این جهان همچو درختست ،ای کرام

بدون نظر »

این جهان همچو درختست ،ای کرام !
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد میوه ها مرشاخ را
زان که در خامی نشاید کاخ را
چون رسید و گشت شیرین ، لب گزان
سست گیرد شاخ را او بعد از آن
چون از آن اقبال ، شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
عاذلا !چند این سرایی ماجرا!
پند کم ده بعد ازین دیوانه را!
من نخواهم دیگر این افسون شنود
آزمودم ، چند خواهم آزمود؟
هر چه غیر شورش و دیوانگی ست
اندرین ره ، روی در بیگانه ست
هین ! منه بر پای من زنجیر را!
که دریدم پرده تدبیر را
عشق و ناموس ، ای برادر! راست نیست
بر در ناموس ، ای عاشق . مایست !
وقت آن آمد، که من عریان شوم
جسم بگذارم ، سراسر جان شوم
ای خبرهات از خبر ده بی خبر!
توبه تو، از گناه تو بتر
همچو جان ، در گریه و در خنده شو!
این بده ! وز جان دیگر رنده شو!
جستجویی از ورای جستجو
من نمی دانم ، تو می دانی ، بگو!
حال و قالی ، از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال
غرقه ای نه ، که خلاص باشدش
یابجز دریا کسی بشناسدش
کشکول شیخ بهایی به نقل از مثنوی

ابیاتی از شیخ بهایی

بدون نظر »

تا منزل آدمی ، سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست
خوش باش ! که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست ، از بهارش پیداست .
*************

کاری زوجود ناقصم نگشاید
گویی که ثبوتم انتفامی زداید
شاید زعدم ، من به وجودی برسم
زان رو که ز نفی نفی ، اثبات آید.
*************

آهنگ حجاز می نمودم من زار
کآمد سحری به گوش دل این گفتار
یارب ! به روی ، جانب کعبه رود؟
رندی که کلیسیا از او دارد عار
*************
ای دل ! که زمدرسه به دیر افتادى
واندر صف اهل زهد، غیر افتادى
الحمد! که کار را رساندی تو به جاى
صد شکر! که عاقبت به خیر افتادى
تا از ره و رسم عقل بیرون نشوى
یک ذره از آنچه هستی ، افزون نشوى
گفتم که : کنم تحفه ات ای لاله عذار!
جان را، چو شوم زوصل تو برخوردار
گفتا که : بهائی ! این فضولی بگذار!
جان خود زمن است ، غیر جان تحفه بیار
ای چرخ ! که با مردم نادان یارى
هر لحظه بر اهل فضل ، غم می بارى
پیوسته زتو بر دل من بار غمی ست
گویا که زاهل دانشم پندارى
کشکول شیخ بهایی

شعری از وحشی بافقی

بدون نظر »

از وحشی بافقی :
می نماید، چند روزی شد، که آزاریت هست
غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست
در گلستانی نمی جنبی چو شاخ گل زجاى
می توان دانست کاندر پای دل ، خاریت هست
چاره خود کن ! اگر بیچاره سوزی همچو تست
وای بر جانت ! اگر مانند خودت یاریت هست
عشقبازان ، رازداران همند، از من بپوش !
همچون من بی عزتی ؟ یا مقداریت هست ؟
چونی ؟ از شاخ گلت رنگی و بویی می رسد؟
یا به این خوش می کنی خاطر، که گلزاریت هست ؟
در طلسم دوستی ، کاندر تواش تاءثیر نیست
نسخه دارم ، اشارت کن ! اگر کاریت هست
بار حرمان برنتابید خاطر نازکدلان
عمر من ! بر جان وحشی نه ! اگر باریت هست
کشکول شیخ بهایی

گفتم : به عزم توبه نهم جام می زکف

بدون نظر »

گفتم : به عزم توبه نهم جام می زکف
مطرب زد این ترانه که : می نوش ! ولا تخف !
آیا بود که صف نعالی به ما رسد ؟
چون بر بسط قرب زنند اهل قرب ، صف
بشناس قدر خویش ! که پاکیزه تر ز تو
دری نداد پرورش این آبگون صدف
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهر
گنجی چنین لطیف مکن رایگان تلف !
جامی چنین که می کشد از دل خدنگ آه
خواهد رسید عاقبه الا مر بر هدف

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

بدون نظر »

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

بدون نظر »

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد

بدون نظر »

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد
غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

