مرداد 21
ایّاک نعبد بر زبان دل، درخیال این و آن
کفراست اگر گویی یکی شرک است اگرگویی دو تا
نقل است که در زمان بهلول، روزی شخصی تفسیری را که بر قرآن کریم نوشته بود نزد خلیفه می برد، بهلول در راه به او برخورد کرد و پرسید: «کجا می روی؟»
گفت: «تفسیری بر قرآن نوشته و به خدمت خلیفه می برم.»
بهلول گفت: «مدّتی بود که می خواستم تفسیر آیه ایّاک نعبد وایّاک نستعین را بدانم، بگو ببینم در تفسیر این آیه چه نوشته ای؟»
آن شخص مدّتی اندیشید و از همانجا به خانه برگشت، بهلول گفت: «کجا رفتی؟»
گفت: «همان جا که تو مرا فرستادی.»
مرداد 21
گویند تیهوئی در مزرعه گندم، جوجگان خرد داشت و از درویدن آن خوفناک بود که مبادا دروگران اطفالش را دستگیر نمایند، لهذا به آن جوجگان وصیت نمود که در غیاب من هر چه از مالک مزرعه بشنوید آشکار سازید که از غفلت کار به فساد نینجامد. شب اول به مادر خبر دادند که دهقان آمد و سفارش به پسران خود نمود که رفقا را خبر دهید که محصول ما رسیده است، فردا بیایند و آن را درو کنند که تاخیر جایز نیست. مادر دانا گفت: باکی نیست و با کمال اطمینان با بچگان عزیز شب را بسر بردند. صبح از خانه برای تحصیل رزق بیرون رفت. شب دوم باز خبر دادند که دهقان آمد تا نزدیک چاشت انتظار داشت، بعد از یاس بر آشفت و با پسران خود گفت که رفقای بی وفا نیامدند، اقربا و اقوام اعمام و بنی اعمام را اطلاع دهید که فردا بیایند و حاصل را حصاد نمایند و نهایت تاکید را نمود که مبادا تاخیر کنند. باز مادر گفت: آسوده باشید و حرکت نکنید که اقوام هم اقدامی ننمایند و آرام بیارمید و صبح قدم از خانه بیرون نهاد و بال و پری بگشاد. شب سوم آمد، گفتند: ای مادر! مالک مزرعه آمد تا ظهر چشم به راه اقوام ماند و متغیرانه این شعر خواند.
گر بخارد پشت من انگشت من – خم شود از بار منت پشت من
ای فرزند دلبند! باید خود در کار خود بکوشیم و چشم از کمک دیگران بپوشیم؛ داس ها تیز کن که فردا خود این کار را انجام خواهم داد. وقتی که مادر این خبر بشنید فی الحال با کمال استعجال، اطفال را شبانه از آن محل انتقال داد، زیرا که یقین داشت که شخص در امور خود تعلل و اهمال نخواهند نمود.
نتیجه
باید امورات خود مراقبت نماییم و در عهده شخص دیگر نگذاریم و الا آن کار انجام نگیرد و اتمام نپذیرد و هر گاه خود از عهده به تنهایی برنیاییم باید به مدد دیگران تحت نظارت خود آن عمل را به اتمام رسانیم.
مرداد 21
فرمود: رشک آورترین دوستانم از امتم نزد من مردی است سبک بار بهره مند از نماز که در نهان خوب پروردگارش را بپرستد، و در میان مردم گمنام باشد، و روزیش به اندازه گذرانست و بر آن شکیبا بماند، و بمیرد ارثش اندک باشد و گریه کنانش اندک.
****************************
فرمود: به مؤمن رنج و دردی نرسد و نه غمی گرچه ملال خاطری باشد جز اینکه خداوند بدان گناهانش را جبران کند.
***********************
فرمود: هر که هر چه خواهد بخورد و هر چه خواهد بپوشد و هر چه خواهد سوار شود خدا به او نظر لطف نکند تا به مرگ اندر شود یا آن را وانهد و توبه کند.
************************
فرمود: مؤمن بمانند یک خوشه گندم باشد که یک بار به خاک افتد و یک بار برپا ایستد و کافر چون درختی سخت پیوسته بر پا است و شعور ندارد (که سر به حق فرود آورد).
