آنگاه که هارون الرشید به حج می رفت ، چون به کوفه رسید، مردم شهر به قصد دیدن او، بیرون آمدند و او در هودجی عالی بود، که به ناگاه ، بهلول بانگ برداشت که : ای هارون ! و خلیفه گفت : کیست که گستاخی می کند، و او را گفتند: بهلول . هارون ، پرده برداشت و بهلول گفت : ای امیر! به اسناد، از قدامه بن عبدالله عامری بر ما روایت شده است ، که گفت : پیامبر (ص ) را دیدم که ((رمی جمره )) می کرد، بی آن که کسی را بزنند و دور کنند و ترا در این سفر، فروتنی ، بهتر از تکبر بود. و رشید می گریست . چنان که اشکش به زمین ریخت . و گفت : احسنت ! ای بهلول ! بیش بگو! پس گفت : مردی را که خدا مال بخشد و جمال زیبا و قدرت دهد، و او، آن مال انفاق کند و عفت جمال خویش پاس دارد و در سلطنت خویش عدل ورزد، در دیوان خدا، نامش در شمار نیکان نویسند. هارون گفت : احسنت ! و فرمان داد، تا او را جایزه دهند، بهلول گفت : نیاز نیست ! آن را به کسی بازده ! که از وی گرفته ای . هارون گفت : تو را مقرری دهند، که کارت استوار شود. بهلول ، چشم بر آسمان کرد و گفت : یا امیر! من و تو نان خوران خدائیم . و محالست که ترا به یاد دارد و مرا از یاد برد.
کشکول شیخ بهایی
بسا که خوش خلقی و کرم ، به سبب رویدادها، به بدخویی و بی شرمی کشد. به طوری که نرمی را به درشتی بدل کند و آسان گیری را به سختی و گشادگی را به گرفتگی . و از روی استقراء، این علت ها را به هفت مورد می توان خلاصه کرد. نخستین آن ، فرمانروایی است که در اخلاق ، دگرگونی ایجاد می کند و انسان را به خطای پنهانی وا می دارد و این ، یا از روی پستی ست ، یا تنگ نظری .
دوم : برکناری است .
سوم : توانگری است . که آدم فرومایه را به سرکشی وا می دارد. و راه او را زیان بارتر می کند. چنان که شاعر گفته است : توانگری ، از تو خلق و خویی را بروز داد، که پیش از آن ، زیر جامه ناداری پنهان بود.
چهارم : فقرست که خوی آدمی را دگرگون می کند. که گاه ، برای گریز از خواری ، سرکشی می کند یا، بر روزگار توانگری ، افسوس می خورد. و از آن روست ، که پیامبر (ص ) فرموده است : ((کادالفقر ان یکون کفرا)) (نزدیک است که تهیدستی به کفر انجامد) و برخی از تهیدستان ، با آرزو، خود را آرامش می دهند.
ابوالعتاهیه گفته است :
چون اندوهگین شوم ، آرزوهای تو سر بر کنند. و آن ها آرام بخشند.
و دیگری گفته است :
چون آرزویی کرده ام ، شب را به شادمانی گذرانده ام . آری ! آرزو، سرمایه بی چیزانست .
پنجم : غم هایی که خرد را مبهوت می کنند و دل را مشغول می دارند. چنان که نه می توان آنها را تحمل کرد و نه می توان بر آنها شکیبا بود. و ادیبی گفته است : اندوه ، درد پنهانی است که در دل اندوهگین نهفته است .
ششم : بیماریهایی که در اثر آنها سرشت آدمی تغییر می کند و همچنان که جسم را دگرگون می کند، خلق و خوی آدمی نیز اعتدال خود را از دست می دهد. و با وجود آنها، تحمل آدمی از دست می رود.
هفتم : بالا رفتن سال و روی آوردن پیریست . که همچنان که جسم ، توان برداشتن سنگینی هایی را که پیش از آن داشت ، ندارد. روح نیز از تحمل آن چه که بر آن شکیبا بود – همچون نامهربانی و درد ناسازگاری – درمانده می شود.
کشکول شیخ بهایی
عربی به حج بود. چون مردم استغفار می گفتند، نمی گفت : از او سبب آن پرسیدند. گفت : همچنان که استغفار نگفتنم ، با آگاهیم از رحمت خدا ضعف من است ، با توجه به گناه ورزیم ، استغفار گفتنم ، پستی به شمار آید.
******************
عارفی ، زاری دعای مردم ، در موقف حج شنید. گفت : خواستم سوگند خورم بدان که پروردگار، آنان را آمرزیده است . اما به یاد آورم که خود نیز با آنانم . و باز ایستادم .
منتصر گفت : عفو را لذتی بیش از انتقامست . چه ، عفو، لذت سپاس را در پی دارد و انتقام ، پشیمانی را.
احنف بن قیس گفت : شبی تا صبح بیدار بودم ، که کلمه ای یابم تا سلطان را خوش آید، بی آن که خدا را به خشم آورد، و نیافتم .
****************
حکیمی گفت : پروردگار، سودهای دو جهان ، در زمینی گرد نیاورده . بل ، پخش کرده است .
***************
بطلمیوس گفت : به آن سخنان خطا که نگفته ای ، شادتر از آن سخنان درست باش که گفته ای .
***************
افلاطون گفت : شادمانیت ، همچون عریانیت است . جز بر آن که امین است ، آشکار مکن ! و نیز گفت : ناموس خویش پاس دار؟ تا ترا پاس دارد.
