نکوهش طمع

بدون نظر »

امام صادق (ع) فرمود: چه زشت است براى مؤمن که میل و رغبتى در او باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: مقصود رغبت به مردم است به خواهش کردن از ایشان، و این است آن رغبتى که باعث خوارى و ذلت است و اما رغبت به جانب پروردگار متعال پس آن عین عزت است

از امام باقر (ع) روایت کنند که فرمود: چه بد بنده ایست آن بنده که در او طمعى باشد که او را بکشاند، و چه بد بنده ایست آن بنده که در او میل و رغبتى باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: شاید مقصود از طمع همان میل دل است که آنچه در دست مردم است دوست دارد و آرزو کند، و مقصود از میل و رغبت اظهار آن است بخواهش کردن و خواستن از مخلوق خدا و کشاندن با اول مناسب است چنانچه خوار کردن با دومى مناسبت دارد.
زهرى گوید: على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: من تمامى خیر و سعادت را دیدم گرد آمده در اینکه باید طمع از هر چه در دست مردم است برید.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: زیرا طمع: خوارى، پستى، حسد، کینه، دشمنى، غیبت، بدگوئى، ستم، مداهنه، نفاق، ریاء، صبر بر باطل مردم، بى توکلى به خدا و مفاسد بى شمار دیگر به بار آورد، و علاج همه آنها به قطع طمع است.
اصول کافی

نهی از سخن گفتن در چگونگی خداوند

بدون نظر »

– امام باقر علیه ‏السلام فرمود: درباره خلق خدا سخن گوئید و راجع به خدا سخن نگوئید زیرا سخن راجع به خدا جز سرگردانی برای گوینده زیاد نکند. و در روایت دیگری از حریز است درباره هر چیزی سخن گوئید ولی راجع به ذات خدا سخن نگوئید.

شرح :
به نظر می‏رسد که در روایت اول مراد از خلق خدا انسان و مراد از خدا ذات خداست به قرینه مقابله این دو با یکدیگر ولی در روایت دیگر چون (((هر چیز))) در برابر (((خدا))) قرار گرفت، آن قرینه از بین رفت لذا کلمه (((ذات))) رااضافه فرمود.
اصول کافی جلد ۱ باب نهی از سخن گفتن در چگونگی روایت ۱

****************************
امام صادق علیه‏ السلام گوید: خدای عزوجل می‏ فرماید (۴۳ سوره ۵۳)** همانا پایان و سرانجام سوی پروردگارت باشد. پس چون سخن به خدا رسید باز ایستید.
اصول کافی جلد ۱ باب نهی از سخن گفتن در چگونگی روایت ۲

****************************
و به محمد بن مسلم فرمود: ای محمد مردم همیشه و از هر دری سخن گویند تا آنجا که درباره خدا هم سخن گویند چون شما آنرا شنیدید، بگوئید: شایسته پرسش جز خدای یکتای بیمانند نیست.
اصول کافی جلد ۱ باب نهی از سخن گفتن در چگونگی روایت ۳

****************************
امام باقرعلیه السلام به زیاد فرمود: ای زیاد از گفتگوهای دشمنی خیز بپرهیز که موجب شک شود و عمل را تباه کند و صاحبش را هلاک نماید و ممکن است در آن میان کسی سخنی گوید و آمرزیده نشود، در زمان گذشته مردمی علمی را که واگذارشان شده بودند ترک کردند و در طلب علمی که از آن نهی شده بودند رفتند تا آنجا که سخنشان به خدا رسید و سرگردان شدند و کارشان ( در حیرت و دهشت) به جائی رسید که مردی را از پیش او صدا می‏زدند و او به پشت سرش جواب می‏داد و از پشت سرش صدا می‏کردند و او به پیش رو پاسخ می‏گفت و در روایت دیگر است: تا آنجا که در زمین سرگردان شدند.
اصول کافی جلد ۱ باب نهی از سخن گفتن در چگونگی روایت ۴
*********************************
امام باقر علیه‏ السلام فرمود: از تفکر درباره خدا بپرهیزید، ولى اگر خواستید در عظمتش بیندیشید در عظمت خلقش نظر کنید.
اصول کافی جلد ۱ باب نهی از سخن گفتن در چگونگی روایت ۷