آنقدر ازکردگار خویشتن امیدوارم
که شفا بخش دل امیدواران خواهد آمد

باغبانا سختی دی ماه سی روز است و آخر
نو بهار و نغمه مرغ خوش الحان خواهد آمد

بلبل شوریده دل را از خزان برگو ننالد
باغ و صحرا سبز و این دنیا گلستان خواهد آمد

بوی پیراهن رسید وزین بشارت گشت معلوم
یوسف گم گشته سوی پیرکنعان خواهد آمد

درد مندان ، مستمندان ، بی پناهان را بگویید
مصلح عالم، پناه بی پناهان خواهد امد

از خدا روز فرج را ای فلج کاران بخواهید
کاین جهان روزی کسی را تحت فرمان خواهد آمد

سخت آمد طول غیبت بر تو میدانم مخورغم
موقع افشاء این اسرار پنهان خواهد آمد

تلخی هجران شود شیرین به روز وصل جانان
صبح صادق از پی شام غربیان خواهدآمد

کاخهای ظلم ویران میشود بر فرق ظالم
مهدی موعود، غمخوار ضعیفان خواهد آمد

این چراغ از صرصر بیداد خاموشی ندارد
آنکه عالم را نماید نور باران خواهد آمد

نیست شک از عمر این دنیا اگر یک روز ماند
ذات قائم حجت خلاق سبحان خواهد آمد

صبر کن یا فاطمه ، ای بانوی پهلو شکسته
قائمت باشیشه داروودرمان خواهد آمد

اینقدر آخرمنال ازضربت بازو و پهلو
مونس تو پادشاه دلنوازان خواهد آمد

محسنا ازضربت مسمارگر مقتول گشتی
عنقریبا دادخواه بی گناهان خواهد آمد

اصغرا ازضربت زخم گلو دل رامسوزان
غم مخور مرهم گذار زخم پیکان خواهد آمد

گفت بازینب رقیه یک شبی درشام ویران
عمه بابم کی به سروقت یتیمان خواهد آمد

کودکان شام هریک با پدرهاسوی منزل
باب من کی بهر دلداری طفلان خواهد آمد

فراق امام زمان (عج)

بدون نظر »

تاکى به تمناى وصال تو یگانه
اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
اى تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غایب ز میانه
************
رفتم به در صومعه‌ى عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنى که تو را مى طلبم خانه به خانه
**********
روزى که برفتند حریفان پى هر کار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجى به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همى جوید و من صاحب خانه
*********
هر در که زنم، صاحب آن خانه تویى تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویى تو
در میکده و دیر که جانانه تویى تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویى تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
**************
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روى تو در پیر و جوان دید
یعنى همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
*************
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه‌ى بشکفته‌ى این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه
*************
بیچاره بهایى که دلش زار غم توست
هر چند که عاصى است، زخیل خدم توست
امید وى از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالى به امید کرم توست
یعنى که گنه را به از این نیست بهانه
شیخ بهایی

عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟

۱ نظر »

مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کرب‌و‌بلایی
عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟

صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم
تمام، دیده به ره دوختند تا تو بیایی

گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه
گهی برای زیارت کنار قبر رضایی

بیا که پرچم خون خداست چشم‌به‌راهت
بیا که منتقم خون سیدالشهدایی

خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم
که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی

رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم
از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی

سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری
تو در مقام و جلال و شرف، رسول خدایی

ز چشم خود گله دارم نه از تو ای گل نرگس
که با منی همه جا و نبینمت به کجایی

پیمبر است به شهر مدینه چشم‌به‌راهت
که اشک ریزی و بر انتقام فاطمه آیی

دعای شیعه همین ذکر «میثم» است که
گوید عزیز فاطمه! مولا! بیا تو صاحب مایی
نخل میثم حاج غلام رضا سازگار

گویند فقیری به مدینه به دلی زار

بدون نظر »

گویند فقیری به مدینه به دلی زار

آمد به در خانۀ عبّاس علمدار

زد بوسه بر آن درگه و استاد مؤدب

گفتا به ادب با پسر حیدر کرّار

کی صاحب این خانه یکی مرد فقیرم

بیمار و تهدیست و گرفتار و دل افکار

هر سال در این فصل از این خانه گرفتم

بر خرجی یکساله خود هدیه بسیار

گفتا به زنان امّ بنین مادر عبّاس

با سوز دل سوخته و دیدۀ خونبار

کز زیور و زر هر چه که دارید بیارید

بخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار

خود سائل هر سالۀ عبّاس من است این

عبّاس دل آزرده شود گر برود زار

دادند بدو زیور و زر آنچه که می بود

از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار

سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد

بگذاشت ز غم گریه کنان چهره به دیوار

گفتند همه هستی این خانه همین بود

ای مرد عرب اشگ میفشان تو برخسار

آن سائل دلباخته با گریه چنین گفت

کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار

بر من در این خانه گدائی است بهانه

من عاشق عبّاسم، نه عاشق دینار

من آمده ام بازوی عبّاس ببوسم

من در پی گل روی نهادم سوی گلزار

هر سال زدم بوسه بر آن دست مبارک

هر بار شدم محور خ صاحب این دار

یک لحظه بگوئید که عبّاس بیاید

باشد که برم فیض از آن چهره دگر بار

ناگاه زنان شیونشان رفت به گردون

گفتند فروبند لب ای مرد گرفتار

ای عاشق دلسوخته ای محور خ دوست

ای سائل دلباخته ای طالب دیدار

دستی که زدی بوسه جدا گشت ز پیکر

ماهی که تو دیدی به زمین گشت نگونسار

آن دست کز او خرجی یکساله گرفتی

شد قطع ز تیغ ستم دشمن خونخوار

سر بر سر نی، دست جدا تن به روی خاک

لب تشنه، جگر سوخته، دل شعله ای از نار

این طایفه هستند در این خانه سیه پوش

این خانه بود در غم عبّاس عزادار

این مادر پیری که قدش گشته خمیده

سر تا به قدم سوخته چون شمع شب تار

این مادر دلسوختۀ چار شهید است

گردیده دو تا قامتش از ماتم آن چار

این مادر عبّاس همان امّ بنین است

دادند بنینش همه جان در ره دادار

سوگند به آن مادر و آن چار شهدش

بگذر ز گناه همه ای خالق غفّار

تا شیعه نگردیده هلاک از غم عبّاس

«میثم» تو عنان سخن خویش نگهدار
حاج غلامرضا سازگار