بمیری ، و بال را به گور خویش می بری و مال را به خاندان خود رها می کنی .
یکی از یاران اسکندر گفت : شبی اسکندر، یارانش را خواند، تا ستارگان را به آنان نشان دهد. و خواص و مسیر هر یک را بگوید. آنان را به باغی برد و در حین راه رفتن با دست ، به ستارگان اشاره می کرد. که بناگاه در چاهی فرو افتاد. و گفت : آن که به دانش بالای سر بپردازد، از زیر پای خویش غافل می ماند.
کشکول شیخ بهایی
دیو جانس دید که زنی را سیل می برد و او به یاران خویش گفت : اینجاست که ضرب المثلی صدق می کند که می گوید: بگذار شری را شر دیگری بشوید. و نیز دید که زنی آتش حمل می کند و گفت : حاملی بدتر از محمول !
****************
دیو جانس ، زنی را دید که آرایش کرده ، از خانه بیرون می آمد. و گفت : آمده است تا دیگران بینندش ، نه او دیگران را بیند. و نیز دختری را دید که نوشتن می آموخت و گفت : این زهری است که زهر می نوشاند.
کشکول شیخ بهایی
از کتاب ((غررالحکم )) از سخنان امیرالمؤمنین (ع ): دوست نیز انسانی ست . تنها، کسی غیر از تست .
زن ، فتنه است فتنه تر آن که انسان از او ناگزیرست .
شرکت در مال ، آشفتگی انگیزد و شرکت در رای ، به درستی انجامد.
آن چه سبب می شود، که ناتوان به مقصود رسد، همانست که توانا را از مطلوب باز می دارد.
خدمتگر تو، چون خدا را نافرمانی کرد، او را بزن ! و چون تو را نافرمان شد، ببخش !
از هر چیز، تازه اش را برگزین ! و از دوستان ، کهنه ترینشان را.
کار نیک را با از یاد بردنش زنده سازید! که منت نهادن ، آن را تباه سازد.
نیت خالی از تباهی ، بر عاملان آن ، دشوارتر از کوشش طولانی ست .
چون موی سیاهت به سپیدی گراید، خوشی های جوانیت می میرد.
کشکول شیخ بهایی
یحیی معاذ رازی در مناجات خویش گفت : پروردگارا! با همه گناهکاریم ، دور نیست ، که امید من به بخشش تو، بر درستی عملم غالب آید. چه ، در کارهایم به بی ریائی خویش اعتماد داشته ام . و چگونه نترسم ؟ که به تباهی شناخته شده ام و در گناهان خویش همواره به عفو تو تکیه کرده ام و چگونه نبخشی ؟ که به بخشش موصوفی .
با کندن ریشه بدی ها از سینه خویش ، ریشه بدی ها را از سینه دیگران بکن !
کشکول شیخ بهایی