****************************
پی نوشت
** آیه ۴۲ سوره نجم
وَ أَنّ إِلى‏ رَبّکَ الْمُنْتَهى‏
و اینکه پایان [کار] به سوى پروردگار توست

سوال بزرگ یهود از امیر المومنین (ع)

بدون نظر »

یهود گرد رأس الجالوت (بزرگ عالم یهود) اجتماع كرده به او گفتند: این مرد عالم است مقصودشان امیرالمؤمنین علیه‏ السلام بود ما را نزد او ببر تا از او سؤال كنیم، نزدش آمدند، به آنها گفتند: حضرت در خانه خویش است، به انتظار نشستند تا در آمد رأس الجالوت عرض كرد: آمده‏ ایم از شما پرسشی كنیم. فرمود: ای یهودی بپرس از هر چه به خاطرت گذرد، گفت: از پروردگارت می‏پرسم كه از چه زمانی بوده؟ فرمود: خدا بوده است بدون پدید آمدن ( بدون بودنی زاده برانیت و حقیقتش او همان حقیقت وجود بحت است) و بدون چگونگی (پس صفاتش عین ذاتش باشد) همیشگی است بدون كمیت و كیفیت زمانی (زیرا زمان از مجعولات و مخلوقات است و محال است كه در ذات او تأثیری كند) چیزی پیش از او نبوده او خود بدون پیشی پیش از هر پیش است (چون اولیت او عین ذاتش باشد پس اولیتی زائد بر ذات ندارد و چون مبدء المبادی و علت العلل است بر هر پیشی مقدم است) او پایان و نهایتی ندارد، پایان از او منقطع است و او پایان هر پایان است (چون آخریت به او عین ذاتش باشد پس آخریت زائدی ندارد و چون همه چیز پایدار پایان یابد و او باقی باشد پس پایان پایان است) رأس الجالوت گفت: بیائید برویم كه او از آنچه هم درباره‏اش گویند دانشمندتر است.
اصول کافی جلد 1 باب بودن ومکان روایت 4

توصیف امام باقر (ع) از خدای تبارک و تعالی

بدون نظر »

مردی خدمت امام باقر علیه ‏السلام آمد و عرض كرد: به من بگو پروردگارت از كی بوده؟ فرمود: وای بر تو، به چیزی كه در زمانی نبوده گویند، از كی بوده، همانا پروردگار من تبارك و تعالی همیشه بوده و زنده است بدون چگونگی، برای او بود شدنیست (جمله (((بود شد))) نسبت به خدا غلط است زیرا این جمله را به كسی گویند كه نباشد و سپس پیدا شود) و بودنش را چگونه بودن نباشد، (زیرا او وجود بحت بسیط است و هیچگونه تركیبی ندارد تا چگونگی داشته باشد) مكانی ندارد، در چیزی نیست و بر چیزی قرار ندارد، و برای منزلت خود مكانی پدید نیاورده، پس از آن كه چیزها را آفرید نیرومند نگشت و از پیش از آنكه چیزی آفریند ناتوان نبود، پیش از آنكه چیزی پدید آورد ترسان نبود، به آنچه در لفظ آید و بخاطر گذرد مانند نیست، پیش از آفریدنش هم از سلطنت جدا نبود و پس از رفتن آفریدگان نیز از آن جدا نباشد همیشه زنده است بدون زندگی جدای از ذاتش، پیش از آنكه چیزی آفریند پادشاه توانا بود و پس از ایجاد جهان هستی پادشاه مقتدر است، برای او چگونگی و مكان و حدی نیست و به وسیله شباهبت به چیزی شناخته نشود،
ادامه نوشتار »

