در حدیث آمده است : مردی که قدر خویش نشناسد، به هلاکت رسد.
حکیمی گفته است : آنکه عیبهای پنهانی مردم جستجو کند، دوستی های قلبی را بر خویش حرام گرداند.
نیز حکیمی گفته است : از پستی دنیا، همین بس ! که بر یک حال پایدار نمی ماند، و از دگرگونی برکنار نیست . با ویرانی گوشه ای ، گوشه دیگر را می سازد. بدحالی کسی را مایه خوشحالی دیگری می سازد.
و نیز گفته اند: آن که بسیار گوید، بلغزد. و آن که دیگران را کوچک شمارد، خوار شود.
و نیز گفته اند: کم سخنی ، نشانه خردمندی مرد است و بردباریش ، نشانه برتری .
آنگاه که هارون الرشید به حج می رفت ، چون به کوفه رسید، مردم شهر به قصد دیدن او، بیرون آمدند و او در هودجی عالی بود، که به ناگاه ، بهلول بانگ برداشت که : ای هارون ! و خلیفه گفت : کیست که گستاخی می کند، و او را گفتند: بهلول . هارون ، پرده برداشت و بهلول گفت : ای امیر! به اسناد، از قدامه بن عبدالله عامری بر ما روایت شده است ، که گفت : پیامبر (ص ) را دیدم که ((رمی جمره )) می کرد، بی آن که کسی را بزنند و دور کنند و ترا در این سفر، فروتنی ، بهتر از تکبر بود. و رشید می گریست . چنان که اشکش به زمین ریخت . و گفت : احسنت ! ای بهلول ! بیش بگو! پس گفت : مردی را که خدا مال بخشد و جمال زیبا و قدرت دهد، و او، آن مال انفاق کند و عفت جمال خویش پاس دارد و در سلطنت خویش عدل ورزد، در دیوان خدا، نامش در شمار نیکان نویسند. هارون گفت : احسنت ! و فرمان داد، تا او را جایزه دهند، بهلول گفت : نیاز نیست ! آن را به کسی بازده ! که از وی گرفته ای . هارون گفت : تو را مقرری دهند، که کارت استوار شود. بهلول ، چشم بر آسمان کرد و گفت : یا امیر! من و تو نان خوران خدائیم . و محالست که ترا به یاد دارد و مرا از یاد برد.
کشکول شیخ بهایی
عربی به حج بود. چون مردم استغفار می گفتند، نمی گفت : از او سبب آن پرسیدند. گفت : همچنان که استغفار نگفتنم ، با آگاهیم از رحمت خدا ضعف من است ، با توجه به گناه ورزیم ، استغفار گفتنم ، پستی به شمار آید.
******************
عارفی ، زاری دعای مردم ، در موقف حج شنید. گفت : خواستم سوگند خورم بدان که پروردگار، آنان را آمرزیده است . اما به یاد آورم که خود نیز با آنانم . و باز ایستادم .
منتصر گفت : عفو را لذتی بیش از انتقامست . چه ، عفو، لذت سپاس را در پی دارد و انتقام ، پشیمانی را.
احنف بن قیس گفت : شبی تا صبح بیدار بودم ، که کلمه ای یابم تا سلطان را خوش آید، بی آن که خدا را به خشم آورد، و نیافتم .
****************
حکیمی گفت : پروردگار، سودهای دو جهان ، در زمینی گرد نیاورده . بل ، پخش کرده است .
***************
بطلمیوس گفت : به آن سخنان خطا که نگفته ای ، شادتر از آن سخنان درست باش که گفته ای .
***************
افلاطون گفت : شادمانیت ، همچون عریانیت است . جز بر آن که امین است ، آشکار مکن ! و نیز گفت : ناموس خویش پاس دار؟ تا ترا پاس دارد.
***************
در ((مثل السائر)) آمده است که : ((ابن خشاب )) در بیشتر دانش ها سر آمد بود، بویژه در عربیت ، پهلوانی بی مانند بود. اما بیشتر بر گرد حلقه شعبده بازان و قصه گویان می ایستاد. باری ، دانشجویان ، او را نیافتند و به ملامتش گرفتند و گفتند: تو پیشوای دانشی ، و در آن جاها برای چه می ایستی ؟ و او گفت : اگر آن چه من دانم ، می دانستید. نکوهشم نمی کردید. چه ، من ، در ضمن گفتگوهای هذیان آمیز آن نادانان ، به فواید خطابی می رسم که اگر بخواهم نظیر آنرا بیاورم ، نمی توانم و بدین سبب است که به شنیدن آن سخنان می ایستم .
