مذمت سخن چینی

بدون نظر »

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.

میان دو کس جنگ چون آتشست
سخن چین بدبخت هیزم کشست

میان دو تن آتش افروختن
نه عقلست و خود در میان سوختن

پیش دیوار آنچه گویی هوش دار
تا نباشد در پس دیوار گوش
سعدی
**********************
به یک سال در جادویی ارمنی
میان دو شخص افکند دشمنی

سخن چین بدبخت در یکنفس
خلاف افکند در میان دو کس
سعدی
*************
ازان همنشین تا توانی گریز( سعدی )

بلی گر کُشتهٔ معشوق باشم

بدون نظر »

شهی را سیمبر شهزاده‌ای بود
ز زلفش مه به دام افتاده‌ای بود

ندیدی هیچ مردم روی آن شاه
که روی دل نکردی سوی آن ماه

چنان اُعجوبهٔ آفاق بودی
که آفاقش همه عشّاق بودی

دو ابرویش که هم شکل کمان بود
دو حاجب بر در سلطان جان بود

چو چشمی تیر مژگانش بدیدی
دلش قربان شدی کیشش گزیدی

که دیدی ابروی آن دلستان را
که دل قربان نکردی آن کمان را

دهانش سی گهر پیوند کرده
ز دو لعل خوشابش بند کرده

خطش فتوی ده عشاق بوده
به زیبائی چو ابرو طاق بوده

زنخدانش سر مردان فگنده
بمردی گوی در میدان فگنده

زنی در عشق آن بت سرنگون شد
دلش بسیار کرد افغان و خون شد

چو هجرش دست برد خویش بنمود
ازان سرگشته و دلریش بنمود

بزیر خویش خاکستر فرو کرد
چو آتش بود مأواگه ازو کرد

همه شب نوحهٔ آن ماه کردی
گهی خون ریختی گه آه کردی

اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه
دوان گشتی زن بیچاره در راه