مکان ولا مکان

بدون نظر »

نافع بن ازرق به امام باقر علیه‏ السلام عرض كرد: به من بفرمائید: خدا از چه زمانی بوده؟ فرمود: مگر چه زمانی نبوده تا به تو گویم از چه زمانی بوده، منزه باد آن كه همیشه بوده و همیشه باشد، یكتا و بی‏ نیاز است، همسر و فرزند نگیرد.
اصول کافی جلد 1 باب بودن ومکان روایت 1
مردی از پشت نهر بلخ آمد و خدمت حضرت رضا(ع) رسید و عرضكرد: من از شما مسأله‏ ای می‏پرسم، اگر چنان چه می‏دانم جواب گوئی به امامت معتقد شوم. امام فرمود: هر چه خواهی بپرس، عرض كرد: به من بگو پروردگارت از كی بوده (و كجا بوده) و چگونه بوده و تكیه‏ اش بر چیست؟ امام فرمود خدای تبارك و تعالی مكان را مكان كرد بی‏ آن كه خود مكانی داشته باشد و چگونگی را چگونگی ساخت بی‏ آن كه خود چگونگی داشته باشد و بر قدرت خود تكیه دارد، آن مرد برخاست و سر آن حضرت را بوسید و گفت گواهی دهم كه شایان پرستش جز خدا نیست و محمد فرستاده اوست و علی وصی پیغمبر و سرپرست دعوت او پس از وی میباشد و شمائید پیشوایان راستگو و توئی جانشین بعد از آن ها
اصول کافی جلد 1 باب بودن ومکان روایت 2

راه شناخت خدا

بدون نظر »

از امیرالمؤمنین علیه‏السلام سؤال شد كه پروردگارت را به چه شناختی؟ فرمود: به آنچه خودش خود را برایم معرفی كرده. عرض شد: چگونه خودش را به تو معرفی كرده؟ فرمود: هیچ صورتی شبیه او نیست و به حواس درك نشود و به مردم سنجیده نشود، در عین دوری نزدیك است و در عین نزدیكی دور (با آنكه از رگ گردن به بندگانش نزدیك‏تر است، بندگان در نهایت پستی و او در نهایت علو است) برتر از از همه چیز است و گفته نشود چیزی برتر از اوست، جلو همه چیز است و نتوان گفت جلو دارد (پس او بودنش به معنی تقدم رتبه و علت بودن اوست نه جلو بودن مكانی) در اشیاء داخل است نه مانند داخل بودن چیزی در چیزی (بلكه به معنی احاطه علم و تدبیر و فیضش با جزاء ممكنات) از همه چیز خارجست نه مانند چیزی كه از چیزی خارج باشد (بلكه بمعنی شباهت نداشتن بهیچ چیز) منزه است آنكه چنین است و جز او چنین نیست، و او سر آغاز همه چیز است.
اصول کافی جلد ۱ باب ان که خدارا جز به خودش نتوان شناخت روایت ۲
************************

شناخت خدا

بدون نظر »

امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: خدا را به خدا بشناسید و رسول را به رسالتش و صاحبان فرمان را به امر به معروف و دادگری و نیكوكاری.
(مؤلف كتاب مرحوم كلینی ره فرماید): معنی سخن حضرت كه (((خدا را به خدا بشناسید، اینست كه: خدا اشخاص و انوار و جواهر و اعیان را خلق فرمود، اعیان پیكرها (موجودات جسمانی) و جواهر روح هاست و خدای عزوجل شباهتی با جسم و روح ندارد هیچ كس را در آفریدن روج حساس دراك دستور و وسیله ای نبوده، خدا در خلقت ارواح و اجسام یكتا بوده، پس چون كسی شباهت خدا را با موجودات جسمانی و روحانی از میان برد خدا را به خدا شناخته و چون او را به روح یا جسم یا نور تشبیه كند خدا را به خدا نشناخته است.
اصول کافی جلد ۱ باب ان که خدارا جز به خودش نتوان شناخت روایت ۱
شرح :
مراد به اولی‏الامر (صاحبان فرمان) ائمه معصومین(ص) است و مراد به جمله (((اعرفوا الله بالله، به قرینه دو جمله بعد (((اعرفوا الله بالالوهیة))) می‏باشد، پس مقصود از جمله اول اینستكه خدا را به سبب شؤون و امتیازات خدائی بشناسید یعنی چون شأن الوهیت اینست كه قدیم وحی و عالم و قادر و بی‏مانند باشد و جسم و شریكدار و محتاج و مركب نباشد، اگر خدا را اینگونه شناختید او را به الوهیت شناخته‏ اید و برگشت این معنی به كلام مرحوم كلینی(ره) می‏باشد و از این معنی می‏توان نتیجه گرفت كه خدا را با معرفی خودش كه توسط پیمبران و كتب آسمانی نموده بشناسید، خدا را با استحسان و عقل ناقص خود نشناسید، خدا را با نور خدائی كه در دل بندگان شایسته‏ اش پرتو افكند بشناسید، یا با اطاعت و تضرع در خانه او شناسائیش را بخواهید، چون كسی خدا را به غیر این صفات معرفی كرد نپذیرید همه اینها از لوازم معنائی است كه از كلام مرحوم كلینی(ره) استفاده می‏شود: و اما جمله دوم یعنی پیغمبر را به شؤن و امتیازات پیغمبری بشناسید چون شأن پیغمبر آوردن معجزه و شریعت مستقیم و دین و كتابی است كه با موازین عقلی و قوانین فطری و عدالت و حكمت موافق باشد پس پیغمبر را باید از روی این امور شناخت و لازمه این سخن آن ستكه درباره پیغمبر غلو نشود و خدایش ندانند و نیز از مقام واقعیش نكاهد و همچنین شأن امام علیه‏السلام امر به معروف و اقامه عدل و احسانست كه باید امام را به وسیله آنها شناخت پس كسیكه ادعای امامت كند و اقامه عدل و احسان نكند دروغگو است، با این معنی كه برای حدیث شریف گفتیم لازم نیست كه هر یك از نتائچ و لوازمی را كه بیان كردیم احتمالی جداگانه برای معنی حدیث دانست چنان كه مرحوم مجلسی (ره) قرار داده است بلكه ارجاع همه احتمالات به همان یك معناست ولی مرحوم صدوق و فیض و ملاصدرا هر یك معانی جدا غیر از آنچه گفتیم گفته‏ اند كه این مختصر مناسب ذكرش نیست.

جواز تعبیر خدا به شی

بدون نظر »

ابن ابی نجران گوید: از امام جواد(ع) راجع به توحید سؤال كردم و گفتم: میتوانم خدا را چیزی تصور كنم؟ فرمود: آری ولی چیزی كه حقیقتش درك نمی‏شود و حدی ندارد زیرا هر چیز كه در خاطرت در آید خدا غیر او باشد، چیزی مانند او نیست و خاطره‏ ها او را درك نكنند، چگونه خاطره‏ ها دركش نكنند، در صورتیكه او بر خلاف آنچه تعقل شود در خاطر نقش بندد می‏باشد، درباره خدا تنها همین اندازه بخاطر گذرد: (((چیزی كه حقیقتش درك نشود و حدی ندارد))).

