هـُوَ اَبـُوالقـاسـِمِ مُحَمَّد ـ صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عـَبـْدمَناف بن قُصَىّ بن کِلاب بن مُرَّه بن کَعْب بن لُؤ ىّ بن غالب بن فِهْر بن م الِک بن النَّضْر بن کِنانَه بن خُزَیْمَه بن مُدْرِکَه بن اَلْیَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان .
روایت شده از حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود: (اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِکُوا). لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذکر نکردیم .
ادامه نوشتار »
افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است.
ادامه نوشتار »
مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.
************************
موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیکنشنید و عاقبتش شنیدی
خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
درخت کرم هر کجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
***********************
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپاپیی برو کتابی چند
گلستان سعدی در اداب صحبت حکایات ۱ تا ۳
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
پادشاه روم به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و او را تهدید کرد و سوگند بسیار خورد که صد هزار تن از دریا و صد هزار کس از خشکى به سویش بفرستد و عبدالملک قصد کرد تا او را پاسخى قاطع بنویسد. از این رو، به حجاج نوشت ، تا نامه اى به ((محمدبن حنفیه )) بنویسد و در آن ، او را تهدید کند و از کشتن بترساند، و پاسخ او را براى بفرستد. پس حجاج نامه اى به محمدبن حنفیه نوشت و او پاسخ داد که : پروردگار را در هر روز سیصد و شصت نظر بر بندگان است و من امید دارم تا به من نگاهى بنگرد که تو را از من باز دارد. آنگاه ، حجاج آن رابه عبدالملک فرستاد و عبدالملک به پادشاه روم نوشت و پادشاه روم گفت : این (کلام ) از او نیست و جز از خاندان نبوت صادر نشده است .
از سخنان افلاطون : گشاده روى تو، یکى از ناموس هاى تست . آن را جز به کسى که امین توست نبخش !
نیز از سخنان اوست : مردم را نگه دار! تا خدا تو را نگه دارد..
**************************
از سخنان سقراط: همه محبت خویش را یکباره بر دوستت ظاهر مساز! زیرا اگر دگرگونى در آن بیند، به تو دشمنى کند.
*******************
از سخنان فیثاغورث : اگر مى خواهى که آسوده زندگى کنى ، راضى باش که تو را به نادانى متهم دارند، به جاى آن که به خردمندى بستایند.
از تاریخ ((ابن زهره اندلسى )):
بایزید بستامى ، سال ها در خدمت ابا عبد الله جعفر بن محمد الصادق (ع ) بود. و امام ، او را ((طیفور سقا)) نامید، از آن روى که او سقاى خانه وى بود. سپس او را مرخص کرد تا به بستانم باز گردد. پس چون ، به نزدیکى بستام رسید، مردم شهر بیرون آمدند، تا از او استقبال کنند و او ترسید از این که به سبب استقبال مردم ، به خود پسندى افتد. و آن ، در روزهاى ماه رمضان بود. پس ، از سفره اش گرده نانى بیرون آورد و در حالى که بر خر خویش نشسته بود، شروع به خوردن کرد. چون به شهر رسید و عالمان و زاهدان ، به سویش آمدند و او را به روزه خوارى مشغول دیدند. اعتقاد آنان در حق او کم شد و به نظرشان کوچک آمد و بیشترشان از پیرامون او پراکنده شدند. آنگاه گفت : اى نفس ! علاج تو این بود. و از سخنان اوست که : بنده ، آنگاه دوستدار خداى خویش است ، که به پاس خشنودى او، از هر آن چه که دارد، آشکارا و پنهان ، دست بردارد. و پروردگار از دل او بخواند که جز او را نمى خواهد.
ادامه نوشتار »
((حجاج ))، بادیه نشینى را دید و او را گفت : در دستت چیست ؟ گفت : عصایم است که براى تعیین وقت نماز، آن را به زمین مى نشانم . و بدان با دشمنانم مى ستیزم . چهار پایم را با آن مى رانم . در سفر با آن نیرو مى گیرم . در راه رفتن ، بدان تکیه مى کنم ، تا گامهایم را فراخ تر بردارم . با آن ، از نهر مى پرم ، تا سپر افتادنم باشد. عباى خویش را بدان مى آویزم ، و مرا از سرما و گرما، نگه مى دارد. با آن ، آن چه را که از من دور است ، به سوى خود مى کشم . سفره و ابزار دیگر را به آن مى آویزم . با آن مى آویزم . با آن ، کک هاى گزنده را مى رانم . نبرد به جاى نیزه به کارش مى گیرم . و در مبارزه به منزله شمشیرم است . آن را از پدرم به ارث برده ام ، و پس از من ، به پسرم به ارث مى رسد. با آن ، برگ درختان را براى گوسفندانم مى ریزم و در موارد دیگر نیز آن را به کار مى گیرم . حجاج مبهوت شد و به راه خود رفت .
آسمان بیستون پر نور شد
و آن ستون از فرقتش رنجور شد
وصف او در گفت چون آید مرا
چون عرق از شرم خون آید مرا
او فصیح عالم و من لال او
کی توانم داد شرح حال او
وصف او کی لایق این ناکس است
واصف او خالق عالم بس است
ای جهان با رتبت خود خاک تو
صد جهان جان خاک جان پاک تو
انبیا در وصف تو حیران شده
سرشناسان نیز سرگردان شده
ای طفیل خندهٔ تو آفتاب
گریهٔ تو کار فرمای سحاب
هر دو گیتی گرد خاک پای تست
در گلیمی خفتهای، چه جای تست
سر برآور از گلیمت ای کریم
پس فرو کن پای بر قدر گلیم
محو شد شرع همه در شرع تو
اصل جمله کم ببود از فرع تو
ادامه نوشتار »
تا دم آخر که بر میگشت حال
شوق کرد از حضرت عزت سؤال
چون دلش بیخود شدی در بحر راز
جوش او میلی برفتی در نماز
چون دل او بود دریای شگرف
جوش بسیاری زند دریای ژرف
در شدن گفته ارحنا یا بلال
تا برون آیم ازین ضیق خیال
باز در باز آمدن آشفته او
کلمینی یا حمیرا گفته او
زان شد آمد چون بیندیشد خرد
میندانم تا برد یک جان ز صد
عقل را در خلوت او راه نیست
علم نیز از وقت او آگاه نیست
ادامه نوشتار »
داعی ذرات بود آن پاک ذات
در کفش تسبیحزان کردی حصات
ز انبیا این زینت وین عز که یافت
دعوت کل امم هرگز که یافت
نور او چون اصل موجودات بود
ذات او چون معطی هر ذات بود
واجب آمد دعوت هر دو جهانش
دعوت ذرات پیدا و نهانش
جزو و کل چون امت او آمدند
خوشه چین همت او آمدند
روزحشر از بهر مشتی بی عمل
امتی او گوید و بس زین قبل
حق برای جان آن شمع هدی
میفرستد امت او را فدی
در همه کاری چو او بود اوستاد
کار اوست آنرا که این کار اوفتاد
گرچ او هرگز به چیزی ننگریست
بهر هر چیزیش میباید گریست
ادامه نوشتار »