******************
از وی پرسش شد کدام مردم در دنیا در بلای سختتر باشند؟ در پاسخ فرمود: پیمبران و سپس شبیه تران به حق و پس از آن ، مؤمن هم به اندازه ایمانش بلا میکشد و خوش کرداریش. هر که ایمانش درست و کردارش خوبست بلایش سخت است و هر که ایمانش پست و کردارش سست است بلایش اندک است.
تحف العقول
مطالب مشابه
کلماتی گهر بار از پیامبر (ص)
پندهایی از پیامبر اکرم (ص)
مرداد 15
حماد بن عثمان گوید: هنگامى موسى بن عیسى (از متنفذین دستگاه بنى عباس ) در خانه خویش که مشرف بر محل سعى صفا و مروه بود نشسته بود که ناگاه حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام ) را دید که سوار بر استرى است و از طرف مروه مى آید، موسى بن عیسى فورا به مردى از قبیله همدان که به نام ابن هیاج و از نزدیکانش بود دستور داد که برود و دهنه استر را بگیرد و ادعاى استر را بکند (و بگوید که این استر از من است ) آن مرد (پست ) نزدیک آمد و دهنه استر آن حضرت را گرفت و مدعى استر شد حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام ) که چنان دید پاى خود را از رکاب در آورد و از استر به زیر آمد و به غلامان خود فرمود: زینش را بردارید و استر را به این مرد بدهید، آن مرد (پست ) گفت : زین هم از من است ؟ حضرت فرمود: دروغ میگوئى ما گواه و حجت شرعى داریم که این زین مال محمد بن على (حضرت باقر (علیه السلام ) است و اما استر را نیز ما به همین نزدیکی ها خریده ایم و تو بهتر میدانى بدانچه میگوئى (بهتر میدانى که منظورت از این ادعا چیست ، و بدین ترتیب امام هفتم (علیه السلام ) شر آن مرد پست فطرت و احیانا نقشه را که موسى بن عیسى براى اتهام آن حضرت کشیده بود از سر خود دور کرد).
مرداد 15
ابوالجارود از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) فرموده : هر که تفحص کند نیابد (ابن اثیر گوید: یعنی هر که تفحص کند – برای پیدا کردن دوست صمیمی – آنچه خواهد نیابد زیرا خیر در مردم به ندرت یافت شود) و هر که صبر و شکیبائی برای پیش آمدهای ناگوار روزگار آماده نکرده باشد درماند، و هر که به مردم بد گوید به او بد گویند، و هر که ایشان را وا گذارد آنها او را وانگذارند، کسی عرض کرد: ای رسول خدا پس من چه بکنم ؟ فرمود: از آبروی خود به آنها قرض بده برای روز نیازت .
(ابن اثیر گوید: یعنی اگر کسی به تو بد گفت تو در مقابل به او بد مگو و صبر کن و آنرا قرضی در ذمه او قرار ده تا در روز نیازمندیت یعنی روز قیامت آنرا از او باز ستانی ).
مرداد 15
عبدالملک گوید: میان حضرت باقر (علیه السلام ) و فرزندان امام حسن (علیه السلام ) حرفی شد (و اختلاف وکدورتی پدید آمد) و این جریان به گوش من رسید، پس خدمت امام باقر (علیه السلام ) شرفیاب شدم و خواستم چیزی (در این باره ) بگویم ، حضرت فرمود: خموش باش و میان ماها وارد مشو که حکایت ما و عموزادگانمان حکایت آن مردی است که در بنی اسرائیل بود و دو دختر داشت پس یکی از آن دو دختر را به شخص زارعی شوهر داد و دیگری را به کوزه گری ، روزی به دیدار دختران خود رفت و نخست به دیدن زن زارع رفت و از او پرسید: حالتان چطور است ؟ گفت : شوهرم کشت زیادی کرده اگر خداوند بارانی از آسمان بفرستد، از همه بنی اسرائیل حالمان بهتر خواهد بود، از آنجا به دیدن دختر دیگرش که زن کوزه گر بود رفت و از او پرسید: حال شما چطور است ؟ پاسخ داد: شوهرم کوزه زیادی ساخته اگر خدا از آسمان باران نبارد (که کوزه های ما خشک شود) کسی در میان بنی اسرائیل حالش بهتر از ما نخواهد بود.
