زنى که فرزند خویش را انکار مى کرد

بدون نظر »

او که جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاى مدینه گردش مى کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید: اى عادل ترین عادلان !میان من و مادرم حکم کن .
عمر به وى رسید و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرین مى کنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نیستى !
عمر رو به زن کرد و گفت : این پسر چه مى گوید؟
زن : اى خلیفه ! سوگند به خدایى که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند، و سوگند به محمد صلى الله علیه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از کدام قبیله و طایفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .
ادامه نوشتار »

تو چه دانى قدر آب دیدگان ؟

بدون نظر »

از مثنوى مولوى :
تو چه دانى قدر آب دیدگان ؟
عاشق نانى تو، چون نادیدگان
گر تو این انبان زنان خالى کنى
پر زگوهرهاى اجلالى کنى
تا تو تاریک و ملول تیره اى
دان ! که با دیو لعین همشیره اى .
طفل جان از شیر شیطان باز کن !
بعد از آنش با ملک انباز کن !
لقمه اى کان نور افزون و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
لقمه تخمست و برش اندیشه ها
لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها
این سخن گفتند اهل دل تمام
جهل و غفلت زاید از نان حرام
زاید از نان حلال اندر دهان
میل خدمت ، عزم رفتن از جهان

علم رسمى ، سر به سر، قلیست و قال

بدون نظر »

علم رسمى ، سر به سر، قلیست و قال
نه از آن ، کیفیتى حاصل ، نه حال .
طبع را افسردگى بخشد مدام
مولوى باور ندارد این کلام
علم ، نبود غیر علم عاشقى
مابقى ، تلبیس ابلیس شقى
هر که نبود مبتلاى ماهروى
اسم او از لوح انسانى بشوى !
ادامه نوشتار »

اوحدى ، شصت سال سختى دید

بدون نظر »

از اوحدى (۶۷۳ – ۷۳۸)
اوحدى ، شصت سال سختى دید
تا شبى روى نیکبختى دید
سال ها چون فلک به سرگشتم
تا فلک وار، دیده ور گشتم
از برون ، در میان بازارم
وز درون خلوتى ست با یارم
کس نداند جمال سلوت من
ره ندارد کسى به خلوت من
سر گفتار ما مجازى نیست
باز کن دیده ! کاین به بازى نیست
کشکول شیخ بهایی

حکایتی از ابوعثمان حمیرى

بدون نظر »

یکى از سودگران نیشابور، کنیزک خویش را نزد ابوعثمان حمیرى به امانت سپرد روزى نگاه شیخ بر او افتاد و فریفته او شد. پس ، احوال خویش را به مراد خویش ((ابو حفص حدّاد)) نوشت . و او، در پاسخ ، وى فرمان داد، تا به رى ، به نزد((شیخ یوسف )) برود. ابو عثمان ، چون به رى رسید، و از مردم ، نشان شیخ یوسف را جویا شد، او را به نکوهش ‍ گرفتند که : مرد پرهیزگار چون تو، چگونه جویاى خانه بدکارى همچون اوست ؟ پس ، به نیشابور بازگشت
ادامه نوشتار »

آه صاحب درد باشد کارگر

بدون نظر »

صوفیى را گفتند: چیست ؟ که چو سخن گویى ، هر شنونده اى گرید. و از سخن واعظ شهر، یک تن چنین نکند؟ گفت : گریه آن که به مزدورى گرید، همچون گریه زن فرزند مرده نیست . و عارف رومى در مثنوى در این
معنى گفته است :
گر بود در ماتمى صد نوحه گر
آه صاحب درد باشد کارگر
همایون ، نزدیک به همین معنى گفته است :
ممتاز بود ناله ام از ناله عشاق
چون آه مصیبت زده در حلقه ماتم .
کشکول شیخ بهایی

شعری از مثنوی

بدون نظر »

این ز ابراهیم ادهم آمده ست
کاو زراهى بر لب دریا نشست
دلق خود مى دوخت آن سلطان جان
یک امیرى آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت ، سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
که چه سان گشته ست خلق و خلق او
ترک کرده ملک هفت اقلیم را
مى زند بر دلق ، سوزن چون گدا
ادامه نوشتار »

راه یافتن به خدا

بدون نظر »

گفته اند که : یکى از پیامبران ، به درگاه پروردگار راز و نیاز کرد و گفت : پروردگارا! چگونه به تو راه یابم ؟ پروردگار، به او وحى فرستاد که : ترک خویش کن ! و سوى من آى !
کشکول شیخ بهایی

سخنی حکیمانه

بدون نظر »

یکى از ناموران گفته است : پروردگار، دو چیز بر قرار داشته است . یکى ((وادارنده )) و دیگرى ((باز دارنده )). نخستین ، تو را به بدى وا مى دارد، و آن ، ((نفس )) است که ((نفس ، وادرنده به بدى است )). و دیگرى ، از بدى ((باز مى دارد)). و آن ، ((نماز)) است . که ((نماز، از کار زشت و ناپسند، باز مى دارد.)) پس به همان سان که ((نفس )) تو را به گناهان وا مى دارد، در رویارویى با آن ، از نماز یارى بخواه
کشکول شیخ بهایی

امثال وحکم

بدون نظر »

روزها پنج است : روز گمشده (مفقود)، روز کنونى (مشهود)، روز آینده (مورود)، روز وعده (موعود) و روز پایدار(ممدود)
اما، روز گمشده ، دیروز تو بود که با زیاده روى خویش ، آن را از دست داده اى .
روز اکنون تو، آن است که در آنى . پس ، از طاعات خویش ، توشه آخرت بساز!
روز آینده ، فرداى تو است و نمى دانى ، که از روزهاى عمر تو هست ؟ یا نه ؟
روز وعده ، واپسین روزهاى زندگى تست ، همواره آن را پیش چشم دار!
روز پایدار آخرت تو ست و آن ، روزیست که بر تو نمى گذرد. در باره آن ، کوشش خویش به کار بر! و آن یا بر تو نعمت جاوید است و یا عذاب پایدار.
کشکول شیخ بهایی