اسفند 16
آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود
زشت باشد دیبقى و دیبا
که بود بر عروس نازیبا
فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سر ندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همیکرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی، نابینا به.
اسفند 13
حسن بن جهم گوید:
به حضرت رضا عرضکردم قربانت اندازه توکل چیست ؟ گفت اینست که با توجه بخدا از احدی نترسی گوید عرضکردم اندازه تواضع چیست ؟ گفت اینست که بمردم بدهی آنچه را دوست داری بتو بدهند گوید عرض کردم دوست دارم بدانم من بنظر شما چیستم ؟ فرمود ببین من در نظر تو چیستم ؟
اسفند 13
نزد امام صادق (ع) مذاکره شومی را کردند فرمود:
شومی در سه چیز است در زن و در مرکب و خانه و اما شومی زن مهر سنگین و ناسپاسی شوهر است و شومی مرکب بد خلقی او و چموشی و بدی خانه تنگی حیاط و بدی همسایه هایش و بسیاری چشمها در آن (یعنی چشم انداز آن بسیار باشد)
اسفند 13
امام صادق (ع) فرمود:
چون بنده ای نیمه شب برابر پروردگار جل جلاله بپاخیزد و چهار رکعت نماز در دل شب تار بخواند و پس از آن سجده شکر کند و صد بار ما شاء اللّه گوید خدا از فراز او را فریاد کشد بنده ام تا چند گوئی ما شاء اللّه منم پروردگارت خواست با منست برآمدن حاجت تو را خواسته ام هر چه خواهی از من درخواست کن .
اسفند 13
مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد چون که جامه اش کهنه بود دوازده درهم به آن حضرت داد، حضرت فرمود:
ای علی این پولها را بگیر و جامه برایم بخر تا بپوشم علی گوید به بازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم به او نگاه کرد و فرمود جامه دیگری نزد من دوست تر از آنست به نظر تو صاحبش آن را پس میگیرد، گفتم نمیدانم فرمود برو ببین من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا (ص) آن را خوش ندارد و جامه ارزانتری میخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا (ص) آوردم و با من به بازار آمد تا پیراهنی بخرد دید یک کنیزی میان راه نشسته گریه میکند به او فرمود چرا گریه میکنی گفت یا رسول اللّه کسانم چهار درهم بمن دادند که حوائجی برای آنها بخرم و آن را گم کردم و جرأ ت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را باو داد و فرمود برگرد نزد کسانت رسول خدا به بازار رفت و پیراهنی خرید به چهار درهم و پوشید و حمد خدا کرد و بر گشت مرد برهنه ای را دید که میگفت هر که مرا بپوشاند خدا جامه های بهشت به او پوشد رسول خدا (ص) پیراهنی که خریده بود در آورد و به بر آن سائل کرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقی پیراهن دیگر خرید و پوشید و حمد خدا کرد و به منزلش برمیگشت دید همان کنیزک بر سر راه نشسته گریه میکند رسول خدا (ص) فرمود چرا نزد کسانت نمیروی ؟ عرضکرد یا رسول اللّه دیر کردم و میترسم بزنندم فرمود جلو من برو و مرا بکسان خود راهنمائی کن رسول خدا آمد بر در خانه آنها ایستاد و گفت ای اهل خانه سلام علیکم جواب نداند تا بار سوم گفتند بر تو سلام ای رسول خدا و رحمت و برکات او فرمود چرا بار اول و دوم جواب مرا ندادید؟ گفتند از بار اول شنیدیم ولی خواستیم بیفزائید، رسول خدا فرمود این کنیزک دیر کرده است برای شما از او مؤ اخذه مکنید، گفتند یا رسول اللّه به خاطر آمدن شما آزاد است ، رسول خدا (ص) فرمود من دوازده درهمی با برکت تر از این ندیدم که دو عریان را پوشانید و بنده ای را هم آزاد کرد.
اسفند 13
عتبه بن بجاد عابد گفت :
چون اسماعیل بن جعفر بن محمد مرد و ما از جنازه او فارغ شدیم امام صادق نشست و ما گردش نشستیم آن حضرت سر بزیر داشت و سر برداشت و فرمود ای مردم این دنیا خانه جدائی و خانه پیچیدگی و کجی است نه خانه استقامت با اینکه جدائی از هم الفتها جگرسوزی است بی چاره و دلگدازیست بی برگشت مردم بر یک دیگر برتری دارند در خوب عزا داشتن و درست اندیشه کردن هر که داغ برادر نبیند برادرش داغ او بیند، هر که فرزندش پیش مرگش نشود او پیش مرگ وی شود و سپس باین شعر ابی خراش هذلی مثل زد که در نوحه برادرش گفته :
گمان مدار که عهدش زیاد خود بردم و لیک صبر چو من ای امیم (نام معشوق اوست ) نیک بود
اسفند 11
دانی که را سزد صفت پاکی:
آن کو وجود پاک نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید
دزدند خود پرستی و خودکامی
با این دو فرقه راه نپیماید
تا خلق ازو رسند به آسایش
هرگز به عمر خویش نیاساید
آنروز کآسمانش برافرازد
از توسن غرور بزیر آید
تا دیگران گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید
در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید
تا بر برهنه جامه نپوشاند
از بهر خویش بام نیفراید
تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید
مردم بدین صفات اگر یابی
گر نام او فرشته نهی، شاید
پروین اعتصامی
اسفند 11
ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی به چاه
این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمهٔ سالوس که را سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
ادامه نوشتار »
اسفند 09
حکیمی را پرسیدند: بدحال ترین مردم کیست ؟ گفت : آن که همتی بلند دارد و آرزویی گسترده و توانی اندک . و به این معنی ، ابوطیب متنبی اشاره دارد: دردمندترین آفریدگان خدا، کسی ست که همتی بلند دارد و در برابر خاست هایش درماند
کشکول شیخ بهایی
اسفند 09
محمد بن عبدالرحیم بن نباته گفت : چون ابوالقاسم مغربی درگذشت ، مردمی که به او بدگمان بودند، می گفتند: با آنهمه گناهان ، چه خواهد کرد؟ و او را به خواب دیدم و گفتم : مردم ، درباره تو چنین و چنان می گفتند. و او دست مرا گرفت و این شعر خواند:
در گذشته ، یک ایمنی داشتی ، و امروز دو ایمنی . چشم پوشی از خطای نیکوکار چندان نیست . در گذشتن از جنایتکار پسندیده است .
کشکول شیخ بهایی