شیخ علی بن سهل صوفی اصفهانی ، به فقیران و صوفیان می بخشید و به آنان نیکی می کرد. روزی ، گروهی از آنان به نزد او آمدند و چیزی نداشت تا به ایشان دهد. شیخ به نزد یکی از دوستان خویش رفت و از او چیزی خواست تا به ایشان دهد. شیخ به نزد یکی از دوستان رفت و از او چیزی خواست تا به فقیران دهد. مرد، درهمی چند به او داد و از کمی آن عذر خواست و گفت : اینک ! به ساختن خانه مشغولم و هزینه زیاد دارم و عذر مرا بپذیر! شیخ گفت : هزینه بنای خانه تو چندست ؟ گفت چیزی در حدود پانصد درهم . شیخ گفت : آن ها را به من ده ! تا به فقیران دهم ، و من خانه ای در بهشت به تو می بخشم . و بدان پیمان می کنم .
ادامه نوشتار »
او که جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاى مدینه گردش مى کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید: اى عادل ترین عادلان !میان من و مادرم حکم کن .
عمر به وى رسید و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرین مى کنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نیستى !
عمر رو به زن کرد و گفت : این پسر چه مى گوید؟
زن : اى خلیفه ! سوگند به خدایى که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند، و سوگند به محمد صلى الله علیه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از کدام قبیله و طایفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .
ادامه نوشتار »
از اوحدى (۶۷۳ – ۷۳۸)
اوحدى ، شصت سال سختى دید
تا شبى روى نیکبختى دید
سال ها چون فلک به سرگشتم
تا فلک وار، دیده ور گشتم
از برون ، در میان بازارم
وز درون خلوتى ست با یارم
کس نداند جمال سلوت من
ره ندارد کسى به خلوت من
سر گفتار ما مجازى نیست
باز کن دیده ! کاین به بازى نیست
کشکول شیخ بهایی
یکى از سودگران نیشابور، کنیزک خویش را نزد ابوعثمان حمیرى به امانت سپرد روزى نگاه شیخ بر او افتاد و فریفته او شد. پس ، احوال خویش را به مراد خویش ((ابو حفص حدّاد)) نوشت . و او، در پاسخ ، وى فرمان داد، تا به رى ، به نزد((شیخ یوسف )) برود. ابو عثمان ، چون به رى رسید، و از مردم ، نشان شیخ یوسف را جویا شد، او را به نکوهش گرفتند که : مرد پرهیزگار چون تو، چگونه جویاى خانه بدکارى همچون اوست ؟ پس ، به نیشابور بازگشت
ادامه نوشتار »
صوفیى را گفتند: چیست ؟ که چو سخن گویى ، هر شنونده اى گرید. و از سخن واعظ شهر، یک تن چنین نکند؟ گفت : گریه آن که به مزدورى گرید، همچون گریه زن فرزند مرده نیست . و عارف رومى در مثنوى در این
معنى گفته است :
گر بود در ماتمى صد نوحه گر
آه صاحب درد باشد کارگر
همایون ، نزدیک به همین معنى گفته است :
ممتاز بود ناله ام از ناله عشاق
چون آه مصیبت زده در حلقه ماتم .
کشکول شیخ بهایی
ابوالحسین نورى ، از سیاحت بادیه باز گشت ، با موهاى ریش و ابر و مژه پراگنده ، و ظاهر دگرگون شده . کسى او را گفت : آیا با دگرگونى صفات ، اسراسر نیز دگرگون شود؟ گفت :
اگر به صفات ، اسرار نیز دگرگون مى شد، عالم به هلاکى مى افتاد. سپس ، خواند: در نور دیدن دشت و صحرا، بدینسان که مى بینى ، مرا دگرگون کرده است . مرا به شرق راند، به غرب راند از وطنم دور کرد. آنگاه که غایب شدم ، ظاهر شد و چون آشکار شد غایبم ساخت . آن چه مشاهده مى کنى ، نادیده گیر سپس ، برخاست و فریادى کشید و باز، سر به بیابان نهاد.