شرح :
وقتی گوئیم زمین چیزیست، آب چیزیست، كوه چیزیست، حقیقت معانی این الفاظ را می‏فهمیم و صورتی از آنها در ذهن ما منتقش است كه محدود بحد معینی است، مثلا حد آب این است كه روان باشد اگر جامد شد نامش یخ است نه آب بخلاف وقتیكه گوئیم (((خدا چیزیست))) اولا باید بدانیم كه حقیقت خدا را نمی‏توانیم درك كنیم ثانیا مكن نیست صورتی از خدا در ذهن ما مننقش شود ثالثا خدا بحدی محدود نگردد و بهمین دلیل در ذهن در نیابد
اصول کافی جلد 1 باب جواز تعبیر خدا به شی روایت 1 .
*************
از امام باقر علیه السلام سؤال شد: رواست كه بخدا گویند چیزیست؟ فرمود: آری چیزی كه او را از حد تعطیل (خدائی نیست) و حد تشبیه (مانند ساختن او را بمخلوق) خارج كند (یعنی چون گوئی خدا چیزیست اعتراف بوجودش كرده‏ ای پس كافر و طبیعی نیستی اما باید بدانی كه او چیزیست بی مانند).
اصول کافی جلد 1 باب جواز تعبیر خدا به شی روایت 2
*****************
امام صادق علیه‏السلام فرمود: ذات خدا از مخلوق جدا و مخلوقش از ذات او جداست و هر آنچه نام (((چیز))) بر او صادق باشد جز خدا مخلوقست و خدا خالق همه چیز است، تَبَارَكَ الّذِي لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السّمِيعُ الْبَصِيرُ
پر خیر منزه است آنكه چیزی مانندش نیست و او شنوا و بیناست.
اصول کافی جلد 1 باب جواز تعبیر خدا به شی روایت 4 .
*************

قسمتی از گفتگوی امام صادق(ع) با زندیق

بدون نظر »

