شاعر معروف به ((دیک الجن )) نامش عبدالسلام و شیعه مذهب بود. و به سال ۲۳۵ در هفتاد و چند سالگى در گذشت . وى کنیزکى داشت و غلامى ، که سر آمد زیبایى بودند و او فریفته این زیبایى بود. شاعر، روزى آن دو را در یک بستر خفه دید و آنان را کشت و جسدهایشان را سوزاند و خاکستر آن دو را با مقدارى خاک در آمیخت و از آن ، دو کوزه شراب ساخت ، که در مجلس شراب خویش حاضر مى کرد و یکى را در کنار راست خویش مى نهاد و دیگرى را بر کنار چپ . و گاه کوزه اى را که از خاک کنیزک ساخته شده بود، مى بوسید و مى خواند:
اى زیبارویى که مرگ بر آن فرود آمد. و دست ستم ، میوه او را چید. زمین را از خون او شاداب کردم و چه بسیار که لب هاى او سیراب ساختم !
و گاه کوزه ساخته شده از خاکستر غلام را مى بوسید و مى خواند:
در حالى او را دوست مى داشتم و رگ و پیوندم از او بود، کشتم و اینک ! او مرده است و به خوابى خوش در آمده است . و اما من اندوهناکم و اشک حسرتم بر گور او مى چکد.
سقراط را گفتند: آیا از پادشاه روزگار خویش ترسانى ؟ گفت : من بر خشم و شهوت خویس فرمانروایم و این دو بر او فرمانروایى دارند و او بنده این دو است .
علامه جمال الدنیا والدین ((حلى )) – که خاک او پاک باد! – به خط خویش نوشته است : اى آن که از سبب مرگ زندگان مى پرسى ! مرگ ، آنست که حرارت طبیعى بدن را فرو مى نشاند، و حرکات را ساکن مى کند. شیخ الرئیس (ابن سینا) نه از دانش طب بهره اى برد و نه از حکمتى که برگرمى ها داشت . نه ((شفا)) او را از مرگ شفا داد و نه کتاب ((نجات )) سبب نجات او شد.
کشکول شی بهایی
از کتاب ((ورام )): عیسى که – بر پیامبر ما و او درود باد! گفت : اى یاران ! از چیزى کوچک از مال دنیا – با سلامت دین – راضى باشید. چنان که دنیاداران به اندکى از دین – با سلامت دنیا- خوشنودند و شاعرى این معنى را چنین سروده است :
مردانى را مى بینم که به اندکى از دین قناعت مى ورزند؛ گرچه در دنیا به چیزهاى کوچک راضى اند تو نیز از دنیا جهاندران به دین بى نیاز شو! همچنان که جهانداران ، به دنیادارى ، خود را از دین بى نیاز مى بینند.
کشکول شیخ بهایی
افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است.
ادامه نوشتار »
از تاریخ ((ابن زهره اندلسى )):
بایزید بستامى ، سال ها در خدمت ابا عبد الله جعفر بن محمد الصادق (ع ) بود. و امام ، او را ((طیفور سقا)) نامید، از آن روى که او سقاى خانه وى بود. سپس او را مرخص کرد تا به بستانم باز گردد. پس چون ، به نزدیکى بستام رسید، مردم شهر بیرون آمدند، تا از او استقبال کنند و او ترسید از این که به سبب استقبال مردم ، به خود پسندى افتد. و آن ، در روزهاى ماه رمضان بود. پس ، از سفره اش گرده نانى بیرون آورد و در حالى که بر خر خویش نشسته بود، شروع به خوردن کرد. چون به شهر رسید و عالمان و زاهدان ، به سویش آمدند و او را به روزه خوارى مشغول دیدند. اعتقاد آنان در حق او کم شد و به نظرشان کوچک آمد و بیشترشان از پیرامون او پراکنده شدند. آنگاه گفت : اى نفس ! علاج تو این بود. و از سخنان اوست که : بنده ، آنگاه دوستدار خداى خویش است ، که به پاس خشنودى او، از هر آن چه که دارد، آشکارا و پنهان ، دست بردارد. و پروردگار از دل او بخواند که جز او را نمى خواهد.
ادامه نوشتار »
آسمان بیستون پر نور شد
و آن ستون از فرقتش رنجور شد
وصف او در گفت چون آید مرا
چون عرق از شرم خون آید مرا
او فصیح عالم و من لال او
کی توانم داد شرح حال او
وصف او کی لایق این ناکس است
واصف او خالق عالم بس است
ای جهان با رتبت خود خاک تو
صد جهان جان خاک جان پاک تو
انبیا در وصف تو حیران شده
سرشناسان نیز سرگردان شده
ای طفیل خندهٔ تو آفتاب
گریهٔ تو کار فرمای سحاب
هر دو گیتی گرد خاک پای تست
در گلیمی خفتهای، چه جای تست
سر برآور از گلیمت ای کریم
پس فرو کن پای بر قدر گلیم
محو شد شرع همه در شرع تو
اصل جمله کم ببود از فرع تو
ادامه نوشتار »
تا دم آخر که بر میگشت حال
شوق کرد از حضرت عزت سؤال
چون دلش بیخود شدی در بحر راز
جوش او میلی برفتی در نماز
چون دل او بود دریای شگرف
جوش بسیاری زند دریای ژرف
در شدن گفته ارحنا یا بلال
تا برون آیم ازین ضیق خیال
باز در باز آمدن آشفته او
کلمینی یا حمیرا گفته او
زان شد آمد چون بیندیشد خرد
میندانم تا برد یک جان ز صد
عقل را در خلوت او راه نیست
علم نیز از وقت او آگاه نیست
ادامه نوشتار »
داعی ذرات بود آن پاک ذات
در کفش تسبیحزان کردی حصات
ز انبیا این زینت وین عز که یافت
دعوت کل امم هرگز که یافت
نور او چون اصل موجودات بود
ذات او چون معطی هر ذات بود
واجب آمد دعوت هر دو جهانش
دعوت ذرات پیدا و نهانش
جزو و کل چون امت او آمدند
خوشه چین همت او آمدند
روزحشر از بهر مشتی بی عمل
امتی او گوید و بس زین قبل
حق برای جان آن شمع هدی
میفرستد امت او را فدی
در همه کاری چو او بود اوستاد
کار اوست آنرا که این کار اوفتاد
گرچ او هرگز به چیزی ننگریست
بهر هر چیزیش میباید گریست
ادامه نوشتار »
حق چو دید آن نور مطلق در حضور
آفرید از نور او صد بحر نور
بهر خویش آن پاک جان را آفرید
بهر او خلقی جهان را آفرید
آفرینش را جزو مقصود نیست
پاک دامنتر ازو موجود نیست
آنچه اول شد پدید از غیب غیب
بود نور پاک او بیهیچ ریب
بعد از آن آن نور عالیزد علم
گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از نور پاکش عالمست
یک علم ذریتیست و آدمست
چون شد آن نور معظم آشکار
در سجود افتاد پیش کردگار
قرنها اندر سجود افتاده بود
عمرها اندر رکوع استاده بود
سالها بودند مشغول قیام
در تشهد بود هم عمری تمام
از نماز نور آن دریای راز
فرض شد بر جملهٔ امت نماز
حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه
در برابر بیجهت تا دیرگاه
ادامه نوشتار »