امام علی (ع ) به مردی که از او خواهش پند دادن داشت ، فرمود: از آنان مباش ! که بی آن که نیکی کنند، امید رستگاری آخرت دارند. و با طول آرزو امید توبه دارند. در دنیا، همچون وارستگان سخن می گویند و همچون دلبستگان عمل می کنند. اگر بدانان بخشیده شود، سیری ندارد و اگر از آنان باز داشته شود، خرسند نمی شود. نهی می کنند و نهی نمی پذیرند و دیگران را فرمان می دهند به آن چه که خود، عمل نمی کنند. نیکوکاران را دوست دارند. اما همچون آنان عمل نمی کنند. گناهکاران را دشمن می دارند و خود، یکی از آنانند. مرگ را به سبب بسیاری گناه ، ناخوش دارند. چون بیمار شوند، از کارهای ناپسند خود، پشیمان می شوند و چون سلامتی را بازیابند، به کار ناپسند می پردازند
ادامه نوشتار »
آن عرابی به شتر قانع و شیر
در یکی بادیه بد مرحله گیر
ناگهان ، جمعی از ارباب قبول
شب در آن مرحله کردند نزول
خاست مردانه به مهمانیشان
شتری برد به قربانیشان
روز دیگر، ره پیشینه سپرد
بهر ایشان شتر دیگر برد
عذر گفتند که : باقی ست هنوز
چیزی از داده دوشین ، امروز
گفت : حاشا! که زپس مانده دوش
دیگ جود آورم امروز به جوش !
روز دیگر، به کرم داری پشت
کرد محکم ، شتری دیگر کشت
بعد از آن ، بر شتری راکب شد
بهر کاری زمیان غایب شد
قوم چون خوان نوالش خوردند
عزم رحلت ز دیارش کردند
دست احسان و کرم بگشادند
بدره زر به عیالش دادند
دور ناگشته هنوز از دیده
میهمانان کرم ورزیده
آمد آن طرقه عرابی از راه
دید آن بدره در آن منزلگاه
گفت : این چیست ؟ زبان بگشودند
صورت حال بر او بنمودند
خاست نیزه به کف و بدره به دوش
از پی قوم ، برآورد خروش
کای سفیهان خطا اندیشه !
وی لئیمان خساست پیشه !
بود مهمانیم از محض کرم
نه چو بیع از پی دینار و درم
داده خویش زمن بستانید!
پس ، رواحل به ره خود رانید
و رنه ، تا جان بود اندر تنتان
در تن از نیزه کنم روزنتان
داده خویش گرفتند و گذشت
وان عربی ز قفاشان برگشت
از کمیل بن زیاد نقل شده است که از سرورمان – امیرالمؤمنین – پرسیدم که ای امیرمؤمنان ! خواهم ، تا نفس را به من بشناسانی ! و او گفت : ای کمیل ! خواهی کدام نفس ، ترا بشناسانم ؟ گفتم : ای سرور! مگر جز نفس یگانه ، نفس دیگری هست ؟ گفت : ای کمیل ! نفس ، چهار گونه است : گیاهی رشد کننده ، حیوانی حسی ، گویای قدسی ، کلی الهی . و هر یک از این ها، پنج نیرو و دو خاصیت دارند.
و اما گیاهی رشد کننده (نامیه نباتی ): پنج نیرو دارد: ماسکه (خودداری کننده )، جاذبه (کشنده )، هاضمه (هضم کننده )، دافعه (دور کننده )، مربیه (پرونده ) و دو خاصیت : فزونی و کمی . و انگیزش آن ها از کبد است .
و حسی حیوانی (حسیه حیوانیه ) و آن ، پنج نیرو دارد: شنوایی ، بینایی ، بویایی ، چشایی و بساوایی و دو خاصیت : خرسندی و خشم . و انگیزش آن ها از دل است .
و گویای قدسی (ناطقه قدسیه ) که پنج نیرو دارد: اندیشه و یاد و دانش و بردباری و زیرکی (نباهه ) و دو خاصیت آن : پاکدامنی و حکمت است . مرکز فعالیتی ندارد، و این نفس ، شبیه ترین اشیاء، به ((نفوس ملکیه )) است .
