خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد

بدون نظر »

خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد
گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد

گر مومنی و صادق با ما شوی موافق
کوری هر منافق صلوات بر محمد

در آسمان فرشته مهرش به جان سرشته
بر عرش خوش نوشته صلوات بر محمد

صلوات اگر بگوئی یابی هرآنچه جوئی
گر تو ز خیل اوئی صلوات بر محمد

ای نور دیدهٔ ما خوش مجلسی بیارا
می گو خوشی خدا را صلوات بر محمد

مانند گل شکفتیم و درّ لطیف سُفتیم
خوش عاشقانه گفتیم صلوات بر محمد

والله که دیدهٔ من از نور اوست روشن
جان منست و من تن صلوات بر محمد

گفتیم با دل و جان با عاشقان کرمان
شادی روی یاران صلوات بر محمد

بی شک علی ولی بود پروردهٔ نبی بود
شاه همه علی بود صلوات بر محمد

گویم دعای سید خوانم ثنای سید
جانم فدای سید صلوات بر محمد

خوش گفت نعمت الله رمزی زلی مع الله
خوش گو به عشق الله صلوات بر محمد
شاه نعمت الله ولی

عشق محمد بس است و آل محمد

۱ نظر »

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد

زهى خجسته زمانى که یار باز آید (حافظ)

بدون نظر »

زهى خجسته زمانى که یار باز آید
به کام غمزدگان غمگسار باز آید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار باز آید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار باز آید

مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار باز آید

دلى که با سر زلفین او قرارى داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوى آنکه دگر نوبهار باز آید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آید

تاکى به تمناى وصال تو یگانه

بدون نظر »

تاکى به تمناى وصال تو یگانه
اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
اى تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ى عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنى که تو را مى طلبم خانه به خانه

روزى که برفتند حریفان پى هر کار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجى به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همى جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تویى تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویى تو
در میکده و دیر که جانانه تویى تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویى تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روى تو در پیر و جوان دید
یعنى همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه‌ى بشکفته‌ى این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه

بیچاره بهایى که دلش زار غم توست
هر چند که عاصى است، زخیل خدم توست
امید وى از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالى به امید کرم توست
یعنى که گنه را به از این نیست بهانه
شیخ بهایی

رباعیاتی از بابا افضل مرقی

بدون نظر »

ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
وز شاخ برهنه سایه داری مطلب

عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
****************
باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
خود را به در اندازم از این واقعه چست

کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هر یک زده دست عجز بر صحبت سست
*******************
بی آن که کس رسد زوری از ما
یا گشت پریشان دل موری از ما

بی هیچ برآورد به صد رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما
*******************
در کار کش این عقل به کار آمده را
تا راست کند کار به هم برزده را

از نقش خیال در دلت بتکده ایست
بشکن بت و کعبه ساز بتکده را

الا ای آهوی وحشی کجایی حافظ

بدون نظر »

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

نصیحت پدرانه(نظامی )

بدون نظر »

ای پسر هان و هان ترا گفتم
که تو بیدار شو که من خفتم

چون گل باغ سرمدی داری
مهر نام محمدی داری

چون محمد شدی ز مسعودی
بانک برزن به کوس محمودی

سکه بر نقش نیکنامی بند
کز بلندی رسی به چرخ بلند

تا من آنجا که شهر بند شوم
از بلندیت سر بلند شوم

صحبتی جوی کز نکونامی
در تو آرد نکو سرانجامی

همنشینی که نافه بوی بود
خوبتر زانکه یافه گوی بود

عیب یک همنشست باشد و بس
کافکند نام زشت بر صد کس

از در افتادن شکاری خام
صد دیگر در اوفتند به دام

زر فرو بردن یکی محتاج
صد شکم را درید در ره حاج

در چنین ره مخسب چون پیران
گرد کن دامن از زبون گیران

تا بدین کاخ باژگونه نورد
نفریبی چو زن که مردی مرد

رقص مرکب مبین که رهوارست
راه بین تا چگونه دشوارست

گر بر این ره پری چو باز سپید
دیده بر راه دار چون خورشید

خاصه کاین راه راه نخچیر است
آسمان با کمان و با تیر است

آهنت گرچه آهنیست نفیس
راه سنگست و سنگ مغناطیس
ادامه نوشتار »

در ستایش سخن (نظامی )

بدون نظر »

آنچه او هم نوست و هم کهن است
سخن است و در این سخن سخن است

ز آفرینش نزاد مادر کن
هیچ فرزند خوبتر ز سخن

تا نگوئی سخنوران مردند
سر به آب سخن فرو بردند

چون بری نام هر کرا خواهی
سر برآرد ز آب چون ماهی

سخنی کو چو روح بی‌عیب است
خازن گنج خانه غیب است

قصه ناشینده او داند
نامه نانبشته او خواند

بنگر از هرچه آفرید خدای
تا ازو جز سخن چه ماند به جای
ادامه نوشتار »

دوبیتی های بابا طاهر

بدون نظر »

ببندم شال و میپوشم قدک را
بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسر
بشویم هر دو دست بی نمک را
****************
تن محنت کشی دیرم خدایا
دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبی
به سینه آتشی دیرم خدایا
****************
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی‌وفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو
نخواهم دوخت تا روز قیامت
****************
ته که ناخوانده‌ای علم سماوات
ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی
بیاران کی رسی هیهات هیهات

اشعاری از بابا طاهر

بدون نظر »

دلا در عشق تو صد دفترستم
که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته
که آذر در ته خاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه
جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان
که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم
ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت
که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان
دلی لبریز خون اندر برستم