ابوالعیناء و عبیدالله بن سلیمان

بدون نظر »

چون ((ابوالعیناء)) از تاءخیر ارزاق خود به عبیدالله بن سلیمان شکایت برد، عبیدالله گفت : مگر، ما به ((ابن مدبر)) ننوشتیم ؟ پس ، او در کار تو چه کرد؟ گفت ؟ مرا جیره از خار تاءخیر داد. و میوه وعده را نیز بر من حرام کرد. گفت : تو خود او را انتخاب کردی . گفت : من در این کوتاهی نکردم . موسی نیز هفتاد مرد را برگزید که از میان آنان یک تن در راه رشد و هدایت گام برنداشتند. و به عذاب گرفتار آمدند. پیامبر (ص ) نیز ((ابن ابی السرح )) را به نویسندگی برگزید و مرتد شد و به کافران پیوست . علی بن ابی طالب نیز ابوموسی اشعری را به حکمیت برگزید و علیه او حکم داد.

معاویه واحنف

بدون نظر »

روزی معاویه احتجاج کرد که پروردگار می فرماید: ((و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم )) از چه رو، مرا نکوهش می کنند؟ احنف گفت : من ، تو را به سبب آن چه در خزاین خداوندی ست نکوهش ‍ نمی کنم . ولیکن بر این نکوهش می کنم که هر آن چه را که خداوند، از خزائنش فرو فرستاده است ، در خزائن خویش نهاده و بین ما و او حایل شده ای .

حکایت معاویه ومرد یمنی

بدون نظر »

روزی معاویه به یکی از یمنی ها گفت : از شما نادان تر نبوده است . زیرا زنی بر آنان فرمانروایی داشته است . و او، به پاسخ گفت : نادان تر از قبیله من ، دودمان تواند که چون پیامبر خدا (ص ) آنان را فرا خواند، گفتند: پروردگارا! اگر این بر حق است ، از آسمان بر ما سنگ ببار! و نگفتند که : پروردگارا اگر این بر حق است ، ما را به سوی او هدایت کن !

حجاج وپیرمرد بنی عجل

بدون نظر »

حجاج روزی به گردش بیرون رفت و چون از تفریح فراغت یافت . یارانش را باز گرداند و تنها ماند در گذر، به پیری از قبیله ((بنی عجل )) برخورد، و او را پرسید: ای پیر! از کجایی ؟ گفت : ازین روستا. پرسید: کار گزاران ده ، چگونه اند؟ گفت : بدترین کارگزاران ، که به مردم ستم می کنند و اموال آنان را بر خویش حلال می شمارند. پرسید: رای تو در باره حجاج چیست ؟ گفت : کسی زشت تر و بدتر از او بر عراق فرمان نرانده است . که خداوند روی او و امیرش را سیاه گرداناد! حجاج پرسید: می دانی که من کیستم ؟ گفت : نه گفت : من حجاجم . پیر گفت : و تو می دانی که من کیستم ؟ گفت نه . گفت : من دیوانه قبیله ((بنی عجل ))م که در هر روز، دوبار به سرسام دچار می آیم . حجاج خندید و او را صله داد.

حکایتی پند آموز

بدون نظر »

از کتاب ((مزار)) درباره صبر: بیهقی ، از ((ذوالنون مصری روایت کرد، که گفت : در طواف بودم که دو زن را دیدم و یکی از آن دو، می گفت : بر مصیبت هایی صبر کردم که اگر برخی از آن ها بر کوه های ((حنین )) فرود می آمدند، از هم می پاشیدند. اشک خویش نگه داشتم . سپس آن را به چشم باز گرداندم تا آن را به دل بریزد)) گفتمش : غمت از چیست ؟ گفت : به مصیبتی دچار آمده ام که هیچگاه کسی دچار نشده است . گفتم : آن چیست ؟ گفت : دو پسر داشتم که با هم بازی می کردند. و پدرشان گوسفندی قربانی کرده بود. که یکی از آن دو، به دیگری گفت : برادر! بگذار تا به تو نشان دهم که پدرمان چگونه گوسفند را قربانی کرد. و برخاست و کاردی آورد و او را کشت و گریخت . آنگاه ، پدرشان از در آمد و به او گفتم : فرزندت برادرش را کشت و گریخت . پدر بیرون رفت و او را گرفت و همانند درنده ای او را از هم درید و باز گشت و از تشنگی و گرسنگی در راه مرد.
کشکول شیخ بهایی

حکایتی از اشعب طماع

بدون نظر »

اشعب – طماع معروف عرب – به گروهی کودکان برخورد و او را به بازی گرفتند. اشعب گفت : وای بر شما! سالم بن عبدالله از خرماهای وقفی عمر بخش می کند. کودکان به سوی خانه سالم بن عبدالله رفتند و اشعب نیز به دنبال آنان رفت . و گفت : نمی دانم شاید راست باشد!

چند حکایت

بدون نظر »

از نوادر اندیشه : مردی که فریفته زنی بود، به او نوشت : خیالت را بفرست تا بر من بگذرد و او به پاسخ نوشت : دو دینار بفرست تا به بیداری به نزدت آیم
*******************

کفتاری آهویی را بر خری سوار دید. و گفت : مرا نیز بر خر خود بنشان ! چون نشست گفت : خر تو، چه زرنگ و شادست ! چون اندکی رفتند، گفت : خر ما چه زرنگ و شاد است ! آهو گفت : فرود آی ! پیش از آن که گویی : خرم چه زرنگ و شاد است ! و من آزمندتر از تو ندیدم .
***********************
گفته اند: بینوایی ، نزد خیاطی رفت ، تا چاک پیراهنش را بدوزد. بینوا ایستاده ، تا خیاط از کار فارغ شود. خیاط چون جامه دوخت ، آن را تا کرد و بر رویش نشست .
و به کار دیگر پرداخت . شاگردی که نزد او کار می کرد، گفت : چرا جامه اش را نمی دهی ؟ گفت : خاموش ! شاید فراموش کند و به کار خود رود

حکایات نغز وشیرین

بدون نظر »

برده داری را برده ای بود، که خود خوراک پست می خورد و برده را پست تر می خوراند. برده از این حال ، سر، باز زد و از صاحب خویش ‍ خواست ، تا او را بفروشد. و فروخت . و دیگری او را خرید که خود سبوس می خورد و او را نیز می خوراند. برده از او نیز خواست تا وی را بفروشد و فروخت و دیگری خرید که خود سبوس می خورد و او را نمی خوراند. از او نیز خواست تا بفروشد و چنین شد. مالک تازه ، خود چیزی نمی خورد و سر او را تراشید و شب او را می نشاند و چراغ بر فرقش می گذاشت و از وی به جای چراغدان استفاده می کرد. اما، این بار برده ماند و تقاضای فروش نکرد. تا برده فروشی او را گفت چه چیز تو را به ماندن نزد این مالک واداشته است ؟ گفت : از آن می ترسم که دیگری مرا بخرد و فتیله در چشمم کند و به جای چراغ به کار گیرد

حکمتی از مصیبت نامه عطاراصمعی و رفتگر

بدون نظر »

اصمعی می رفت در راهی سوار
دید کناسی شده مشغول کار
نفس را می گفت : ای نفس نفیس !
کردمت آزاد از کاری خسیس
هم ترا دایم گرامی داشتم
هم برای نیکنامی داشتم
اصمعی گفتش که : باری ، این مگو!
این سخن با وی ای مسکین مگو!
چون تو هستی در نجاست کارگر
هین ! چه باشد در جهان زین خوارتر؟
گفت : آن کاو خلق را خدمت کند
کار من صد ره ازو بهتر بود.
کشکول شیخ بهایی
………………………….
اصمعی = اسم خاص نام و نسب : عبدالملک بن قریب بن علی بن اصمع باهلی . منسوب به جد خود که اصمع نام داشت ، و بکسر اول غلط است و سمعانی نیز اصمعی را انتساب به جد دانسته است
کناس = رفتگر زباله کش خاکروبه

حکایتی از علی ابن عیساوی و ابو عمرو

بدون نظر »

ابوالحسن علی بن عیساوی وزیر، دوست می داشت که فضل خویش را به رخ این و آن بکشد. وقتی ، به روزگار وزارتش ، قاضی ((ابو عمرو)) به نزدش آمد و پیراهن ابریشمین نوی گرانبهایی به تن داشت . و وزیر خواست ، تا او را شرمساری دهد. پس ، گفت : ای ابو عمرو! این جامه را به چند خریده ای ؟ گفت : به یکصد دینار. وزیر گفت : من پیراهنم را به بیست دینار خریده ام . ابو عمر گفت : – خدا وزیر را عزت دهاد! – او جامه را می آراید، از این رو نیازی به تجمل در آن ندارد. و ما، زیبایی خود را از جامه می جوییم . از این رو، به زیاده روی در آن نیازمندیم . زیرا، ما با عوام مردم نشست و برخاست می کنیم ، آن که هیبت خواهد، جامه اش از این گونه است . و وزیر را خواص قوم بیشتر خدمت می کنند، تا عوام . می دانند که رها کردن آرایش ظاهری ، نشانه توانمندی اوست