– پیامبر (ص): رشک آورترین دوستانم از امتم نزد من مردی است سبکبار بهره مند از نماز که در نهان خوب پروردگارش را بپرستد، و در میان مردم گمنام باشد، و روزیش به اندازه گذرانست و بر آن شکیبا بماند، و بمیرد ارثش اندک باشد و گریه کنانش اندک.
**************************
۲- پیامبر (ص): به مؤمن رنج و دردی نرسد و نه غمی گرچه ملال خاطری باشد جز اینکه خداوند بدان گناهانش را جبران کند.
**************************
۳- پیامبر (ص): هر که هر چه خواهد بخورد و هر چه خواهد بپوشد و هر چه خواهد سوار شود خدا به او نظر لطف نکند تا به مرگ اندر شود یا آن را وانهد و توبه کند.
**************************
۴- پیامبر (ص): مؤمن بمانند یک خوشه گندم باشد که یک بار بخاک افتد و یک بار برپا ایستد و کافر چون درختی سخت پیوسته بر پا است و شعور ندارد (که سر به حق فرود آورد).
**************************
۵- از وی پرسش شد کدام مردم در دنیا در بلای سختتر باشند؟ در پاسخ فرمود: پیمبران و سپس ماننده تران و شبیه تران به حق و پس ماننده تران، مؤمن هم به اندازه ایمانش بلا میکشد و خوش کرداریش. هر که ایمانش درست و کردارش خوبست بلایش سخت است و هر که ایمانش پست و کردارش سست است بلایش اندک است.
**************************
۶- پیامبر (ص): اگر دنیا اگر نزد خدا برابر بال پشه ای بود چیزی بکافر و منافق نمیداد.
**************************
۷- پیامبر (ص): دنیا دست به دست میگردد آنچه اش از آن تو است با هر ناتوانیت بدستت آید و آنچه اش بر زیان تو است به نیرویت نتوانی از آن دفاع کرد، هر که امید از آنچه از دست رفته ببرد تنش در آسایش است و هر که بدان چه خدایش قسمت کرده خشنود است چشمش روشن است.
**************************
۸- پیامبر (ص): به خدا هیچ کاری نیست که شما را به دوزخ نزدیک کند جز اینکه من شما را بدان آگاه کردم و از آنتان بازداشتم، و هیچ کاری نیست که شما را به بهشت نزدیک کند جز آنکه شما را بدان آگاه کردم و بدان فرمان دادم زیرا روح الامین در خاطر من انداخت که هرگز جانداری نمیرد تا همه روزی مقدر خود را دریافت کند.
**************************
در طلب روزی آرام باشید و دیر رسیدن روزی شما را واندارد که آنچه نزد خدا برای شما است از راه نافرمانیها بجوئید (و کسب حرام کنید) زیرا آنچه نزد خدا است جز بطاعتش به دست نیاید.
**************************
۹- پیامبر (ص): خدا دو آواز را بد دارد: شیون کردن هنگام مصیبت، و نی نواختن هنگام خوشی و نعمت.
**************************
۱۰- پیامبر (ص): نشانه خشنودی خدا از خلقش ارزانی نرخهاشان و دادگری سلطان است و نشانه خشم خدا به خلقش جور سلطانشان و گرانی نرخهاشانست.
ابو حمزه ثمالی گوید:
امام باقر (ع) فرمود: موسی بن عمران – علی نبیّنا و آله و علیه السّلام – به پیشگاه پروردگار عرض کرد: خداوندا برگزیدگان بندگانت کیانند؟ فرمود: آن کس که دستی باز و سخاوتمند و قدمی پر برکت و استوار در خیرات دارد، سخن راست گوید، و با وقار و آرامش گام بردارد، چنین کسانی از کوه استوارترند. عرض کرد: خداوندا چه کسی در دار القدس در پیشگاه تو بار نهد؟ فرمود: آنان که چشم به دنیا ندوخته ، و اسرار دینی خود را فاش نسازند، و در قضاوت رشوه نگیرند، حق در دلشان جایگزین ، و راستی بر زبانشان جاری است ، این چنین کسان در دنیا در پوشش من و در آخرت در دار القدس نزد من خواهند بود
به سند امام صادق از امیر المؤمنین (ع) فرمود:
چون خدای تبارک و تعالی خواست روح ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرو فرستاد گفت ای ابراهیم درود بر تو او جواب داد و فرمود برای دعوت آمدی یا برای مرگ گفت برای مرگ و باید اجابت کنی ، ابراهیم گفت دیدی دوستی که دوست خود را بمیراند؟ ملک الموت برگشت و برابر خدای جل جلاله ایستاد و عرضکرد معبودا شنیدی خلیل تو ابراهیم چه گفت ، خطاب رسید برو و به او بگو دوستی را دیدی که ملاقات دوست را بد دارد براستی هر دوستی خواهان ملاقات دوست است .