کشکول شیخ بهایی
حکیمی به حال مرگ افتاد. برادرش به زاری می گریست . محتضر او را گفت : ای برادر! گریه مکن ! که به زودی در مجلسی که از من یاد شود، خندانی .
*********************
جالینوس گفت : منظور من از ((خوردن )) آن است که زنده مانم و دیگران زنده اند، تا بخورند.
*********************
حکیمی ، مردی را دید که دست می شست . او را گفت : آن را خوب بشوی ! که شاخ ریحان صورت تست .
*********************
حکیمی گفت : اگر سه چیز نمی بود، آدمی سر به هیچ چیز فرود نمی آورد: بینوایی و بیماری و مرگ . یا اینهمه ، از جست و خیز و نخوت ، باز نمی ایستد.
*********************
حکیمی را گفتند: سفر کدام آدمی دورترست ؟ گفت : سفر آن که در جستجوی برادری نیکوکارست
کشکول شیخ بهایی
اگر ارزش نفس خویش ندانستی و حق آن را خوار شمردی ، مردم ، آن را خوارتر دارند اینک ! نفس خویش گرامی دار! و اگر جایگاه آن تنگ است ، جایگاهی دیگر بجوی !
از خانه ای که جایگاه خواری ست ، پرهیز کن ! زیرا اگر نیکوکاران در آن جای گزیند، بدکار به شما آید.
***********************
ماءمون گفته است : اگر دنیا خویش را توصیف می کرد، چنان که ابو نواس توصیف کرده است ، وصف نمی کرد. که گفت : اگر دانایی ، دنیا را بیازماید، بر او آشکار گردد، که دشمنی در جامه دوست است
کشکول شیخ بهایی
عارفی را گفتند: چگونه ای ؟ گفت : یابم ، آن چه نخواهم و آن چه خواهم ، نیابم .
***********************************
از دیوان منسوب به امیر المومنین (ع ):
شیرینی دنیا، زهرآگین است . هان ، شیرینی زهر آگین مخور! خواه در گشایش باش ! و خواه در سختی ، زمانه از این هر دو گروه می برد. هر کاری چون به کمال رسد، زوال آن آغاز شود. در انتظار زوال باش ! آنگاه ، که گفتند: کامل شد.
*******************************************
عارفی ، مراد خویش را گفت : مرا وصیتی فرا گیر کن ! گفت : سفارش پروردگار را به همه پیشینیان و واپسینیان به تو گویم ، که فرمود: ((ولقد وصیناالذین اوتوالکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقو الله )) و بی تردید که پروردگار به صلاح بنده آگاه ترست و بخشایش و مهربانی او، به بنده بیش از دیگرانست . بنابراین ، اگر در دنیا، خصلتی برای بنده بهتر و جامع تر و گرانقدرتر از ((نیکی )) بود، سزاوار بود که آن را یاد کند و بندگان را بدان سفارش کند. پس چون به ((نیکی )) اکتفا کرد، پیداست که همه نصایح و راهنمایی ها و آگاهی ها و استقامت و خیر، در آن ، جمعست .
***************************************************
عارفی گفت : دنیا را بهر سه چیز خواهند: بی نیازی و شرف و آسایش . اما، آن که زهد ورزد، به عزت رسد، و آن که قناعت پیشه کند، بی نیاز شود و آن که سعی خویش کم کند، استراحت یابد.
**********************************************************
از سخنان بزرگانست : بردباری تو بر فروتر از خود، عیب خواری ترا نزد زبردستان می پوشاند.
کشکول شیخ بهایی
کسی به نزد یکی از عابدان رفت و او را گفت : در تنهایی ، دلتنگ نمی شوی ؟ و عابد گفت : اکنون که تو آمدی ، تنها شدم
بزرگی گفته است : ناداری یی که تو را از ستمکاری باز دارد، بهتر از بی نیازی یی است که به گناهت وادارد.
در ((ملل و نحل )) در ذکر ((زنون )) بزرگ گوید: پیر گشته بود، او را گفتند: چگونه ای ؟ گفت : چنینم که می بینی . ذره ذره می میرم . گفتندش : چون بمیری ، که تو را به خاک سپارد؟ گفت : آن که مردار من آزارش دهد. و او گفت : دنیا میخ فتنه است و نیز گفت : دنیا، گریزان از خویش را چو دریابد، مجروح سازد و خواهان خویش را چون دریابد، بکشد.
زنون را پرسیدند. مردم این روزگار را به چه می توان از حیوان باز شناخت ؟ گفت : در بیشی شرارت
کشکول شیخ بهایی