هشام بن حكم گويد: قسمتی از سخن امام صادق عليه‏ السلام به زنديقی كه خدمتش رسيد اين بود: اينكه گوئی خدا دوتاست بيرون از اين نيست كه يا هر دو قديم و قويند و يا هر دو ضعيف يا يكی قوی و ديگری ضعيف: اگر هر دو قويند پس چرا يكی از آنها ديگری را دفع نكند تا در اداره جهان هستی تنها باشد (زيرا خدا بايد فوق همه قدرتها باشد و اگر قدرتی در برابرش يافت شود نشانه عجز و ناتوانی است) و اگر يكی را قوی و ديگری را ضعيف پنداری گفتار ما ثابت شود كه خدای يكی است بعلت ناتوانی و ضعفی كه در ديگری آشكار است (و اگر هر دو ضعيف باشند پيداست كه هيچيك خدا نخواهد بود) (اين بيان امام(ع) ساده و روشن و مطابق فهم عامه مردم است، اكنون همين مطلب را با استدلالی دقيقتر كه مناسب فهم خواص و نكته سنجانست بيان می ‏فرمايد از ملاصدرا) اگر بگوئی خدا دو تاست بيرون از اين نيست كه يا هر دو در تمام جهات برابرند يا از تمام جهات مختلف و متمايزند، چون ما امر خلقت را منظم می ‏بينم و فلك را در گردش و تدبير جهانرا يكسان و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب: درستی كار و تدبير و هماهنگی آن دلالت كند كه ناظم يكی است بعلاوه اگر ادعای دو خدا كنی بر تو لازمست ميانه‏ ای بين آنها قائل شوی تا دوئيت آنها درست شود بنابراين آن ميانه خدای سومی قديمی است بين آن دو پس سه خدا گردنگير شود و اگر سه خدا ادعا كنی بر تو لازم شود آنچه در دو خدا گفتم كه بين آنها ميانه باشد بنابراين خدايان پنج می ‏شوند و همچنين در شماره بالا می ‏رود و زيادی خدا بی ‏نهايت می ‏شود، هشام گويد از جمله سؤال زنديق اين بود كه گفت. دليل بر وجود خدا چيست؟ امام عليه‏ السلام فرمود: وجود ساخته‏ ها دلالت دارد بر اينكه سازنده‏ای آنها را ساخته، مگر نمی ‏دانی كه چون ساختمان افراشته و استواری بينی يقين كنی كه بنائی داشته اگر چه تو آن بنا را نديده و مشاهده نكرده باشی ، زنديق گفت خدا چيست؟ فرمود: خدا چيزی است بر خلاف همه چيز به عبارت ديگر ثابت كردن معنائی است و اينكه او چيزی است به حقيقت (((چيز بودن))) جز اين كه جسم و شرك نيست، ديده نشود، لمس نگردد، به هيچ يك از حواس پنجگانه درك نشود: خيالها او را در نيابند، و گذشت زمان كاهشش ندهد و دگرگونش نسازد.
اصول کافی جلد 1 باب حادث بودن جهان واثبات پدید آورنده آن روایت 5
**********************
شرح :
مجلسی (ره) در شرح اين حديث گويد: اين حديث از غوامض و مشكلات احاديث است و هفت وجه مفصل از قول علماء در شرح آن بيان كرده است، ولی پيداست كه مشكل بودن اين حديث از نظر مستصعب بودن و يا متشابه بودن آن نيست بلكه از اين جهت است كه سخن امام عليه‏ السلام تقطيع شده و تنها قسمت‏هايی از آن با حذف ايصال ذكر شده و قرائن فهم معنی از ميان رفته است لذا تفكر در توجيه و تأويل است، دور از فهم است، و حق هم با اوست ولی برای اينكه خوانندگان به كلی بی ‏بهره نباشند خلاصه بيان مرحوم ملاصدرا(ره) را كه مجلسی هم يكی از اقوال شمرده با اندكی تصرف ذكر می ‏كنيم: او می ‏گويد: اين حديث مشتمل بر سه مطلب است: 1- اثبات وحدت خدای جهان 2- اثبات وجود او 3- اثبات اينكه او وجود بحث بسيط است و ماهيتی غير از اين ندارد اما برای مطلب اول امام عليه‏ السلام دو دليل بيان فرمود كه يكی برای عوام و ديگری برای خواص است (سپس دليل عوام را چنانكه گفتيم تشريح كرده) اما در اين خواص بيانش اين است كه اگر دو خدای قديم فرض شود يا هر دو از تمام جهات متفقند و يا از تمام جهات مختلف و يا از جهتی متفق و از جهتی مختلفند، اگر از هر دو جهت متفق باشند بطلانش واضحست زيرا تا يكی از دو چيز از ديگری امتياز نداشته باشد ولو از يك جهت دوئيت محقق نمی ‏شود بلكه آندو يك چيز است و