روزى او را پرسیدند: تصوف چیست ؟ خواند:
گرسنگى و عریانى و پابرهنگى و آبرو ریزى ، و هیچکس نیست ، که از پنهانى خبر دهد من ، به طرب مى گریستم و اینک !به دریغ مى گریم
کشکول شیخ بهایی
روزى رسول خدا (ص) باصحابش فرمود:
کدام شما همه عمر روزه میدارد؟ سلمان عرضکرد من یا رسول اللّه ، رسول خدا فرمود کدام شما همه را شب زنده دار است سلمان گفت من یا رسول اللّه فرمود کدام شما هر شب قرآن را ختم میکند؟ سلمان گفت من یا رسول اللّه یکى از اصحاب آن حضرت خشم کرد و گفت یا رسول اللّه سلمان مردى عجمى است و میخواهد بما قریش ببالد فرمودى کدام شما همه عمرش روزه میدارد گفت من با اینکه بیشتر روزها را غذا میخورد و فرمودى کدام شما همه شب بیدار است گفت من با اینکه بیشتر شبها خواب است و فرمودى کدام شما هر روز یک ختم قرآن میخواند گفت من با اینکه بیشتر روزها خاموش است پیغمبر فرمود خاموش باش اى فلانى تو کجا و لقمان حکیم ؟
ادامه نوشتار »
شاعر معروف به ((دیک الجن )) نامش عبدالسلام و شیعه مذهب بود. و به سال ۲۳۵ در هفتاد و چند سالگى در گذشت . وى کنیزکى داشت و غلامى ، که سر آمد زیبایى بودند و او فریفته این زیبایى بود. شاعر، روزى آن دو را در یک بستر خفه دید و آنان را کشت و جسدهایشان را سوزاند و خاکستر آن دو را با مقدارى خاک در آمیخت و از آن ، دو کوزه شراب ساخت ، که در مجلس شراب خویش حاضر مى کرد و یکى را در کنار راست خویش مى نهاد و دیگرى را بر کنار چپ . و گاه کوزه اى را که از خاک کنیزک ساخته شده بود، مى بوسید و مى خواند:
اى زیبارویى که مرگ بر آن فرود آمد. و دست ستم ، میوه او را چید. زمین را از خون او شاداب کردم و چه بسیار که لب هاى او سیراب ساختم !
و گاه کوزه ساخته شده از خاکستر غلام را مى بوسید و مى خواند:
در حالى او را دوست مى داشتم و رگ و پیوندم از او بود، کشتم و اینک ! او مرده است و به خوابى خوش در آمده است . و اما من اندوهناکم و اشک حسرتم بر گور او مى چکد.
پادشاه روم به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و او را تهدید کرد و سوگند بسیار خورد که صد هزار تن از دریا و صد هزار کس از خشکى به سویش بفرستد و عبدالملک قصد کرد تا او را پاسخى قاطع بنویسد. از این رو، به حجاج نوشت ، تا نامه اى به ((محمدبن حنفیه )) بنویسد و در آن ، او را تهدید کند و از کشتن بترساند، و پاسخ او را براى بفرستد. پس حجاج نامه اى به محمدبن حنفیه نوشت و او پاسخ داد که : پروردگار را در هر روز سیصد و شصت نظر بر بندگان است و من امید دارم تا به من نگاهى بنگرد که تو را از من باز دارد. آنگاه ، حجاج آن رابه عبدالملک فرستاد و عبدالملک به پادشاه روم نوشت و پادشاه روم گفت : این (کلام ) از او نیست و جز از خاندان نبوت صادر نشده است .
((حجاج ))، بادیه نشینى را دید و او را گفت : در دستت چیست ؟ گفت : عصایم است که براى تعیین وقت نماز، آن را به زمین مى نشانم . و بدان با دشمنانم مى ستیزم . چهار پایم را با آن مى رانم . در سفر با آن نیرو مى گیرم . در راه رفتن ، بدان تکیه مى کنم ، تا گامهایم را فراخ تر بردارم . با آن ، از نهر مى پرم ، تا سپر افتادنم باشد. عباى خویش را بدان مى آویزم ، و مرا از سرما و گرما، نگه مى دارد. با آن ، آن چه را که از من دور است ، به سوى خود مى کشم . سفره و ابزار دیگر را به آن مى آویزم . با آن مى آویزم . با آن ، کک هاى گزنده را مى رانم . نبرد به جاى نیزه به کارش مى گیرم . و در مبارزه به منزله شمشیرم است . آن را از پدرم به ارث برده ام ، و پس از من ، به پسرم به ارث مى رسد. با آن ، برگ درختان را براى گوسفندانم مى ریزم و در موارد دیگر نیز آن را به کار مى گیرم . حجاج مبهوت شد و به راه خود رفت .