امام صادق فرمود:
خدای تبارک و تعالی به داود وحی کرد چرا من تو را تنها بینم ؟ گفت به خاطر تو مردم را ترک کردم و مرا ترک کردند فرمود چرا خاموشت بینم ؟ گفت ترست مرا خاموش کرد. فرمود چرا تو را در رنج بینم ، گفت دوستی تو مرا به رنج انداخته ، فرمود چرا تو را فقیر بینم با آنکه تو را بهره مند ساخته ام ؟ گفت قیام بحقت مرا فقیر کرده ، فرمود چرا تو را خوار بینم ؟ گفت بزرگی جلال فوق وصف تو مرا خوار کرده و ای آقایم این حق تو است ، خدای جل جلاله فرمود مژده فضل از من بگیر(تا) روزی که مرا ملاقات کنی با مردم بی امیز و از اخلاق آنها بر کنار باش و از کردارشان دوری کن تا روز قیامت بدان چه خواهی برسی امام صادق (ع) فرمود خدا به داود وحی کرد ای داود به من خوش باش و بیاد من لذت جو و به مناجات من نعمت گیر که بزودی خانه را از فاسقان حالی کنم و لعنت را خاص ظالمان سازم .
حکیمی گفت : دنیا سرای رنج هاست : آن که در طلب دنیا شتاب ورزد، خویشتن به رنج افکنده است و آن که درنگ کند، یاران خویش را.
*************
حکیمی گفت : آن که تو را برای کاری دوست دارد، با انجام آن ، رهایت کند.
*************
نیز از سخنان حکیمان است : مجلس خاصان انس دارد، نه محفل پر جمعیت .
*************
و نیز از سخنان بزرگان است : از دوستان انصاف طلبیدن ، انصاف نیست .
*************
شاعری گفته است : ای دوستدار دنیا! دنیا از روبرو ترا فریفته است ، و چون رو بگرداند، ترا پشیمان سازد.
در ((شرح شهاب )) از ((راوندی )) نقل شده است که : در اخبار آمده است از دمیدن صبح ، تا طلوع خورشید، خواب ، ناپسند است . چه ، آن ، وقت تقسیم روزیست .
حکیمی گفته است : اگر جویای عزتی ، آن را در اطاعت بجوی ! و اگر بی نیازی خواهی ، از قناعت بخواه ! آن که خدای را اطاعت کند، پیروزیش افزون شود و آن که قناعت پیشه کند، فقر از او دور شود.
بر بازوبند قابوس و شمگیر به خط او نوشته بود: اگر بیوفایی ، سرشت آدمیان است ، پس ، به هر کس اعتماد داشتن عجز است و اگر مرگ به ناچار خواهد آمد، تکیه کردن به دنیا نادانی ست و اگر تقدیر حتمی است ، پس ، دوراندیشی بیهوده است .
انوشیروان ، بزرگمهر را گفت : چه چیز برای انسان نیکوترست ؟ گفت : خردی که با آن زندگی کند. گفت : اگر نبود؟ گفت : دوستانی که او را به کارهای شایسته وا دارند. گفت : اگر نبود؟ گفت : مالی که با آن ، محبت مردم را به خود جلب کند. گفت : اگر نبود؟ گفت : لالی یی که با آن ، خاموشی گزیند. گفت : اگر نبود؟ گفت : مرگی که زود او را ببرد.
*******************
حکیمی فرزند را گفت : ای پسرکم ! بگذار! دینت برتر از عقلت باشد و کردارت برتر از گفتارت و ارزشت بیش از جامه ات .
**********************
حکیمی گفت : کارنامه اعمالتان را با بهترین کارها مجلد سازید!
************************
دیگری گفته است : در این روزها که همچون پرندگان در پروازند، برای آخرت خویش کار کنید!
کشکول شیخ بهاییی
مردی بر عارفی گذشت ، که نان و سبزی و نمک می خورد. او را گفت : ای بنده خدا! از دنیا، به همین خرسندی ؟ گفت : خواهی کسی را به تو نشان دهم که به بدتر از این خرسندست ؟ گفت : آری ! گفت : آن که به عوض آخرت ، به دنیا خرسند است .
************************
بشرحافی را گفتند: از کجا می خوری ؟ گفت : از آنجا که شما می خورید. اما، آن که خورد و گرید، همچون آن که خورد و خندد نیست
************************
ذوالنون مصری گفت : روزی از وادی کنعان بیرون رفتم . چون به بالای وادی رسیدم به ناگاه ، سایه ای دیدم که به سوی من می آید و می گوید: ((و بدا لهم من الله مالم یکونوا یحتسبون )). می گریست . چون سایه به من نزدیک شد، زنی را دیدم با جبه ای بر تن و مشکی بر دست . و مرا گفت : کیستی ؟ – بی آن که از من ترسد. – گفتم : مردی غریبم . گفت : ای فلان ! مگر با خدا غریبی یافت شود؟ با گفته او، به گریه افتادم . گفت : چه چیز به گریه ات انداخت ؟ گفتم : رسیدن دارو به دملی که به خوبی رسیده است . و دارو به زودی به نجاتش آمد. گفت : اگر راست می گویی ، چرا گریستی ؟ گفتم : خدا بر تو ببخشاید! مگر راستگو نمی گرید؟ گفت : نه ! گفتم : برای چه ؟ گفت : زیرا گریه دل را آرام می کند. ذوالنون گفت : بخدا! از سخن او، به تعجب ماندم .
کشکول شیخ بهایی