آن مرد از نزد آن دختر بیرون آمد و می گفت : خدایا تو خدای هر دوی اینها هستی (خود دانی و خواهش مختلف این دو) ما نیز چنین هستیم .
(مجلسی (رحمه الله علیه ) گوید: همانطور که آن مرد قضاوتی نکرد و کار هر دو دخترش را به خدا واگذار کرد ما هم هر دو از فرزندان پیغبریم و شما را نرسد که در میان ما قضاوت کنید و به عنوان طرفداری به نفع یک طرف سخنی بگوئید)
اردیبهشت 07
سرور پیامبران و شریف ترین اولینان و آخرینان ، که درود خدا بر او و خاندانش باد! – بر ناقه عضبا بر نشسته بود و در یکی از خطبه های خویش گفت : ای مردم ! چنان پندارید، که مرگ بر دیگران مقدرست و حقی ست که بر دیگران واجب است . و گویی آن را که تشییع کرده ایم ، به زودی به سوی ما باز خواهد گشت . آنان را در گور می گذاریم و میراثشان را می خوریم و چنان پنداریم که ما جاوید زنده خواهیم بود و هر پندی را از یاد برده ایم . و از هر بلا در امانیم .
خوشا به حال آن کس که از دسترنج نیالوده به گناه خویش ، دیگران را ببخشد! و با اهل دانش و حکمت همنشین شود و از اهل ذلت و خواری ببرد. خوشا به حال آن که نفس خویش خوار کند! و خوی و نیت خویش خوش کند! و بدی خویش از مردم دور دارد! خوشا به حال آن که زیادی مال خویش ببخشد. و زیادی سخن خویش نگه دارد. و سنت را بسنده کند و بدعت او را نفریبد.
کشکول شیخ بهایی
اردیبهشت 07
زنون حکیم ، مردی را بر ساحل دریا، اندوهگین دید که بر دنیا غم می خورد. حکیم ، او را گفت : بر دنیا غم مخور! اگر در نهایت توانگری ، در کشتی بودی و کشتیت در دریا شکسته بود، و در حال غرق بودی ، آیا نهایت آرزوی تو، آن نبود، که نجات یابی و همه ثروت را از دست بدهی ؟ گفت : اگر بر دنیا فرمانروایی داشتی و همه پیرامونیانت قصد کشتن ترا داشتند، آیا آرزوی تو نجات یافتن از دست آنان نبود؟ حتی به بهای از دست رفتن هر آن چه داری ؟ گفت : بلی ! گفت : تو اکنون همان توانگری و اینک همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.
کشکول شیخ بهایی
اردیبهشت 07
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
فروردین 22
ابن عباس گفت : شنیدم که پیامبر (ص ) گفت : ای مردم ! گسترش آرزوها، مقدم بر رسیدن اجلست . و قیامت جای عرضه کردارهاست . در آن روز، نیکوکار، به کردار خویش خرسندی ست و گنه کار ماءیوس ، به فرصت از دست داده بر کار نیک ، پشیمان .
ای مردم ! آزمندی : بینوایی ست و یاءس از دنیا: بی نیازی . و قناعت : آسایش . گوشه نشینی : عبادتست و کردار نیک : گنج . و دنیا: معدن . آن چه از آن مانده است ، همانند آنست که گذشته است . مثل آب ، نسبت به آب و همگی آن ، به نابودی و نیستی نزدیکست . پس ، اینک . که نفسی چند مانده است . آن را دریابید! و بی ریا باشید! زیرا، آنگاه که راه نفستان گیرد، پشیمانی سود ندارد.
سبب به وجود آمدن اندوه ، هجوم آوردن چیزهای ناخوش آیندی ست که از مافوق ، بر انسان واقع می شود. و علت پیدایش خشم ، هجوم چیزهایی ست که از مادون برای نفس به وجود می آید. خشم ، حرکت بیرونی ست . و اندوه ، حرکت درونی . از خشم ، حمله و انتقام خیزد و از اندوه ، درد و بیماری پنهانی . و از این روست که از اندوه ، مرگ خیزد و از خشم نخیزد
کشکول شیخ بهایی