کلی الهی (کلیه الهیه ) و آن ، پنج نیرو دارد: بقا، فنا، خوشی در شفا، عزت در لذت و فقر در بی نیازی و صبر در گرفتاری و دو خاصیت آن ، خرسندی و تسلیم است . و این ، مرتبه ایست که از خدا آغاز می شود و پایان آن نیز به خدا می رسد. و پروردگار گفته است : ((نفخت فیه من روحی )) و فرموده است : ((یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه )) و عقل ، حد وسط نیروهای مزبور است .
کشکول شیخ بهایی
فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤنین
فضل حیدر ، شیر یزدان ، مرتضای پاکدین
فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست
فضل آن رکن مسلمانی ، امام المتّقین
فضل زین الاصفیا ، داماد فخر انبیا
کآفریدش خالق خلق آفرین از آفرین
ای نواصب ، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال
آیت قربی نگه کن و آن ِ اصحاب الیمین
قل تعالو ندع بر خوان ، ور ندانی گوش دار
لعنت یزدان ببین از نبتهل تا کاذبین
لا فتی الّا علی برخوان و تفسیرش بدان
یا که گفت و یا که داند گفت جز روح الیمین ؟
آن نبی ، وز انبیا کس نی به علم او را نظر
وین ولی ، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین
آن چراغ عالم آمد ، وز همه عالم بدیع
وین امام امت آمد ، وز همه امت گزین
آن قوام علم و حکمت چون مبارک پی قوام
وین معین دین و دنیا ، وز منازل بی معین
از متابع گشتن او حور یابی یا بهشت
وز مخالف گشتن او ویل یابی با انین
ای به دست دیو ملعون سال و مه مانده اسیر
تکیه کرده بر گمان ، برگشته از عین الیقین
گر نجات خویش خواهی ، در سفینه نوح شو
چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین
دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس
گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین
گر نیاسایی تو هرگز ، روزه نگشایی به روز ،
وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین ،
بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست
خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین
هر کسی کو دل به نقص مرتضی معیوب کرد
نیست آن کس بر دل پیغمبر مکّی مکین
ای به کرسی بر ، نشسته آیت الکرسی به دست
نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین
گر به تخت و گاه و کرسی غرّه خواهی گشت ، خیز
سجده کن کرسیگران را در نگارستان چین
سیصد و هفتاد سال از وقت پیغمبر گذشت
سیر شد منبر ز نام و خوی تگسین و تگین
منبری کآلوده گشت از پای مروان و یزید
حق صادق کی شناسد وانِ زین العابدین ؟
مرتضی و آل او با ما چه کردند از جفا
یا چه خلعت یافتیم از معتصم یا مستعین ؟
کان همه مقتول و مسموم اند و مجروح از جهان
وین همه میمون و منصورند امیرالفاسقین
ای کسایی ، هیچ مندیش از نواصب وز عدو
تا چنین گویی مناقب دل چرا داری حزین ؟
کسایی
مجدالدین ابوالحسن کسایی مروزی (زادهٔ ۳۴۱ ه.ق در مرو)، شاعر ایرانی در نیمهٔ دوم سده چهارم هجری و (شاید) آغاز سده پنجم هجری است. چنان که از نامش برمیآید و خود وی نیز به این امر اشاره دارد اهل مرو بود. کسایی در اواخر دورهٔ سامانیان و اوایل دوره غزنویان میزیسته است.
نام کسایی در چهار مقاله نظامی عروضی بهصورت ابوالحسن کسایی آمده است، ودر دمیهالقصر باخرزی دو بیت از او به نام ابوالحسن مروزی نقل شده و نیز در همان کتاب از او چنین یاد شده است: «ابوالحسن علی بن محمد الکسایی المجتهد المقیم به نسف و مروزی الاصل». نوشتهٔ این دو تن که از مردم خراسان بوده و نزدیک به عصر کسایی میزیستهاند اعتبار تمام دارد، و آنچه تذکرهنویسان متأخر مغایر با آن نوشتهاند قابل نقل و اعتنا نیست. و نیز نحوهٔ ذکر او در دمیهالقصر و لبابالالباب چنان است که گویا این شاعر به نام ابوالحسن مروزی یا «مروزیِ» مطلق نیز شهرت داشته است
ادامه نوشتار »
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد
جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار؟
این دین هدی را به مثل دایرهای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار
کسایی مروزی