چند بیت ناب

بدون نظر »

در هر چه مى کنم نظر از چشم عبرتی
در وى مشرح است زتوحید صد دلیل
بگذر تو از دلیل و به مدلول راه بر!
او را از او شناس ! نه از بحث و قال و قیل
**************************
ما را خواهی ، جمله حدیث ما کن :
خوبا ما کن ! زدیگران خو واکن !
ما زیبائیم ، یاد ما زیبا کن !
با ما، تو دو دل مباش ، دل یکتا کن !
************************
دل ، از نظر تو جاودانی گردد
غم ، یا الم تو شادمانی گردد.
گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک
آتش ، همه آب زندگانی گردد.
***********************
اى نه دله ده دله ! هر ده یله کن !
صراف وجود باش و خود را چله کن !
یک صبح ، یه اخلاص بیا بر در دوست
گر کام تو برنیارد، آن گه گله کن !
_______________
دوبیت اول به صورت زیر نیز آمده است
ای یک دله صد دله دل یک دله کن
صراف وجود باش وخود را یله کن یا مهر دگران را زدل خود یله کن
نویسنده
____________________
کشکول شیخ بهایی

شعری از سعدی وپاسخی از شیخ بهایی

بدون نظر »

گوش تواند که همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ ونى
دیده شکیبد زتماشاى باغ
بى گل و نسرین به سر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان کرد حجر زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بى هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
ادامه نوشتار »

حکایاتی از گلستان سعدی

بدون نظر »

علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
**************************
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است
***********************
ادامه نوشتار »

تو چه دانى قدر آب دیدگان ؟

بدون نظر »

از مثنوى مولوى :
تو چه دانى قدر آب دیدگان ؟
عاشق نانى تو، چون نادیدگان
گر تو این انبان زنان خالى کنى
پر زگوهرهاى اجلالى کنى
تا تو تاریک و ملول تیره اى
دان ! که با دیو لعین همشیره اى .
طفل جان از شیر شیطان باز کن !
بعد از آنش با ملک انباز کن !
لقمه اى کان نور افزون و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
لقمه تخمست و برش اندیشه ها
لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها
این سخن گفتند اهل دل تمام
جهل و غفلت زاید از نان حرام
زاید از نان حلال اندر دهان
میل خدمت ، عزم رفتن از جهان

علم رسمى ، سر به سر، قلیست و قال

بدون نظر »

علم رسمى ، سر به سر، قلیست و قال
نه از آن ، کیفیتى حاصل ، نه حال .
طبع را افسردگى بخشد مدام
مولوى باور ندارد این کلام
علم ، نبود غیر علم عاشقى
مابقى ، تلبیس ابلیس شقى
هر که نبود مبتلاى ماهروى
اسم او از لوح انسانى بشوى !
ادامه نوشتار »

شعری از مثنوی

بدون نظر »

این ز ابراهیم ادهم آمده ست
کاو زراهى بر لب دریا نشست
دلق خود مى دوخت آن سلطان جان
یک امیرى آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت ، سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
که چه سان گشته ست خلق و خلق او
ترک کرده ملک هفت اقلیم را
مى زند بر دلق ، سوزن چون گدا
ادامه نوشتار »

چند بیت از ولى دشت بیاضى( – کشته شده به سال ۹۹۹ ه‍)

بدون نظر »

به قتلم گر شتابى کرده باشى
چه لطف بى حسابى کرده باشى
اسیران تو بیرون از حسابند
تو هم با خود حسابى کرده باشى
دلا! نیکت نکرد آن غمزه بسمل
مبادا اظطراب تشنه آبى کرده باشى
*****************************
آخر زکفت جام ستم نو شیدم
وز بزم تو، دامن طرب در چیدم
روزى که به کشتنم کمر مى بستى
کاش از تو گناه خویش مى پرسیدم

حکایتى کوتاه و خواندنى

بدون نظر »

شاعر معروف به ((دیک الجن )) نامش عبدالسلام و شیعه مذهب بود. و به سال ۲۳۵ در هفتاد و چند سالگى در گذشت . وى کنیزکى داشت و غلامى ، که سر آمد زیبایى بودند و او فریفته این زیبایى بود. شاعر، روزى آن دو را در یک بستر خفه دید و آنان را کشت و جسدهایشان را سوزاند و خاکستر آن دو را با مقدارى خاک در آمیخت و از آن ، دو کوزه شراب ساخت ، که در مجلس شراب خویش حاضر مى کرد و یکى را در کنار راست خویش مى نهاد و دیگرى را بر کنار چپ . و گاه کوزه اى را که از خاک کنیزک ساخته شده بود، مى بوسید و مى خواند:
اى زیبارویى که مرگ بر آن فرود آمد. و دست ستم ، میوه او را چید. زمین را از خون او شاداب کردم و چه بسیار که لب هاى او سیراب ساختم !
و گاه کوزه ساخته شده از خاکستر غلام را مى بوسید و مى خواند:
در حالى او را دوست مى داشتم و رگ و پیوندم از او بود، کشتم و اینک ! او مرده است و به خوابى خوش در آمده است . و اما من اندوهناکم و اشک حسرتم بر گور او مى چکد.

شعری از شیخ ابوسعید ابوالخیر

بدون نظر »

پرسید یکى زمن که معشوق تو کیست ؟
گفتم که : فلانى است ، مقصود تو چیست ؟
بنشست و به هاى هاى بر من بگریست
کز دست چنین کسى ، تو چون خواهى زیست ؟

در مدح پیامبر (ص) از منطق الطیر عطار ۵

بدون نظر »

آسمان بی‌ستون پر نور شد
و آن ستون از فرقتش رنجور شد

وصف او در گفت چون آید مرا
چون عرق از شرم خون آید مرا

او فصیح عالم و من لال او
کی توانم داد شرح حال او

وصف او کی لایق این ناکس است
واصف او خالق عالم بس است

ای جهان با رتبت خود خاک تو
صد جهان جان خاک جان پاک تو

انبیا در وصف تو حیران شده
سرشناسان نیز سرگردان شده

ای طفیل خندهٔ تو آفتاب
گریهٔ تو کار فرمای سحاب

هر دو گیتی گرد خاک پای تست
در گلیمی خفته‌ای، چه جای تست

سر برآور از گلیمت ای کریم
پس فرو کن پای بر قدر گلیم

محو شد شرع همه در شرع تو
اصل جمله کم ببود از فرع تو
ادامه نوشتار »