محمدبن حکیم گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام عرض کردم: قربانت ما در دین دانشمند شدیم و از برکت شما خدا ما را از مردم بینیاز کرد تا آنجا که جمعی از ما در مجلسی باشیم: کسی از رفیقش چیزی نپرسد چون آن مسأله و جوابش را در خاطر دارد بواسطه منتی که خدا از برکت شما بر ما نهاده، اما گاهی مطلبی برای ما پیش می آید که از شما و پدرانت درباره آن سخنی به ما نرسیده است پس ما به بهترین وجهی که در نظر داریم توجه میکنیم و راهی را که با اخبار از شما رسیده موافقتر است انتخاب میکنیم. فرمود: چه دور است، چه دور است این راه از حقیقت، به خدا هر که هلاک شد از همین راه هلاک شد ای پسر حکیم سپس فرمود: خدا لعنت کند ابوحنیفه را که میگفت: علی چنان گفت و من چنین گویم. ابن حکیم به هشام گفت به خدا من از این سخن مقصودی نداشتم جز اینکه مرا به قیاس اجازه دهد.
اصول کافی جلد ۱ باب بدعت ها وقیاس ها روایت ۹
ادامه نوشتار »
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: مبغوضترین مردم نزد خدا دو نفرند:
۱ : مردیکه خدا او را بخودش وا گذاشته از راه راست منحرف گشته، دلباخته سخن بدعت شده، از نماز و روزه هم دم میزند، مردمی بوسیله او بفتنه افتادهاند، راه هدایت پیشینیانش را گم کرده و در زندگی و پس از مرگش گمراه کننده پیروانش گشته، باربر خطاهای دیگری شده و در گرو خطای خویش است.
۲ : مردی که نادانی را در میان مردم نادان قماش خود قرار داده، اسیر تاریکیهای قتنه گشته، انسان نماها او را عالم گویند در صورتیکه یکروز تمام را صرف علم نکرده، صبح زود بر خاسته و آنچه را که کمش از زیادش بهتر است (مال دنیا یا علوم بیفائده) فراوان خواسته چون از آب گندیده سیر شد و مطالب بیفائده را انباشته کرد، بین مردم بر کرسی قضاوت نشست و متعهد شد که آنچه بر دیگران مشکل بوده حل کند، اگر با نظر قاضی پیشینش مخالفت میکند اطمینان ندارد که قاضی پس از او حکم او را نقض نکند چنانکه او با قاضی پیشین کرد، اگر با مطالب پیچیده و مشکلی مواجه شود ترهاتی از نظر خویش برای آن بافته و آماده میکند و حکم قطعی میدهد شبهه بافی او مثل تار بافتن عنکبوت است، خودش نمیداند درست رفته یا خطا کرده، گمان نکند در آنچه او منکر است
ادامه نوشتار »
امیرالمؤمنین علیه السلام برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: ای مردم همانا آغاز پیدایش آشوبها فرمانبری هوسها و بدعت نهادن احکامی است بر خلاف قرآن که مردمی بدنبال مردمی آنرا بدست گیرند، اگر باطل برهنه میبود بر خردمندی نهادن نمیگشت و اگر حق ناآمیخته میشود اختلافی پیدا نمیشد ولی مشتی از حق و از باطل گرفته و آمیخته شود و با هم پیش آیند، اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره شود و آنها که از جانب خدا سبقت نیکی داشتند نجات یابند.
اصول کافی جلد ۱ باب بدعت ها وقیاسها روایت ۱
*******************************
رسول خدا (ص) فرمود: زمانیکه در امتم بدعتها هویدا گشت بر عالم است که علم خویش را آشکار کند، هر که نکند لعنت خدا بر او باد.
صول کافی جلد ۱ باب بدعت ها وقیاسها روایت ۲
*******************************
در حدیث است: کسی که نزد بدعتگزاری آید و تعظیمش کند در خرابی اسلام کوشیده است.
صول کافی جلد ۱ باب بدعت ها وقیاسها روایت۳
*********************************
ادامه نوشتار »
پیامبر (ص ) فرمود: برادرت را چه ستمگر باشد، و چه ستمدیده ، یاری کن ! پرسیدند: ستمگر را چگونه یاری کنند؟ فرمود: او را از ستم بازدار!
نیز فرمود: از مرگ ، زیاد یاد کنید.
و نیز: سستی در کار، نشانه کمی شناخت در آن کار است .
