تا بود اسباب جوانى به تن
روى چو گل باشد و تن ، چون سمن
تازه بود مجلس یاران به تو
جلوه کند صفّ سواران به تو
شیفتگان ، دیده به رویت نهند
رخت هوس بر سر کویت نهند
ناز کنى ، ناز کشندت به جهان
دل طلبى ، نیز دهندت روان
نوبت پیرى چو زند کوس درد
دل شود از خوشدلى و عیش ، فرد
موى سفید از اجل آرد پیام
پشت خم از مرگ رساند سلام
خشک شود عمده بازو چو کلک
سست شود مهره گردن چو سلک
کند شود باد هوا را سنان
میل ز معشوقه بتابد عنان