آمد رمضان و عید با ماست

بدون نظر »

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست

مولوی

کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز

بدون نظر »

شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اندر او ز آتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر ازان طفل نادان ترست
که از بهر مردم به طاعت درست
کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق می‌رود جاده‌ات
در آتش فشانند سجاده‌ات

سعدی

کُتّاب = مدرسه

سائق = راننده وادار کننده به رفتن

مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده‌ای را دهد نان چاشت

بدون نظر »

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائم الدهر دنیا پرست
مسلم کسی را بود روزه داشت
که درمانده‌ای را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

سعدی

شالودهٔ کاخ جهان بر آب است

بدون نظر »

شالودهٔ کاخ جهان بر آب است
تا چشم بهم بر زنی خراب است
ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلاب است
افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شاب است
ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گر یک سر آبست، صد سراب است
سیمرغ که هرگز بدام نیاد
در دام زمانه کم از ذباب است
چشمت به خط و خال دلفریب است
گوشت به نوای دف و ربابست
تو بیخود و ایام در تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پیچ وتاب است
آبی بکش از چاه زندگانی
همواره نه این دلو را طناب است
بگذشت مه و سال و این عجب نیست
این قافله عمریست در شتاب است
بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
کاین بادیه راحتگه ذئاب است
بر گرد از آنره که دیو گوید
کای راهنورد، این ره صواب است
ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
زیراک سئوال تو بی جواب است
با چرخ، تو با حیله کی برآئی
در پشه کجا نیروی عقاب است
بر اسب فساد، از چه زین نهادی
پای تو چرا اندرین رکاب است
دولت نه به افزونی حطام است
رفعت نه به نیکوئی ثیاب است
جز نور خرد، رهنمای مپسند
خودکام مپندار کامیاب است
خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
در خانه هزارت اگر کتاب است
هشدار که توش و توان پیری
سعی و عمل موسم شباب است
بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
مانند چراغی که بی حباب است
گر پای نهد بر تو پیل، دانی
کز پای تو چون مور در عذاب است
بی شمع، شب این راه پرخطر را
مسپر به امیدی که ماهتاب است
تا چند و کی این تیره جسم خاکی
بر چهرهٔ خورشید جان سحاب است
در زمرهٔ پاکیزگان نباشی
تا بر دلت آلودگی حجاب است
پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
آنجا که نه باران نه آفتاب است

پروین اعتصامی

ذباب = پشه

ذئاب =جمع ذئب گرگها

دوای پیری

بدون نظر »

از سلامان و ابسال جامی :
کرد پیری عمر او هشتاد سال
از حکیمی حال ضعف خود سؤال
گفت : دندانم ز خوردن گشته سست
ناید از وی شغل خاییدن درست
منتی باشد ز تو بر جان من
گر بری این سستی از دندان من
گفت با او پیر دانشور حکیم
کای دلت از محنت پیری دونیم
چاره ضعف ز پس هشتاد سال
جز جوانی نیست . وین باشد محال
رشته دندان تو گردد قوی
گر ازین هشتاد، چل واپس روی
لیک ، چون واپس شدن مقدور نیست
گر به این سستی بسازی ، دور نیست
چون اجل از تن جدایی بخشدت
از همه سستی ، رهایی بخشدت
بود که بیند و رحمی نماید ای همدم !
ز گریه پاک مکن چشم خونفشان مرا!

کشکول شیخ بهایی

نازیستن به از سالها بر خطا زیستن

بدون نظر »


شبی در جوانی و طیب نعم
جوانان نشستیم چندی به هم
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی
ز شوخی در افکنده غلغل به کوی
جهان دیده پیری ز ما بر کنار
ز دور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانی فرا رفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
یکی سر برآر از گریبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد
چمیدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خوید
شکسته شود چون به زردی رسید
بهاران که بید آورد بید مشک
بریزد درخت گشن برگ خشک
نزیبد مرا با جوانان چمید
که بر عارضم صبح پیری دمید
به قید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر این خوان نشست
که ما از تنعم بشستیم دست
چو بر سر نشست از بزرگی غبار
دگر چشم عیش جوانی مدار

ادامه نوشتار »

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

بدون نظر »

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

بدون نظر »

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

حافظ

چون عمل در تو نیست نادانی

بدون نظر »

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

گلستان سعدی

با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد

بدون نظر »

موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیک نشنید و عاقبتش شنیدی
خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
درخت کرم هر کجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت

گلستان سعدی