کشکول شیخ بهایی
گر ترا از غیب چشمی باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
نطق خاک و نطق آب و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
هر جمادی با تو می گوید سخن
کو ترا آن گوش و چشم ؟ ای بوالحسن !
گر نبودی واقف از حق ، جان باد
فرق کی کردی میان قوم عاد؟
جمله ذرات در عالم نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و باهشیم
با شما نامحرمان ، ما خاموشیم
از جمادی ، سوی جان جان شوید
غلغل اجزای عالم بشنوید!
فاش ، تسبیح جمادات آیدت
وسوسه تاءویلها بفزایدت
چون ندارد جان تو قندیلها
بهر بینش کرده ای تاءویلها
اصمعی می رفت در راهی سوار
دید کناسی شده مشغول کار
نفس را می گفت : ای نفس نفیس !
کردمت آزاد از کاری خسیس
هم ترا دایم گرامی داشتم
هم برای نیکنامی داشتم
اصمعی گفتش که : باری ، این مگو!
این سخن با وی ای مسکین مگو!
چون تو هستی در نجاست کارگر
هین ! چه باشد در جهان زین خوارتر؟
گفت : آن کاو خلق را خدمت کند
کار من صد ره ازو بهتر بود.
کشکول شیخ بهایی
………………………….
اصمعی = اسم خاص نام و نسب : عبدالملک بن قریب بن علی بن اصمع باهلی . منسوب به جد خود که اصمع نام داشت ، و بکسر اول غلط است و سمعانی نیز اصمعی را انتساب به جد دانسته است
کناس = رفتگر زباله کش خاکروبه
از سخنان عارف ربانی – خواجه عبدالله انصاری -: فریاد از معرفت رسمی ، و حکمت تجربتی و محبت عاریتی و عبادت عادتی !
صدف وار، باید زبان در کشیدن
که وقتی که حاجت بود، در چکانی .
*********************
زنان دام های شیطان اند.
نظربازی زنای چشم است .
صدقه بر خویشان هم صدقه است و هم بخشش .
ایمان دو بخش دارد: نیمی شکر است و نیمی بردبارى .
اوست دیوانه ، که دیوانه نشد
این عسس را دید و در خانه نشد
عقل من گنجست و من ویرانه ام
گنج اگر ظاهر کنم ، دیوانه ام
کان قند و نیستان شکرم
بر زمین می رویم و خود می خورم
علم گفتاری ، که آن بی جان بود
عاشق روی خریداران بود.
علم گفتاری و تقلیدیست آن
کز برای مشتری دارد فغان
مشتری من خدایست و مرا
می کشد بالا، که الله اشتری
رو! خریداران مفلس را بهل !
چه خریداری کند یک مشت گل ؟
یارب ! این بخشش ، نه حد کار ماست
لطف تو باید، که گردد کار، راست
باز خر ما را ازین نفس پلید!
کاردش تا استخوان ما رسید
امام صادق (ع) فرمود:
یکدرهم از ربا پیش خدا بزرگتر است از سی بار زنا با محرمانی چون خاله و عمه .
**************
– علی بن سری گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم میفرمود خدای عز و جل روزی مؤمنان را از جایی که گمان ندارند مقرر کرده برای آنکه چون بنده ای وسیله روزی خود را نداند بسیار دعا می کند.
امام صادق (ص) فرمود:
عیسى بن مریم دنبال حاجتى میرفت و سه تن اصحابش همراهش بودند بسه خشت طلا گذشت که بر سر راه بودند عیسى بهمراهانش فرمود اینها مردم را میکشند و گذشت یکى از آنها به بهانه کارى برگشت و دیگرى و دیگرى هم باین بهانه برگشتند و هر سه بر سر خشتهاى طلا بهم رسیدند دو تن آنها بسومى گفتند برو خوراکى براى ما بخر رفت خوراکى خرید و در آن زهر ریخت تا آن دو را بکشد و شریک او نباشند در طلاها آن دو هم با هم سازش کرده بودند که چون بر گردد او را بکشند و طلاها را بخود اختصاص دهند چون در رسید این دو برخاستند او را کشتند و آن خوراک زهر آلود را خوردند و مردند چون عیسى (ع) برگشت هر سه را گرد طلاها مرده یافت و به اجازه خدا آنها را زنده کرد و فرمود نگفتم اینها مردم را میکشند.