بواسطه وضوحش در روايت ذكر نشده و اگر هر دو از تمام جهات مختلف باشند فرضش باطلست زيرا هيچ دو چيز در عالم نيست مگر اينكه يك جهت اتفاق دارند ولو جهت اتفاق تنها اشتراك در جود و شيئيت باشد كه اين را امام عليه‏ السلام نفرموده و دليل ديگری فرموده و آن اين است كه تمام جهان مانند يك انسان است كه دارای اعضاء و جوارح بسياری است و با آن كه هر يك از اعضاء خاصيت و عمل مخصوصی دارد ولی يك روح و نفس است كه مدير و فرمانروای همه آنهاست همچنين است جهان هستی كه آسمان و زمين كوه و دريإ و ماه و خورشيدش هر يك وظيفه مخصوصی دارد و عمل جدائی انحام می ‏دهد ولی در عين حال همه با هم همكاری و تشريك مسائی دارند و نفع ساكنان زمين و حيوان و گياه آن قدم بر می ‏دارند، انسان طوری آفريده شده كه مواد مخصوصی كه اندازه معينی تغذيه لازم دارد و از آن طرف زمين و گياه و حيوان روی زمين همان زينت احتياج به طلا و هردو در جهان هستی موجود است و اندازه احتياج بنابراين از ارتباط و هماهنگی اجزاء عالم و وحدت هدف و منظور پی می ‏بريم كه صانع و مدبر آنها يكی است.
و اما در صورتی كه دو خدا از جهتی متفق و از جهتی مختلف باشند لازم است يك امر وجودی در ميان باشد كه يكی از دو خدا آن را داشته باشد و ديگری نداشته باشد تا امتياز صادق آيد و اين امر نمی ‏تواند عدمی باشد زيرا اعدام تمايزی ندارد و ما به الامتياز واقع نشوند و نيز اين امر وجودی بايد قديم باشد و همراه آن دو خدا دوئيت قديم صادق آيد بنابراين خدايان سه تا شوند و چون سه شدند بين هر دو تای آنها چنانكه گفتيم يك امر وجودی فارق لازم است پس خدايان پنج می ‏شوند و باز به همين ترتيب عدد خداها بالا می ‏رود تا به بی ‏نهايت می ‏رسد و آن تسلسل باطل است و اگر بگويی بنابراين نبايد هيچ دو چيزی در خارج پيدا شود می ‏گوئيم فرق دو خدا با دو چيز خارجی اين است كه در دو چيز خارجی آن امر وجودی كه در ميان آيد و به آنها ضميمه شود مانند انضمام فصل به جنس است كه فصل جنس مبهم را تحصل می ‏دهد ولی در دو خدا چون واجب الوجود خود امر محصلی است پس ضميمه امر وجودی به آن ضميمه كردن محصل موجودی است به امر محصل موجود ديگر.
مطلب دوم: اثبات وجود خدا در اين قسمت مرحوم ملاصدرا(ره) ابتدا شرحی راجع به تقد م توحيد بر اثبات صانع و توضيح دليل انی و لمی می ‏دهد كه از شرح :متن حديث خارج است سپس حاصل بيان امام عليه‏ السلام را برهانی كرده و به شكل اول بر می ‏گرداند به اين طريق: جهان ساخته و بنا شده است و هر ساخته بنا شده‏ای اقتضای بانی و صانعی می ‏كند پس جهان صانعی دارد.
مطلب سوم: اثبات اينكه خدا وجود بحث است ماهيت خدای تعالی همان انيت اوست يعنی خدا جز همان حقيقت محض و انيت بحت ماهيتی ندارد و وجود صرفی است كه وجودی كاملتر و تمامتر از او نيست از اينرو عدم و عموم و خصوص عارضش نشود اينست معنی قول امام (عليه ‏السلام) شی ‏ء بخلاف الاشياء زيرا هر چيزی جز حقيقت وجود ماهيت خاصی هم دارد كه عدم و كليت و جزئيت عارضش شود و اشياء بسياری از او سلب شود مانند جسم كه عقل نيست انسان كه فلك نيست ماده كه صورت نيست بخلاف ذات خدايتعالی كه كل وجود و وجود كل است پس در عالم هستی جز ذات او و صفات و افعال او چيزی نيست و نيز از اين جهت امام عليه‏ السلام نقايص و تصورات و تراكيب و كثرات و تغيرات را از او نفی كرده است و هر چه جز او باشد اين نقايص و معايب را دارد چنانچه جسم مركب است و هر چه به حس درك شود در خارج يا در ذهن كثير الافراد است و هر چه در عقل يا ذهن يافت شود قابل اشتراك بين كثيرين است و آنچه در زمان يافت شود نا پايدار و معدوم شدنی است ولی ذات خدا كه مثل و نظيری ندارد نه به حس درك شود و نه زمان و دهر و ساعت بر او توارد كند.

