این ز ابراهیم ادهم آمده ست
کاو زراهى بر لب دریا نشست
دلق خود مى دوخت آن سلطان جان
یک امیرى آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت ، سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
که چه سان گشته ست خلق و خلق او
ترک کرده ملک هفت اقلیم را
مى زند بر دلق ، سوزن چون گدا

شیخ واقف گشت از اندیشه اش
شیخ چون شیرست و دل ها بیشه اش
دل نگهدارید! اى بیحاصلان !
در حضور حضرت صاحبدلان
شیخ ، سوزن زود در دریا فگند
خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهى اللهى یى
سوزن زر در لب هر ماهى یى
سر بر آوردند از دریا حق
که : بگیر اى شیخ ! سوزن هاى حق
رو بدو کرد و بگفتش : اى امیر!
این چنین به ؟ یا چنان ملک حقیر؟
این ، نشان ظاهرست ، این هیچ نیست
گر، به باطن در روى ، دانى که چیست
سوى شهر از باغ ، شاخى آورند!
باغ و بستان را کجا آنجا برند؟
خاصه ، باغى کین فلک یک برگ اوست
آنهمه مغزست و دنیا جمله پوست
بر نمى دارى سوى آن باغ گام
بوى آن دریاب کن و دفع زکام
تا که آن بو، جانب جانت شود
تا که آن بو، نور چشمانت شود.
پنج حس ، با یکدیگر پیوسته اند
رسته این هر پنج ، از شاخى بلند
چون یکى حس ، غیر محسوسات دید
گشت غیبى بر همه حس ها پدید
چون ز جو جست از گله ، یک گوسفند
پس پیاپى جمله زان جو بر جهند
گوسفندان حواست رابران
در چراى اخرج المرعى چران !
تا در آنجا سنبل و ریحان خورند
تا به گلزار حقایق پى برند
اى ز دنیا شسته رو! در چیستى ؟
در نزاع و در حسد، با کیستى ؟
کى از آن باغت رسد بوى به دل ؟
تا به کى چون خر بمانى پا به گل
چون خرى در گل فتد از گام تیز
دم به دم جنبد براى عزم خیز
حسن تو از حسن خر کم تر بدست
که دل تو زین وحل ها بر نجست
در وحل تاءویل در مى تنى
چون نمى خواهى کز آن ، دل بر کنى
کاین روا باشد مرا، من مضطرم
حق نگیرد عاجزى را از کرم
او گرفتارست و چون کفتار کور
این گرفتن را نبیند از غرور
مى بگویند اینجا و کفتار نیست
از برون جویید، کاندر غار نیست
این ، همى گویند و پندش مى نهند
او همى گوید ز من کى آگهند؟
گر زمن آگاه بودى این عدو
کى ندا کردى ؟ که : این کفتار کو؟