***************
در ((مثل السائر)) آمده است که : ((ابن خشاب )) در بیشتر دانش ها سر آمد بود، بویژه در عربیت ، پهلوانی بی مانند بود. اما بیشتر بر گرد حلقه شعبده بازان و قصه گویان می ایستاد. باری ، دانشجویان ، او را نیافتند و به ملامتش گرفتند و گفتند: تو پیشوای دانشی ، و در آن جاها برای چه می ایستی ؟ و او گفت : اگر آن چه من دانم ، می دانستید. نکوهشم نمی کردید. چه ، من ، در ضمن گفتگوهای هذیان آمیز آن نادانان ، به فواید خطابی می رسم که اگر بخواهم نظیر آنرا بیاورم ، نمی توانم و بدین سبب است که به شنیدن آن سخنان می ایستم .
کشکول شیخ بهایی
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدى که صوفیى مىکوفت
زیر نعلین خویش میخى چند؟
آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند
************************
عالمیمعتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمیشنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.
از آغاز باید که دانی درست
سر مایهٔ گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
سرمایهٔ گوهران این چهار
برآورده بیرنج و بیروزگار
یکی آتشی برشده تابناک
میان آب و باد از بر تیره خاک
نخستین که آتش به جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند
ادامه نوشتار »
احنف بن قیس گفت : شبی تا صبح بیدار بودم ، که کلمه ای یابم تا سلطان را خوش آید، بی آن که خدا را به خشم آورد، و نیافتم .
*****************
حکیمی گفت : پروردگار، سودهای دو جهان ، در زمینی گرد نیاورده . بل ، پخش کرده است .
*****************
بطلمیوس گفت : به آن سخنان خطا که نگفته ای ، شادتر از آن سخنان درست باش که گفته ای .
***************
افلاطون گفت : شادمانیت ، همچون عریانیت است . جز بر آن که امین است ، آشکار مکن ! و نیز گفت : ناموس خویش پاس دار؟ تا ترا پاس دارد
از تورات : آن که به قضای من خرسند و بر بلای من شکیبا و نعمت های مرا سپاسگزار نیست ، بگذار! خدایی جز من جوید. آن که غمگنانه به دنیا بنگرد، گویی بر من خشم گرفته است . آن که توانگری را به پاس بی نیازی فروتنی کند، ثلث دین خویش از دست داده است . ای آدمی زاد! هیچ روز بر تو نشود، مگر آن که روزی تو بفرستم . و هیچ شبی بر تو نو نگردد، مگر آن که کار زشتی به فرشتگان عرضه کنی . نیکی من بر تو فرود می آید و شرک تو به من می رسد.
ای آدمی زادگان ! چندان که به من نیاز دارید، مرا اطاعت کنید. و چندان که بر آتش بردبارید، مرا عصیان کنید. چندان که به دنیا خواهید ماند، برای آن کار کنید. و آخرت را چندان که خواهید ماند، توشه برگیرید!
ای آدمی زادگان : برای من کشت کنید! و برای من بکوشید. و حاصل خویش ، پیشاپیش ، به من فروشید. چندان شما را سود دهم که چشمی ندیده و گوشی نشنیده و بر خاطری نگذشته باشد.
ای فرزند آدم ! مهر دنیا از دل خویش بیرون کن ! که مهر من و مهر دنیا، هیچگاه در یک دل گرد نیایند. ای فرزند آدم ! چنان کن . که من فرمان دهم . و بپرهیز! از آن چه من نهی کنم . که ترا چنان زنده کنم که هیچگاه نمیری .
ای آدمی زاد! چون دل خویش سخت یابی ، یا تنت را بیماری فرا گیرد، یا در مالت کاستی افتد، و حرام به روزیت راه یابد، بدان ! که زبان به سخنی گشوده ای که ترا سودی نداشته است .
ای فرزند آدم ! توشه آخرت خویش بیش کن ! که راه ، درازست . و بار خویش سبک کن ! که صراط باریکست . کردار خویش ، بی ریا کن که صراف ، بصیر است . و خواب خویش ، بهر گور بگذار! و نازیدن خویش ، به آنگاه که کردار نیکت به میزان کنند و کام خویش به بهشت بگذار! و مرا باش ! تا ترا باشم . و با خوار داشتن دنیا به من نزدیک شو! تا از آتش دور شوی . ای آدمی زاد! کشتی به دریا شکسته ای که به تخته پاره ای آویخته است ، مصیبتش همسنگ مصیبت تو نیست . زیرا، تو بر گناهان خویش بیقینی و از سوی کردار خویش ، در خطر.
کشکول شیخ بهایی
حکیمی گفت : از شرف بینوایی ست ، که هیچ کس در فقر، عصیان نمی کند و بیشترینه آنان که به سرکشی می پردازند، خویش را بی نیاز می پندارند.
*************
حکیمی گفته است : آن که دلی تنگ دارد، زبانی دراز دارد.
****************
بر عاقل است که خرد دیگران را به خرد خویش بیفزاید و رای خود به رای حکیمان پیوند دهد. که خودکامه ، چه بسیار که می لغزد و خرد تنها، بسا که گمراه می شود!
********************
حسن بصری گفت : ای آن که به دنیا جویای آنی که نیابی ، خواهی که در آخرت بدان رسی ، که نجسته ای ؟
*********************
از سخنان ابوالفتح بستی : آن که خوی ناراست خویش راست گرداند، حسودان خویش سرکوب کند. خوی بزرگان ، بزرگ خوی هاست . از نیکبختی های تو آنست که در حد خویش بمانی رشوه ، ریسمان نیازست . از درک لذات ، به خودسازی بپرداز!
کشکول شیخ بهایی