مناظره امام صادق (ع) با ابن ابی العوجاء

بدون نظر »

مردی گويد: من و ابن ابی‏ العوجاء و ابن مقفع در مسجدالحرام بوديم، ابن مقفع با دست اشاره به محل طواف كرد و گفت: اين مردم را كه می‏بينی كسی از ايشان را شايسته نام انسانيت نمی‏دانيم مگر آن شيخ نشسته – مقصودش امام صادق عليه‏السلام بود اما ديگران ناكسانند و چهارپايان؛ ابن ابی‏ العوجاء گفت: چگونه اين نام را تنها شايان اين شيخ دانی گفت: برای اينكه آنچه را نزد او ديدم از علم و كياست نزد آنها نيافتم ابن ابوالعوجاء گفت: لازمست گفته ‏ات را درباره او بيازمايم، ابن مقفع گفت: اينكار مكن كه می‏ترسم عقيده‏ات را فاسد كند: گفت: نظر تو اين نيست بلكه می‏ترسی نظرت نسبت به مقام شامخی كه برای او توصيف كرديم نزد من سست شود، ابن مقفع گفت: چون چنين گمانی به من بری برخيز و نزد او برو و تا توانی خود را از لغزش نگهدار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند و آنچه به سود يا زيان تو باشد كه بر او عرضه كنی علامت گذار يا آزمايش كن راوی گويد: ابن ابی‏ العوجاء برخاست و من و ابن مقفع نشسته بوديم، چون ابن ابی‏ العوجاء برگشت، گفت: وای بر تو پسر مقفع گفت: (كه مقام او را كوچك دانستی، به عقيده من) اين مرد از جنس بشر نيست بلكه اگر دنيا روحی باشد كه هرگاه خواهد با كالبد هويدا شود و هرگاه روحی ناپيدا گردد، اين مرد است!!، ابن مقفع گفت: چطور، گفت: نزد او نشستم چون ديگران رفتند و من تنها ماندم، بی‏پرسش من فرمود اگر حقيقت چنان باشد كه اينها می‏گويند و همان طور هم هست (مقصودش مسلمين طواف كننده بود) آنها رستگارند و شما هلاكيد و اگر چنان باشد كه شما گوئيد در صورتی كه چنان نيست شما با آنها برابريد من گفتم: خدايت رحم كند مگر ما چه می‏گوئيم و آنها چه می‏گويند، گفته ما و آنها يكی است و فرمود: چگونه گفتار تو با آنها يكی است:؛ در صورتی كه آنها معتقدند كه معاد و پاداش و كيفری دارند و معتقدند كه در آسمان معبودی است و آن جا (با وجود فرشتگان) آباد است و شما عقيده داريد آسمان خراب است و كسی در آن نيست، ابن ابی‏ العوجاء گويد من اين سخن را از او غنيمت دانستم و گفتم: اگر مطلب چنان است كه اينها می‏گويند (و خدائی هست) چه مانعی دارد كه بر مخلوقش آشكار شود و آنها را به پرستش خود خواند تا حتی دو نفر از مردم با هم اختلاف نكنند، چرا از آنها پنهان گشت و فرستاده‏ گانش را بسوی ايشان گسيل داشت اگر خود بی‏ واسطه اين كار را می‏كرد، راه ايمان مردم به او نزديك‏تر می‏شد، به من فرمود وای بر تو! چگونه پنهان گشته بر تو كسيكه قدرتش را در وجود خودت به تو ارائه داده است، پيدا شدنت بعد هيچ بودنت، بزرگساليت بعد كودكی، نيرومنديت بعد ناتوانی و ناتوانيت پس از نيرومندی، بيماريت بعد تندرستی و تندرستيت پس از بيماری، خرسنديت بعد از خشم و خشمت بعد از خرسندی، و اندوهت بعد از شادی و شاديت پس از اندوه دوستيت بعد دشمنی و دشمنيت پس از دوستی تصميت بعد درنگت و درنگت پس از تصميم خواهشت بعد از نخواستن و نخواستنت پس از خواهش، تمايلت بعد هراست و هراست پس از تمايل. اميدت بعد از نوميدی و نوميديت پس از اميد، بخاطر آمدنت آنچه در ذهنت نبود و ناپيدا گشتن آنچه می‏دانی از ذهنت، به همين نحو پشت سر هم قدرت خدا را كه در وجودم بود و نمی‏توانستم انكار كنم برايم می‏شمرد كه معتقد شدم بزودی در اين مبارزه بر من غالب خواهد شد.
اصول کافی باب حادث بودن جهان و اثبات پديد آورنده آن روایت 2