چو گوئی پیش اسپش می‌دویدی
دو گیسو چون دو چوگان می‌کشیدی

نگه می‌کردی از پس روی آن ماه
چو باران می‌فشاندی اشک بر راه

ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی
که نه فریاد ونه آشوب کردی

به نظّاره جهانی خلق بودی
که آن زن را به مردان می‌نمودی

همه مردان ازو حیران بمانده
زن بیچاره سرگردان بمانده

به آخر چون ز حد بگذشت این کار
دل شهزاده غمگین گشت ازین بار

پدر را گفت تا کی زین گدائی
مرا از ننگ این زن ده رهائی

چنین فرمود آنگه شاه عالی
که در میدان برید آن کُرّه حالی

به پای کرّه در بندید مویش
بتازید اسپ تیز از چارسویش

که تا آن شوم گردد پاره پاره
وزین کارش جهان گیرد کناره

کشد چون پیل مستش اسپ در راه
پیاده رخ نیارد نیز در شاه

به میدان رفت شاه و شاهزاده
جهانی خلق بودند ایستاده

همه از درد زن خون بار گشته
وزان خون خاک چون گلنار گشته

چو لشکر خویش را بر هم فگندند
که تا مویش به پای اسپ بندند

زن سرگشته پیش شاه افتاد
به حاجت خواستن در راه افتاد

که چون بکشیم و آنگه بزاری
مرا یک حاجتست آخر برآری

شهش گفتا ترا گر حاجت آنست
که جان بخشم بتو خود قصد جانست

وگر گوئی مکن گیسو کشانم
بجز در پای اسپت خون نرانم

وگر گوئی امانم ده زمانی
زمانی نیست ممکن بی امانی

ور از شهزاده خواهی همنشینی
زمانی نیز روی او نه بینی

زنش گفتا که من جان می‌نخواهم
زمانی نیز امان زان می‌نخواهم

نمی‌گویم که ای شاه نکوکار
مکُش در پای اسپم سرنگونسار

مر اگر شاه عالم می‌دهد دست
برون زین چار حاجت حاجتی هست

مرا جاوید آن حاجت تمامست
شهش گفتا بگو آخر کدامست

که گر زین چار حاجت سر بتابی
جزین چیزی که می‌خواهی بیابی

زنش گفتا اگر امروز ناچار
بزیر پای اسپم می‌کُشی زار

مرا آنست حاجت ای خداوند
که موی من به پای اسپ او بند

که تا چون اسپ تازد بهر آن کار
بزیر پای اسپم او کُشد زار

که چون من کُشتهٔ آن ماه گردم
همیشه زندهٔ این راه گردم

بلی گر کُشتهٔ معشوق باشم
ز نور عشق بر عیّوق باشم

زنی‌ام مردئی چندان ندارم
دلم خون گشت گوئی جان ندارم

چنین وقتی چو من زن را که اهلست
برآور این قدر حاجت که سهلست

ز صدق و سوز او شه نرم دل شد
چه می‌گویم ز اشکش خاک گل شد

ببخشید و بایوانش فرستاد
چو نو جانی بجانانش فرستاد

بیا ای مرد اگر با ما رفیقی
در آموز از زنی عشق حقیقی

وگر کم از زنانی سر فرو پوش
کم از حیزی نهٔ این قصّه بنیوش
عطار

ازان همنشین تا توانی گریز( سعدی )

۱ نظر »

یکی گفت با صوفیی در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا؟

بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تو دشمن‌تری کاوری بر دهان
که دشمن چنین گفت اندر نهان

سخن چین کند تازه جنگ قدیم
به خشم آورد نیکمرد سلیم

ازان همنشین تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز

سیه چال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن به جای

میان دو تن جنگ چون آتش است
سخن‌چین بدبخت هیزم کش است
سعدی

کمال همنشین ( سعدی )

بدون نظر »

گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم
و لیکن مدّتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

محنت قرب ز بعد افزونست

بدون نظر »

والی مصر ولایت – ذوالنون –
آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت : در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه ، آشفته جوانی دیدم
چه جوان ؟! سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ، ز سر مهر، سؤال

که : مگر عاشقی ؟ ای شیفته مرد!
که بدین گونه شدی لاغر و زرد

گفت : آری ! به سرم شور کسی ست
کش چو من عاشق و رنجور بسی ست

گفتمش : یار به تو نزدیکست
یا چو شب ، روزت ازو تاریکست ؟

گفت : در خانه اویم همه عمر
خاک کاشانه اویم همه عمر

گفتمش : یکدل و یکروست به تو؟
یا ستمکار و جفاجوست به تو؟

گفت : هستیم به هر شام و سحر
به هم آمیخته چون شیر شکر

گفتمش : یار تو، ای فرزانه !
با تو همواره بود همخانه ؟

سازگار تو بود در همه کار؟
بر مراد تو بود کار گذار؟

لاغر و زرد شده بهر چه ای ؟
تن همه درد شده بهر چه ای ؟

گفت : رو!رو! که عجب بیخبری
به که زین گونه سخن در گذری

محنت قرب ز بعد افزونست
جگر از محنت قربم خونست

هست در قرب ، همه بیم زوال
نیست در بعد، جز امید وصال

آتش قرب ، دل و جان سوزد
شمع امید، روان افروزد
جامی

بزرگی به ناموس و گفتار نیست (سعدی)

بدون نظر »

شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون با یزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر
فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم
به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی
بلندیت باید بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بسته‌ست پیش
سعدی

حکایت معروف کرخی و مسافر ( سعدی )

بدون نظر »

کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی
ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته
به موییش جان در تن آویخته

شب آن جا بیفگند و بالش نهاد
روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یک نفس
نه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشت
نمی‌مرد و خلقی به حجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز
گرفتند از او خلق راه گریز
ادامه نوشتار »

در فواید خاموشی از گلستان سعدی

بدون نظر »

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدى که صوفیى مى‌کوفت
زیر نعلین خویش میخى چند؟

آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند
************************

عالمی‌معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی‌شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.

ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز را

بدون نظر »

ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز را
بر دل من دشنه داده غمزهٔ خونریز را

شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل
درفکن در جام بی رنگ، آب رنگ آمیز را

می پیاپی، بی محابا ده، میندیش از حریف
یاد می‌دار این دو بیت گفتهٔ دست آویز را

گر حریفی از دمادم سر بپیجاند رواست
بر کف من نه، که پور زال به شبدیز را

جان من می را و قالب خاک را و دل تو را
وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را
بابا افضل مرقی

من آن مورم که در پایم بمالند

بدون نظر »

بزرگی گفته است : ناداری یی که تو را از ستمکاری باز دارد، بهتر از بی نیازی یی است که به گناهت وادارد.
کشکول شیخ بهایی
وشعری از سعدی با همین مضمون
سپاس و شکر بی‌پایان خدا را
برین نعمت که نعمت نیست ما را

بسا مالا که بر مردم وبالست
مزید ظلم و تأکید ضلالست

مفاصل مرتخی و دست عاطل
به از سرپنجگی و زور باطل

من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم