شعری از شیخ بهایی

بدون نظر »

از کتاب موسوم به ((سوانح سفر حجاز، از مرحله مجاز تا حقیقت )) سروده بهاءالدین محمد عاملى که – خدا از او در گذارد!-: عابدى در کوه لبنان بد مقیم
در بن غارى چو اصحاب رقیم
روى ، دل از غیر حق بر تافته
گنج عزت را ز عزلت یافته
روزها مى بود مشغول صیام
یک ته نان مى رسیدش وقت شام
نصف آن شامش بد ونصفى سحور
وز قناعت داشت در دل صد سرور
ادامه نوشتار »

یک حکایت

بدون نظر »

وهب بن منبه گوید:
در یکى از کتابهاى خداى عز و جل دریافتم که یوسف (ع) با موکب خود بزن عزیز گذر کرد که آن زن بر سر زباله گاهى نشسته بود و گفت سپاس از آن خدائیست که پادشاهان را بگنه خود بنده سازد و بندگان فرمانبردار خود را بشاهى بنوازد ما دچار تنگدستى شدیم بما تصدق فرما یوسف گفت ناسپاسى نعمت آفت آن گردد تو خود باز گرد بدان چه بشوید از تو چرک گنه را زیرا استجابت در دلهاى پاک و کردار طاهر است در پاسخ گفت من دیگر جامه گنهکارى بر تن ندارم و از خدایم شرم آید که مرا مورد لطف نماید و هنوز اشک دیده خود را تا تاپان نریخته و تن وظیفه پشیمانى را انجام نداده باشد یوسف فرمود بکوش تا راه مقصودت باز است پیش از آنکه وقت از دست برود و مدت بسر آید عرضکرد همین عقیده منست و اگر پس از من بمانى بتو خبرش خواهد رسید فرمود تا پیمانه بزرگى طلایش ‍ بدهند گفت مرا همان قوت بس است و تا گرفتار سخط باشم بخوشگذرانى باز نگردم یکى از فرزندان یوسف گفت پدر جانم این زن کى است که جگرم برایش پاره شد و دلم بحالش سوخت ؟
فرمود جاندار خوشگذرانیست که ببند انتقام افتاده یوسف او را بزنى خواست و دوشیزه اش یافت . گفت از کجاست ؟ تو را روزگارى شوهر بر بالین خفته ، در پاسخ گفت او را حرکتى در آلت و گشایشى در اعصاب نبود.

یک حکایت از کتاب منازل الاخره

بدون نظر »

شیخ کلینى به سند معتبر از حضرت على بن الحسین (ع) روایت کرده که شخصى با خانواده اش در کشتى سوار شدند و کشتى ایشان شکست و جمیع اهل آن کشتى غرق شدند مگر زن آن مرد که بر تخته اى بند شد و به جزیره اى از جزائر دور افتاده اى رسید و در آن جزیره راهزن فاسقى بود که از هیچ فسقى نمى گذشت چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى یا از جن ؟ گفت : از انسم .

ادامه نوشتار »

پاداش به اندازه عقل است

بدون نظر »

سلیمان دیلمى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم فلانى در عبادت و دیانت و فضیلت چنین و چنانست فرمود: عقلش چگونه است؟ گفتم نمی‏دانم، فرمود، پاداش باندازه عقل است، همانا مردى از بنى اسرائیل در یکى از جزایر دریا که سبز و خرم و پر آب و درخت بود عبادت خدا می‏کرد یکى از فرشتگان از آنجا گذشت و عرض کرد پروردگارا مقدار پاداش این بنده‏ ات را به من بنما خداوند باو نشان داد و او آن مقدار را کوچک شمرد، خدا باو وحى کرد همراه او باش پس آن فرشته بصورت انسانى نزد او آمد عابد گفت تو کیستى؟ گفت مردى عابدم چون از مقام و عبادت تو در این مکان آگاه شدم نزد تو آمدم تا با تو عبادت خدا کنم پس آن روز را با او بود، چون صبح شد فرشته باو گفت: جاى پاکیزه‏ اى دارى و فقط براى عبادت خوب است. عابد گفت: اینجا یک عیب دارد. فرشته گفت: چه عیبى؟ عابد گفت: خداى ما چهارپائى ندارد، اگر او خرى می‏داشت در اینجا میچراندیمش براستى این علف از بین می‏رود! فرشته گفت: پروردگار که خر ندارد، عابد گفت: اگر خرى می‏داشت چنین علفى تباه نمیشد، پس خدا بفرشته وحى کرد: همانا او را باندازه عقلش پاداش میدهم (یعنى حال این عابد مانند مستضعفین و کودکان است که چون سخنش از روى ساده دلى و ضعف خرد است مشرک و کافر نیست لیکن عبادتش هم پاداش عبادت عالم خداشناس را ندارد).